X
تبلیغات
..:: خوش منظر ::...
Mahdi KHoshmanzar Qaramaleki
 

IRNON.comIRNON.com

 

      غزلیات حافظ از ۴۰۱ تا ۴۹۵

 

۴۰۱

 

چون شوم خاک رهش دامن بيفشاند ز من
ور بگويم دل بگردان رو بگرداند ز من
روي رنگين را به هر کس مي نمايد همچو گل
ور بگويم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر يک نظر سيرش ببين
گفت مي خواهي مگر تا جوي خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود
کام بستانم از او يا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخي جان برآيد باک نيست
بس حکايت هاي شيرين باز مي ماند ز من
گر چو شمعش پيش ميرم بر غمم خندان شود
ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان داده ام بهر دهانش بنگريد
کو به چيزي مختصر چون باز مي ماند ز من
صبر کن حافظ که گر زين دست باشد درس غم
عشق در هر گوشه اي افسانه اي خواند ز من

----------------------------------------------------

۴۰۲

 

نکته اي دلکش بگويم خال آن مه رو ببين
عقل و جان را بسته زنجير آن گيسو ببين
عيب دل کردم که وحشي وضع و هرجايي مباش
گفت چشم شيرگير و غنج آن آهو ببين
حلقه زلفش تماشاخانه باد صباست
جان صد صاحب دل آن جا بسته يک مو ببين
عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند
اي ملامتگو خدا را رو مبين آن رو ببين
زلف دل دزدش صبا را بند بر گردن نهاد
با هواداران ره رو حيله هندو ببين
اين که من در جست و جوي او ز خود فارغ شدم
کس نديده ست و نبيند مثلش از هر سو ببين
حافظ ار در گوشه محراب مي نالد رواست
اي نصيحتگو خدا را آن خم ابرو ببين
از مراد شاه منصور اي فلک سر برمتاب
تيزي شمشير بنگر قوت بازو ببين

----------------------------------------------------

۴۰۳

 

شراب لعل کش و روي مه جبينان بين
خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
به زير دلق ملمع کمندها دارند
درازدستي اين کوته آستينان بين
به خرمن دو جهان سر فرو نمي آرند
دماغ و کبر گدايان و خوشه چينان بين
بهاي نيم کرشمه هزار جان طلبند
نياز اهل دل و ناز نازنينان بين
حقوق صحبت ما را به باد داد و برفت
وفاي صحبت ياران و همنشينان بين
اسير عشق شدن چاره خلاص من است
ضمير عاقبت انديش پيش بينان بين
کدورت از دل حافظ ببرد صحبت دوست
صفاي همت پاکان و پاکدينان بين

----------------------------------------------------

۴۰۴

 

مي فکن بر صف رندان نظري بهتر از اين
بر در ميکده مي کن گذري بهتر از اين
در حق من لبت اين لطف که مي فرمايد
سخت خوب است وليکن قدري بهتر از اين
آن که فکرش گره از کار جهان بگشايد
گو در اين کار بفرما نظري بهتر از اين
ناصحم گفت که جز غم چه هنر دارد عشق
برو اي خواجه عاقل هنري بهتر از اين
دل بدان رود گرامي چه کنم گر ندهم
مادر دهر ندارد پسري بهتر از اين
من چو گويم که قدح نوش و لب ساقي بوس
بشنو از من که نگويد دگري بهتر از اين
کلک حافظ شکرين ميوه نباتيست به چين
که در اين باغ نبيني ثمري بهتر از اين

----------------------------------------------------

۴۰۵

 

به جان پير خرابات و حق صحبت او
که نيست در سر من جز هواي خدمت او
بهشت اگر چه نه جاي گناهکاران است
بيار باده که مستظهرم به همت او
چراغ صاعقه آن سحاب روشن باد
که زد به خرمن ما آتش محبت او
بر آستانه ميخانه گر سري بيني
مزن به پاي که معلوم نيست نيت او
بيا که دوش به مستي سروش عالم غيب
نويد داد که عام است فيض رحمت او
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که نيست معصيت و زهد بي مشيت او
نمي کند دل من ميل زهد و توبه ولي
به نام خواجه بکوشيم و فر دولت او
مدام خرقه حافظ به باده در گرو است
مگر ز خاک خرابات بود فطرت او

----------------------------------------------------

۴۰۶

 

گفتا برون شدي به تماشاي ماه نو
از ماه ابروان منت شرم باد رو
عمريست تا دلت ز اسيران زلف ماست
غافل ز حفظ جانب ياران خود مشو
مفروش عطر عقل به هندوي زلف ما
کان جا هزار نافه مشکين به نيم جو
تخم وفا و مهر در اين کهنه کشته زار
آن گه عيان شود که بود موسم درو
ساقي بيار باده که رمزي بگويمت
از سر اختران کهن سير و ماه نو
شکل هلال هر سر مه مي دهد نشان
از افسر سيامک و ترک کلاه زو
حافظ جناب پير مغان مامن وفاست
درس حديث عشق بر او خوان و ز او شنو

----------------------------------------------------

۴۰۷

 

مزرع سبز فلک ديدم و داس مه نو
يادم از کشته خويش آمد و هنگام درو
گفتم اي بخت بخفتيدي و خورشيد دميد
گفت با اين همه از سابقه نوميد مشو
گر روي پاک و مجرد چو مسيحا به فلک
از چراغ تو به خورشيد رسد صد پرتو
تکيه بر اختر شب دزد مکن کاين عيار
تاج کاووس ببرد و کمر کيخسرو
گوشوار زر و لعل ار چه گران دارد گوش
دور خوبي گذران است نصيحت بشنو
چشم بد دور ز خال تو که در عرصه حسن
بيدقي راند که برد از مه و خورشيد گرو
آسمان گو مفروش اين عظمت کاندر عشق
خرمن مه به جوي خوشه پروين به دو جو
آتش زهد و ريا خرمن دين خواهد سوخت
حافظ اين خرقه پشمينه بينداز و برو

----------------------------------------------------

۴۰۸

 

اي آفتاب آينه دار جمال تو
مشک سياه مجمره گردان خال تو
صحن سراي ديده بشستم ولي چه سود
کاين گوشه نيست درخور خيل خيال تو
در اوج ناز و نعمتي اي پادشاه حسن
يا رب مباد تا به قيامت زوال تو
مطبوعتر ز نقش تو صورت نبست باز
طغرانويس ابروي مشکين مثال تو
در چين زلفش اي دل مسکين چگونه اي
کآشفته گفت باد صبا شرح حال تو
برخاست بوي گل ز در آشتي درآي
اي نوبهار ما رخ فرخنده فال تو
تا آسمان ز حلقه به گوشان ما شود
کو عشوه اي ز ابروي همچون هلال تو
تا پيش بخت بازروم تهنيت کنان
کو مژده اي ز مقدم عيد وصال تو
اين نقطه سياه که آمد مدار نور
عکسيست در حديقه بينش ز خال تو
در پيش شاه عرض کدامين جفا کنم
شرح نيازمندي خود يا ملال تو
حافظ در اين کمند سر سرکشان بسيست
سوداي کج مپز که نباشد مجال تو

----------------------------------------------------

۴۰۹

 

اي خونبهاي نافه چين خاک راه تو
خورشيد سايه پرور طرف کلاه تو
نرگس کرشمه مي برد از حد برون خرام
اي من فداي شيوه چشم سياه تو
خونم بخور که هيچ ملک با چنان جمال
از دل نيايدش که نويسد گناه تو
آرام و خواب خلق جهان را سبب تويي
زان شد کنار ديده و دل تکيه گاه تو
با هر ستاره اي سر و کار است هر شبم
از حسرت فروغ رخ همچو ماه تو
ياران همنشين همه از هم جدا شدند
ماييم و آستانه دولت پناه تو
حافظ طمع مبر ز عنايت که عاقبت
آتش زند به خرمن غم دود آه تو

----------------------------------------------------

۴۱۰

 

اي قباي پادشاهي راست بر بالاي تو
زينت تاج و نگين از گوهر والاي تو
آفتاب فتح را هر دم طلوعي مي دهد
از کلاه خسروي رخسار مه سيماي تو
جلوه گاه طاير اقبال باشد هر کجا
سايه اندازد هماي چتر گردون ساي تو
از رسوم شرع و حکمت با هزاران اختلاف
نکته اي هرگز نشد فوت از دل داناي تو
آب حيوانش ز منقار بلاغت مي چکد
طوطي خوش لهجه يعني کلک شکرخاي تو
گر چه خورشيد فلک چشم و چراغ عالم است
روشنايي بخش چشم اوست خاک پاي تو
آن چه اسکندر طلب کرد و ندادش روزگار
جرعه اي بود از زلال جام جان افزاي تو
عرض حاجت در حريم حضرتت محتاج نيست
راز کس مخفي نماند با فروغ راي تو
خسروا پيرانه سر حافظ جواني مي کند
بر اميد عفو جان بخش گنه فرساي تو

----------------------------------------------------

۴۱۱

 

تاب بنفشه مي دهد طره مشک ساي تو
پرده غنچه مي درد خنده دلگشاي تو
اي گل خوش نسيم من بلبل خويش را مسوز
کز سر صدق مي کند شب همه شب دعاي تو
من که ملول گشتمي از نفس فرشتگان
قال و مقال عالمي مي کشم از براي تو
دولت عشق بين که چون از سر فقر و افتخار
گوشه تاج سلطنت مي شکند گداي تو
خرقه زهد و جام مي گر چه نه درخور همند
اين همه نقش مي زنم از جهت رضاي تو
شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر
کاين سر پرهوس شود خاک در سراي تو
شاهنشين چشم من تکيه گه خيال توست
جاي دعاست شاه من بي تو مباد جاي تو
خوش چمنيست عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخنسراي تو

----------------------------------------------------

۴۱۲

 

مرا چشميست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد ديد از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستي
نگارين گلشنش روي است و مشکين سايبان ابرو
هلالي شد تنم زين غم که با طغراي ابرويش
که باشد مه که بنمايد ز طاق آسمان ابرو
رقيبان غافل و ما را از آن چشم و جبين هر دم
هزاران گونه پيغام است و حاجب در ميان ابرو
روان گوشه گيران را جبينش طرفه گلزاريست
که بر طرف سمن زارش همي گردد چمان ابرو
دگر حور و پري را کس نگويد با چنين حسني
که اين را اين چنين چشم است و آن را آن چنان ابرو
تو کافردل نمي بندي نقاب زلف و مي ترسم
که محرابم بگرداند خم آن دلستان ابرو
اگر چه مرغ زيرک بود حافظ در هواداري
به تير غمزه صيدش کرد چشم آن کمان ابرو

----------------------------------------------------

۴۱۳

 

خط عذار يار که بگرفت ماه از او
خوش حلقه ايست ليک به در نيست راه از او
ابروي دوست گوشه محراب دولت است
آن جا بمال چهره و حاجت بخواه از او
اي جرعه نوش مجلس جم سينه پاک دار
کآيينه ايست جام جهان بين که آه از او
کردار اهل صومعه ام کرد مي پرست
اين دود بين که نامه من شد سياه از او
سلطان غم هر آن چه تواند بگو بکن
من برده ام به باده فروشان پناه از او
ساقي چراغ مي به ره آفتاب دار
گو برفروز مشعله صبحگاه از او
آبي به روزنامه اعمال ما فشان
باشد توان سترد حروف گناه از او
حافظ که ساز مطرب عشاق ساز کرد
خالي مباد عرصه اين بزمگاه از او
آيا در اين خيال که دارد گداي شهر
روزي بود که ياد کند پادشاه از او

----------------------------------------------------

۴۱۴

 

گلبن عيش مي دمد ساقي گلعذار کو
باد بهار مي وزد باده خوشگوار کو
هر گل نو ز گلرخي ياد همي کند ولي
گوش سخن شنو کجا ديده اعتبار کو
مجلس بزم عيش را غاليه مراد نيست
اي دم صبح خوش نفس نافه زلف يار کو
حسن فروشي گلم نيست تحمل اي صبا
دست زدم به خون دل بهر خدا نگار کو
شمع سحرگهي اگر لاف ز عارض تو زد
خصم زبان دراز شد خنجر آبدار کو
گفت مگر ز لعل من بوسه نداري آرزو
مردم از اين هوس ولي قدرت و اختيار کو
حافظ اگر چه در سخن خازن گنج حکمت است
از غم روزگار دون طبع سخن گزار کو

----------------------------------------------------

۴۱۵

 

اي پيک راستان خبر يار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو
برهم چو مي زد آن سر زلفين مشکبار
با ما سر چه داشت ز بهر خدا بگو
هر کس که گفت خاک در دوست توتياست
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو
آن کس که منع ما ز خرابات مي کند
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو
گر ديگرت بر آن در دولت گذر بود
بعد از اداي خدمت و عرض دعا بگو
هر چند ما بديم تو ما را بدان مگير
شاهانه ماجراي گناه گدا بگو
بر اين فقير نامه آن محتشم بخوان
با اين گدا حکايت آن پادشا بگو
جان ها ز دام زلف چو بر خاک مي فشاند
بر آن غريب ما چه گذشت اي صبا بگو
جان پرور است قصه ارباب معرفت
رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو
حافظ گرت به مجلس او راه مي دهند
مي نوش و ترک زرق ز بهر خدا بگو

----------------------------------------------------

۴۱۶

 

خنک نسيم معنبر شمامه اي دلخواه
که در هواي تو برخاست بامداد پگاه
دليل راه شو اي طاير خجسته لقا
که ديده آب شد از شوق خاک آن درگاه
به ياد شخص نزارم که غرق خون دل است
هلال را ز کنار افق کنيد نگاه
منم که بي تو نفس مي کشم زهي خجلت
مگر تو عفو کني ور نه چيست عذر گناه
ز دوستان تو آموخت در طريقت مهر
سپيده دم که صبا چاک زد شعار سياه
به عشق روي تو روزي که از جهان بروم
ز تربتم بدمد سرخ گل به جاي گياه
مده به خاطر نازک ملالت از من زود
که حافظ تو خود اين لحظه گفت بسم الله

----------------------------------------------------

۴۱۷

 

عيشم مدام است از لعل دلخواه
کارم به کام است الحمدلله
اي بخت سرکش تنگش به بر کش
گه جام زر کش گه لعل دلخواه
ما را به رندي افسانه کردند
پيران جاهل شيخان گمراه
از دست زاهد کرديم توبه
و از فعل عابد استغفرالله
جانا چه گويم شرح فراقت
چشمي و صد نم جاني و صد آه
کافر مبيناد اين غم که ديده ست
از قامتت سرو از عارضت ماه
شوق لبت برد از ياد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه

----------------------------------------------------

۴۱۸

 

گر تيغ بارد در کوي آن ماه
گردن نهاديم الحکم لله
آيين تقوا ما نيز دانيم
ليکن چه چاره با بخت گمراه
ما شيخ و واعظ کمتر شناسيم
يا جام باده يا قصه کوتاه
من رند و عاشق در موسم گل
آن گاه توبه استغفرالله
مهر تو عکسي بر ما نيفکند
آيينه رويا آه از دلت آه
الصبر مر و العمر فان
يا ليت شعري حتام القاه
حافظ چه نالي گر وصل خواهي
خون بايدت خورد در گاه و بي گاه

----------------------------------------------------

۴۱۹

 

وصال او ز عمر جاودان به
خداوندا مرا آن ده که آن به
به شمشيرم زد و با کس نگفتم
که راز دوست از دشمن نهان به
به داغ بندگي مردن بر اين در
به جان او که از ملک جهان به
خدا را از طبيب من بپرسيد
که آخر کي شود اين ناتوان به
گلي کان پايمال سرو ما گشت
بود خاکش ز خون ارغوان به
به خلدم دعوت اي زاهد مفرما
که اين سيب زنخ زان بوستان به
دلا دايم گداي کوي او باش
به حکم آن که دولت جاودان به
جوانا سر متاب از پند پيران
که راي پير از بخت جوان به
شبي مي گفت چشم کس نديده ست
ز مرواريد گوشم در جهان به
اگر چه زنده رود آب حيات است
ولي شيراز ما از اصفهان به
سخن اندر دهان دوست شکر
وليکن گفته حافظ از آن به

----------------------------------------------------

۴۲۰

 

ناگهان پرده برانداخته اي يعني چه
مست از خانه برون تاخته اي يعني چه
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقيب
اين چنين با همه درساخته اي يعني چه
شاه خوباني و منظور گدايان شده اي
قدر اين مرتبه نشناخته اي يعني چه
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادي
بازم از پاي درانداخته اي يعني چه
سخنت رمز دهان گفت و کمر سر ميان
و از ميان تيغ به ما آخته اي يعني چه
هر کس از مهره مهر تو به نقشي مشغول
عاقبت با همه کج باخته اي يعني چه
حافظا در دل تنگت چو فرود آمد يار
خانه از غير نپرداخته اي يعني چه

----------------------------------------------------

۴۲۱

 

در سراي مغان رفته بود و آب زده
نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده
سبوکشان همه در بندگيش بسته کمر
ولي ز ترک کله چتر بر سحاب زده
شعاع جام و قدح نور ماه پوشيده
عذار مغبچگان راه آفتاب زده
عروس بخت در آن حجله با هزاران ناز
شکسته کسمه و بر برگ گل گلاب زده
گرفته ساغر عشرت فرشته رحمت
ز جرعه بر رخ حور و پري گلاب زده
ز شور و عربده شاهدان شيرين کار
شکر شکسته سمن ريخته رباب زده
سلام کردم و با من به روي خندان گفت
که اي خمارکش مفلس شراب زده
که اين کند که تو کردي به ضعف همت و راي
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده
وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته اي تو در آغوش بخت خواب زده
بيا به ميکده حافظ که بر تو عرضه کنم
هزار صف ز دعاهاي مستجاب زده
فلک جنيبه کش شاه نصره الدين است
بيا ببين ملکش دست در رکاب زده
خرد که ملهم غيب است بهر کسب شرف
ز بام عرش صدش بوسه بر جناب زده

----------------------------------------------------

۴۲۲

 

اي که با سلسله زلف دراز آمده اي
فرصتت باد که ديوانه نواز آمده اي
ساعتي ناز مفرما و بگردان عادت
چون به پرسيدن ارباب نياز آمده اي
پيش بالاي تو ميرم چه به صلح و چه به جنگ
چون به هر حال برازنده ناز آمده اي
آب و آتش به هم آميخته اي از لب لعل
چشم بد دور که بس شعبده بازآمده اي
آفرين بر دل نرم تو که از بهر ثواب
کشته غمزه خود را به نماز آمده اي
زهد من با تو چه سنجد که به يغماي دلم
مست و آشفته به خلوتگه راز آمده اي
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده ست
مگر از مذهب اين طايفه بازآمده اي

----------------------------------------------------

۴۲۳

 

دوش رفتم به در ميکده خواب آلوده
خرقه تردامن و سجاده شراب آلوده
آمد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بيدار شو اي ره رو خواب آلوده
شست و شويي کن و آن گه به خرابات خرام
تا نگردد ز تو اين دير خراب آلوده
به هواي لب شيرين پسران چند کني
جوهر روح به ياقوت مذاب آلوده
به طهارت گذران منزل پيري و مکن
خلعت شيب چو تشريف شباب آلوده
پاک و صافي شو و از چاه طبيعت به درآي
که صفايي ندهد آب تراب آلوده
گفتم اي جان جهان دفتر گل عيبي نيست
که شود فصل بهار از مي ناب آلوده
آشنايان ره عشق در اين بحر عميق
غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده
گفت حافظ لغز و نکته به ياران مفروش
آه از اين لطف به انواع عتاب آلوده

----------------------------------------------------

۴۲۴

 

از من جدا مشو که توام نور ديده اي
آرام جان و مونس قلب رميده اي
از دامن تو دست ندارند عاشقان
پيراهن صبوري ايشان دريده اي
از چشم بخت خويش مبادت گزند از آنک
در دلبري به غايت خوبي رسيده اي
منعم مکن ز عشق وي اي مفتي زمان
معذور دارمت که تو او را نديده اي
آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا
بيش از گليم خويش مگر پا کشيده اي

----------------------------------------------------

۴۲۵

 

دامن کشان همي شد در شرب زرکشيده
صد ماه رو ز رشکش جيب قصب دريده
از تاب آتش مي بر گرد عارضش خوي
چون قطره هاي شبنم بر برگ گل چکيده
لفظي فصيح شيرين قدي بلند چابک
رويي لطيف زيبا چشمي خوش کشيده
ياقوت جان فزايش از آب لطف زاده
شمشاد خوش خرامش در ناز پروريده
آن لعل دلکشش بين وان خنده دل آشوب
وان رفتن خوشش بين وان گام آرميده
آن آهوي سيه چشم از دام ما برون شد
ياران چه چاره سازم با اين دل رميده
زنهار تا تواني اهل نظر ميازار
دنيا وفا ندارد اي نور هر دو ديده
تا کي کشم عتيبت از چشم دلفريبت
روزي کرشمه اي کن اي يار برگزيده
گر خاطر شريفت رنجيده شد ز حافظ
بازآ که توبه کرديم از گفته و شنيده
بس شکر بازگويم در بندگي خواجه
گر اوفتد به دستم آن ميوه رسيده

----------------------------------------------------

۴۲۶

 

از خون دل نوشتم نزديک دوست نامه
اني رايت دهرا من هجرک القيامه
دارم من از فراقش در ديده صد علامت
ليست دموع عيني هذا لنا العلامه
هر چند کآزمودم از وي نبود سودم
من جرب المجرب حلت به الندامه
پرسيدم از طبيبي احوال دوست گفتا
في بعدها عذاب في قربها السلامه
گفتم ملامت آيد گر گرد دوست گردم
و الله ما راينا حبا بلا ملامه
حافظ چو طالب آمد جامي به جان شيرين
حتي يذوق منه کاسا من الکرامه

----------------------------------------------------

۴۲۷

 

چراغ روي تو را شمع گشت پروانه
مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه
خرد که قيد مجانين عشق مي فرمود
به بوي سنبل زلف تو گشت ديوانه
به بوي زلف تو گر جان به باد رفت چه شد
هزار جان گرامي فداي جانانه
من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش
نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه
چه نقشه ها که برانگيختيم و سود نداشت
فسون ما بر او گشته است افسانه
بر آتش رخ زيباي او به جاي سپند
به غير خال سياهش که ديد به دانه
به مژده جان به صبا داد شمع در نفسي
ز شمع روي تواش چون رسيد پروانه
مرا به دور لب دوست هست پيماني
که بر زبان نبرم جز حديث پيمانه
حديث مدرسه و خانقه مگوي که باز
فتاد در سر حافظ هواي ميخانه

----------------------------------------------------

۴۲۸

 

سحرگاهان که مخمور شبانه
گرفتم باده با چنگ و چغانه
نهادم عقل را ره توشه از مي
ز شهر هستيش کردم روانه
نگار مي فروشم عشوه اي داد
که ايمن گشتم از مکر زمانه
ز ساقي کمان ابرو شنيدم
که اي تير ملامت را نشانه
نبندي زان ميان طرفي کمروار
اگر خود را ببيني در ميانه
برو اين دام بر مرغي دگر نه
که عنقا را بلند است آشيانه
که بندد طرف وصل از حسن شاهي
که با خود عشق بازد جاودانه
نديم و مطرب و ساقي همه اوست
خيال آب و گل در ره بهانه
بده کشتي مي تا خوش برانيم
از اين درياي ناپيداکرانه
وجود ما معماييست حافظ
که تحقيقش فسون است و فسانه

----------------------------------------------------

۴۲۹

 

ساقي بيا که شد قدح لاله پر ز مي
طامات تا به چند و خرافات تا به کي
بگذر ز کبر و ناز که ديده ست روزگار
چين قباي قيصر و طرف کلاه کي
هشيار شو که مرغ چمن مست گشت هان
بيدار شو که خواب عدم در پي است هي
خوش نازکانه مي چمي اي شاخ نوبهار
کآشفتگي مبادت از آشوب باد دي
بر مهر چرخ و شيوه او اعتماد نيست
اي واي بر کسي که شد ايمن ز مکر وي
فردا شراب کوثر و حور از براي ماست
و امروز نيز ساقي مه روي و جام مي
باد صبا ز عهد صبي ياد مي دهد
جان دارويي که غم ببرد درده اي صبي
حشمت مبين و سلطنت گل که بسپرد
فراش باد هر ورقش را به زير پي
درده به ياد حاتم طي جام يک مني
تا نامه سياه بخيلان کنيم طي
زان مي که داد حسن و لطافت به ارغوان
بيرون فکند لطف مزاج از رخش به خوي
مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان
استاده است سرو و کمر بسته است ني
حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد
تا حد مصر و چين و به اطراف روم و ري

----------------------------------------------------

۴۳۰

 

به صوت بلبل و قمري اگر ننوشي مي
علاج کي کنمت آخرالدواء الکي
ذخيره اي بنه از رنگ و بوي فصل بهار
که مي رسند ز پي رهزنان بهمن و دي
چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو
منه ز دست پياله چه مي کني هي هي
شکوه سلطنت و حسن کي ثباتي داد
ز تخت جم سخني مانده است و افسر کي
خزينه داري ميراث خوارگان کفر است
به قول مطرب و ساقي به فتوي دف و ني
زمانه هيچ نبخشد که بازنستاند
مجو ز سفله مروت که شيئه لا شي
نوشته اند بر ايوان جنه الماوي
که هر که عشوه دنيي خريد واي به وي
سخا نماند سخن طي کنم شراب کجاست
بده به شادي روح و روان حاتم طي
بخيل بوي خدا نشنود بيا حافظ
پياله گير و کرم ورز و الضمان علي

----------------------------------------------------

۴۳۱

 

لبش مي بوسم و در مي کشم مي
به آب زندگاني برده ام پي
نه رازش مي توانم گفت با کس
نه کس را مي توانم ديد با وي
لبش مي بوسد و خون مي خورد جام
رخش مي بيند و گل مي کند خوي
بده جام مي و از جم مکن ياد
که مي داند که جم کي بود و کي کي
بزن در پرده چنگ اي ماه مطرب
رگش بخراش تا بخروشم از وي
گل از خلوت به باغ آورد مسند
بساط زهد همچون غنچه کن طي
چو چشمش مست را مخمور مگذار
به ياد لعلش اي ساقي بده مي
نجويد جان از آن قالب جدايي
که باشد خون جامش در رگ و پي
زبانت درکش اي حافظ زماني
حديث بي زبانان بشنو از ني

----------------------------------------------------

۴۳۲

 

مخمور جام عشقم ساقي بده شرابي
پر کن قدح که بي مي مجلس ندارد آبي
وصف رخ چو ماهش در پرده راست نايد
مطرب بزن نوايي ساقي بده شرابي
شد حلقه قامت من تا بعد از اين رقيبت
زين در دگر نراند ما را به هيچ بابي
در انتظار رويت ما و اميدواري
در عشوه وصالت ما و خيال و خوابي
مخمور آن دو چشمم آيا کجاست جامي
بيمار آن دو لعلم آخر کم از جوابي
حافظ چه مي نهي دل تو در خيال خوبان
کي تشنه سير گردد از لمعه سرابي

----------------------------------------------------

۴۳۳

 

اي که بر ماه از خط مشکين نقاب انداختي
لطف کردي سايه اي بر آفتاب انداختي
تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت
حاليا نيرنگ نقشي خوش بر آب انداختي
گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شاد باش
جام کيخسرو طلب کافراسياب انداختي
هر کسي با شمع رخسارت به وجهي عشق باخت
زان ميان پروانه را در اضطراب انداختي
گنج عشق خود نهادي در دل ويران ما
سايه دولت بر اين کنج خراب انداختي
زينهار از آب آن عارض که شيران را از آن
تشنه لب کردي و گردان را در آب انداختي
خواب بيداران ببستي وان گه از نقش خيال
تهمتي بر شب روان خيل خواب انداختي
پرده از رخ برفکندي يک نظر در جلوه گاه
و از حيا حور و پري را در حجاب انداختي
باده نوش از جام عالم بين که بر اورنگ جم
شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختي
از فريب نرگس مخمور و لعل مي پرست
حافظ خلوت نشين را در شراب انداختي
و از براي صيد دل در گردنم زنجير زلف
چون کمند خسرو مالک رقاب انداختي
داور دارا شکوه اي آن که تاج آفتاب
از سر تعظيم بر خاک جناب انداختي
نصره الدين شاه يحيي آن که خصم ملک را
از دم شمشير چون آتش در آب انداختي

----------------------------------------------------

۴۳۴

 

اي دل مباش يک دم خالي ز عشق و مستي
وان گه برو که رستي از نيستي و هستي
گر جان به تن ببيني مشغول کار او شو
هر قبله اي که بيني بهتر ز خودپرستي
با ضعف و ناتواني همچون نسيم خوش باش
بيماري اندر اين ره بهتر ز تندرستي
در مذهب طريقت خامي نشان کفر است
آري طريق دولت چالاکي است و چستي
تا فضل و عقل بيني بي معرفت نشيني
يک نکته ات بگويم خود را مبين که رستي
در آستان جانان از آسمان مينديش
کز اوج سربلندي افتي به خاک پستي
خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد
سهل است تلخي مي در جنب ذوق مستي
صوفي پياله پيما حافظ قرابه پرهيز
اي کوته آستينان تا کي درازدستي

----------------------------------------------------

۴۳۵

 

با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تا بي خبر بميرد در درد خودپرستي
عاشق شو ار نه روزي کار جهان سر آيد
ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستي
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمي پرستي
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کي کند سياهي چندين درازدستي
در گوشه سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو با ما گويد رموز مستي
آن روز ديده بودم اين فتنه ها که برخاست
کز سرکشي زماني با ما نمي نشستي
عشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظ
چون برق از اين کشاکش پنداشتي که جستي

----------------------------------------------------

۴۳۶

 

آن غاليه خط گر سوي ما نامه نوشتي
گردون ورق هستي ما درننوشتي
هر چند که هجران ثمر وصل برآرد
دهقان جهان کاش که اين تخم نکشتي
آمرزش نقد است کسي را که در اين جا
ياريست چو حوري و سرايي چو بهشتي
در مصطبه عشق تنعم نتوان کرد
چون بالش زر نيست بسازيم به خشتي
مفروش به باغ ارم و نخوت شداد
يک شيشه مي و نوش لبي و لب کشتي
تا کي غم دنياي دني اي دل دانا
حيف است ز خوبي که شود عاشق زشتي
آلودگي خرقه خرابي جهان است
کو راهروي اهل دلي پاک سرشتي
از دست چرا هشت سر زلف تو حافظ
تقدير چنين بود چه کردي که نهشتي

----------------------------------------------------

۴۳۷

 

اي قصه بهشت ز کويت حکايتي
شرح جمال حور ز رويت روايتي
انفاس عيسي از لب لعلت لطيفه اي
آب خضر ز نوش لبانت کنايتي
هر پاره از دل من و از غصه قصه اي
هر سطري از خصال تو و از رحمت آيتي
کي عطرساي مجلس روحانيان شدي
گل را اگر نه بوي تو کردي رعايتي
در آرزوي خاک در يار سوختيم
ياد آور اي صبا که نکردي حمايتي
اي دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت
صد مايه داشتي و نکردي کفايتي
بوي دل کباب من آفاق را گرفت
اين آتش درون بکند هم سرايتي
در آتش ار خيال رخش دست مي دهد
ساقي بيا که نيست ز دوزخ شکايتي
داني مراد حافظ از اين درد و غصه چيست
از تو کرشمه اي و ز خسرو عنايتي

----------------------------------------------------

۴۳۸

 

سبت سلمي بصدغيها فوادي
و روحي کل يوم لي ينادي
نگارا بر من بي دل ببخشاي
و واصلني علي رغم الاعادي
حبيبا در غم سوداي عشقت
توکلنا علي رب العباد
امن انکرتني عن عشق سلمي
تزاول آن روي نهکو بوادي
که همچون مت به بوتن دل و اي ره
غريق العشق في بحر الوداد
به پي ماچان غرامت بسپريمن
غرت يک وي روشتي از امادي
غم اين دل بواتت خورد ناچار
و غر نه او بني آنچت نشادي
دل حافظ شد اندر چين زلفت
بليل مظلم و الله هادي

----------------------------------------------------

۴۳۹

 

ديدم به خواب دوش که ماهي برآمدي
کز عکس روي او شب هجران سر آمدي
تعبير رفت يار سفرکرده مي رسد
اي کاج هر چه زودتر از در درآمدي
ذکرش به خير ساقي فرخنده فال من
کز در مدام با قدح و ساغر آمدي
خوش بودي ار به خواب بديدي ديار خويش
تا ياد صحبتش سوي ما رهبر آمدي
فيض ازل به زور و زر ار آمدي به دست
آب خضر نصيبه اسکندر آمدي
آن عهد ياد باد که از بام و در مرا
هر دم پيام يار و خط دلبر آمدي
کي يافتي رقيب تو چندين مجال ظلم
مظلومي ار شبي به در داور آمدي
خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق
دريادلي بجوي دليري سرآمدي
آن کو تو را به سنگ دلي کرد رهنمون
اي کاشکي که پاش به سنگي برآمدي
گر ديگري به شيوه حافظ زدي رقم
مقبول طبع شاه هنرپرور آمدي

----------------------------------------------------

۴۴۰

 

سحر با باد مي گفتم حديث آرزومندي
خطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندي
دعاي صبح و آه شب کليد گنج مقصود است
بدين راه و روش مي رو که با دلدار پيوندي
قلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد باز
وراي حد تقرير است شرح آرزومندي
الا اي يوسف مصري که کردت سلطنت مغرور
پدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندي
جهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيست
ز مهر او چه مي پرسي در او همت چه مي بندي
همايي چون تو عالي قدر حرص استخوان تا کي
دريغ آن سايه همت که بر نااهل افکندي
در اين بازار اگر سوديست با درويش خرسند است
خدايا منعمم گردان به درويشي و خرسندي
به شعر حافظ شيراز مي رقصند و مي نازند
سيه چشمان کشميري و ترکان سمرقندي

----------------------------------------------------

۴۴۱

 

چه بودي ار دل آن ماه مهربان بودي
که حال ما نه چنين بودي ار چنان بودي
بگفتمي که چه ارزد نسيم طره دوست
گرم به هر سر مويي هزار جان بودي
برات خوشدلي ما چه کم شدي يا رب
گرش نشان امان از بد زمان بودي
گرم زمانه سرافراز داشتي و عزيز
سرير عزتم آن خاک آستان بودي
ز پرده کاش برون آمدي چو قطره اشک
که بر دو ديده ما حکم او روان بودي
اگر نه دايره عشق راه بربستي
چو نقطه حافظ سرگشته در ميان بودي

----------------------------------------------------

۴۴۲

 

به جان او که گرم دسترس به جان بودي
کمينه پيشکش بندگانش آن بودي
بگفتمي که بها چيست خاک پايش را
اگر حيات گران مايه جاودان بودي
به بندگي قدش سرو معترف گشتي
گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودي
به خواب نيز نمي بينمش چه جاي وصال
چو اين نبود و نديديم باري آن بودي
اگر دلم نشدي پايبند طره او
کي اش قرار در اين تيره خاکدان بودي
به رخ چو مهر فلک بي نظير آفاق است
به دل دريغ که يک ذره مهربان بودي
درآمدي ز درم کاشکي چو لمعه نور
که بر دو ديده ما حکم او روان بودي
ز پرده ناله حافظ برون کي افتادي
اگر نه همدم مرغان صبح خوان بودي

----------------------------------------------------

۴۴۳

 

چو سرو اگر بخرامي دمي به گلزاري
خورد ز غيرت روي تو هر گلي خاري
ز کفر زلف تو هر حلقه اي و آشوبي
ز سحر چشم تو هر گوشه اي و بيماري
مرو چو بخت من اي چشم مست يار به خواب
که در پي است ز هر سويت آه بيداري
نثار خاک رهت نقد جان من هر چند
که نيست نقد روان را بر تو مقداري
دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان
چو تيره راي شوي کي گشايدت کاري
سرم برفت و زماني به سر نرفت اين کار
دلم گرفت و نبودت غم گرفتاري
چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آي
به خنده گفت که اي حافظ اين چه پرگاري

----------------------------------------------------

۴۴۴

 

شهريست پرظريفان و از هر طرف نگاري
ياران صلاي عشق است گر مي کنيد کاري
چشم فلک نبيند زين طرفه تر جواني
در دست کس نيفتد زين خوبتر نگاري
هرگز که ديده باشد جسمي ز جان مرکب
بر دامنش مبادا زين خاکيان غباري
چون من شکسته اي را از پيش خود چه راني
کم غايت توقع بوسيست يا کناري
مي بي غش است درياب وقتي خوش است بشتاب
سال دگر که دارد اميد نوبهاري
در بوستان حريفان مانند لاله و گل
هر يک گرفته جامي بر ياد روي ياري
چون اين گره گشايم وين راز چون نمايم
دردي و سخت دردي کاري و صعب کاري
هر تار موي حافظ در دست زلف شوخي
مشکل توان نشستن در اين چنين دياري

----------------------------------------------------

۴۴۵

 

تو را که هر چه مراد است در جهان داري
چه غم ز حال ضعيفان ناتوان داري
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داري
ميان نداري و دارم عجب که هر ساعت
ميان مجمع خوبان کني ميانداري
بياض روي تو را نيست نقش درخور از آنک
سوادي از خط مشکين بر ارغوان داري
بنوش مي که سبکروحي و لطيف مدام
علي الخصوص در آن دم که سر گران داري
مکن عتاب از اين بيش و جور بر دل ما
مکن هر آن چه تواني که جاي آن داري
به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست
به قصد جان من خسته در کمان داري
بکش جفاي رقيبان مدام و جور حسود
که سهل باشد اگر يار مهربان داري
به وصل دوست گرت دست مي دهد يک دم
برو که هر چه مراد است در جهان داري
چو گل به دامن از اين باغ مي بري حافظ
چه غم ز ناله و فرياد باغبان داري

----------------------------------------------------

۴۴۶

 

صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داري
به يادگار بماني که بوي او داري
دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست
توان به دست تو دادن گرش نکو داري
در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت
جز اين قدر که رقيبان تندخو داري
نواي بلبلت اي گل کجا پسند افتد
که گوش و هوش به مرغان هرزه گو داري
به جرعه تو سرم مست گشت نوشت باد
خود از کدام خم است اين که در سبو داري
به سرکشي خود اي سرو جويبار مناز
که گر بدو رسي از شرم سر فروداري
دم از ممالک خوبي چو آفتاب زدن
تو را رسد که غلامان ماه رو داري
قباي حسن فروشي تو را برازد و بس
که همچو گل همه آيين رنگ و بو داري
ز کنج صومعه حافظ مجوي گوهر عشق
قدم برون نه اگر ميل جست و جو داري

----------------------------------------------------

۴۴۷

 

بيا با ما مورز اين کينه داري
که حق صحبت ديرينه داري
نصيحت گوش کن کاين در بسي به
از آن گوهر که در گنجينه داري
وليکن کي نمايي رخ به رندان
تو کز خورشيد و مه آيينه داري
بد رندان مگو اي شيخ و هش دار
که با حکم خدايي کينه داري
نمي ترسي ز آه آتشينم
تو داني خرقه پشمينه داري
به فرياد خمار مفلسان رس
خدا را گر مي دوشينه داري
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآني که اندر سينه داري

 

----------------------------------------------------
۴۴۸

 

اي که در کوي خرابات مقامي داري
جم وقت خودي ار دست به جامي داري
اي که با زلف و رخ يار گذاري شب و روز
فرصتت باد که خوش صبحي و شامي داري
اي صبا سوختگان بر سر ره منتظرند
گر از آن يار سفرکرده پيامي داري
خال سرسبز تو خوش دانه عيشيست ولي
بر کنار چمنش وه که چه دامي داري
بوي جان از لب خندان قدح مي شنوم
بشنو اي خواجه اگر زان که مشامي داري
چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود
مي کنم شکر که بر جور دوامي داري
نام نيک ار طلبد از تو غريبي چه شود
تويي امروز در اين شهر که نامي داري
بس دعاي سحرت مونس جان خواهد بود
تو که چون حافظ شبخيز غلامي داري

----------------------------------------------------

۴۴۹

 

اي که مهجوري عشاق روا مي داري
عاشقان را ز بر خويش جدا مي داري
تشنه باديه را هم به زلالي درياب
به اميدي که در اين ره به خدا مي داري
دل ببردي و بحل کردمت اي جان ليکن
به از اين دار نگاهش که مرا مي داري
ساغر ما که حريفان دگر مي نوشند
ما تحمل نکنيم ار تو روا مي داري
اي مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري
تو به تقصير خود افتادي از اين در محروم
از که مي نالي و فرياد چرا مي داري
حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند
سعي نابرده چه اميد عطا مي داري

----------------------------------------------------

۴۵۰

 

روزگاريست که ما را نگران مي داري
مخلصان را نه به وضع دگران مي داري
گوشه چشم رضايي به منت باز نشد
اين چنين عزت صاحب نظران مي داري
ساعد آن به که بپوشي تو چو از بهر نگار
دست در خون دل پرهنران مي داري
نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ
همه را نعره زنان جامه دران مي داري
اي که در دلق ملمع طلبي نقد حضور
چشم سري عجب از بي خبران مي داري
چون تويي نرگس باغ نظر اي چشم و چراغ
سر چرا بر من دلخسته گران مي داري
گوهر جام جم از کان جهاني دگر است
تو تمنا ز گل کوزه گران مي داري
پدر تجربه اي دل تويي آخر ز چه روي
طمع مهر و وفا زين پسران مي داري
کيسه سيم و زرت پاک ببايد پرداخت
اين طمع ها که تو از سيمبران مي داري
گر چه رندي و خرابي گنه ماست ولي
عاشقي گفت که تو بنده بر آن مي داري
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ
چه توقع ز جهان گذران مي داري

----------------------------------------------------

۴۵۱

 

خوش کرد ياوري فلکت روز داوري
تا شکر چون کني و چه شکرانه آوري
آن کس که اوفتاد خدايش گرفت دست
گو بر تو باد تا غم افتادگان خوري
در کوي عشق شوکت شاهي نمي خرند
اقرار بندگي کن و اظهار چاکري
ساقي به مژدگاني عيش از درم درآي
تا يک دم از دلم غم دنيا به دربري
در شاهراه جاه و بزرگي خطر بسيست
آن به کز اين گريوه سبکبار بگذري
سلطان و فکر لشکر و سوداي تاج و گنج
درويش و امن خاطر و کنج قلندري
يک حرف صوفيانه بگويم اجازت است
اي نور ديده صلح به از جنگ و داوري
نيل مراد بر حسب فکر و همت است
از شاه نذر خير و ز توفيق ياوري
حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوي
کاين خاک بهتر از عمل کيمياگري

----------------------------------------------------

۴۵۲

 

طفيل هستي عشقند آدمي و پري
ارادتي بنما تا سعادتي ببري
بکوش خواجه و از عشق بي نصيب مباش
که بنده را نخرد کس به عيب بي هنري
مي صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند
به عذر نيم شبي کوش و گريه سحري
تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين کار
که در برابر چشمي و غايب از نظري
هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت
که هر صباح و مسا شمع مجلس دگري
ز من به حضرت آصف که مي برد پيغام
که ياد گير دو مصرع ز من به نظم دري
بيا که وضع جهان را چنان که من ديدم
گر امتحان بکني مي خوري و غم نخوري
کلاه سروريت کج مباد بر سر حسن
که زيب بخت و سزاوار ملک و تاج سري
به بوي زلف و رخت مي روند و مي آيند
صبا به غاليه سايي و گل به جلوه گري
چو مستعد نظر نيستي وصال مجوي
که جام جم نکند سود وقت بي بصري
دعاي گوشه نشينان بلا بگرداند
چرا به گوشه چشمي به ما نمي نگري
بيا و سلطنت از ما بخر به مايه حسن
و از اين معامله غافل مشو که حيف خوري
طريق عشق طريقي عجب خطرناک است
نعوذبالله اگر ره به مقصدي نبري
به يمن همت حافظ اميد هست که باز
اري اسامر ليلاي ليله القمر

----------------------------------------------------

۴۵۳

 

اي که دايم به خويش مغروري
گر تو را عشق نيست معذوري
گرد ديوانگان عشق مگرد
که به عقل عقيله مشهوري
مستي عشق نيست در سر تو
رو که تو مست آب انگوري
روي زرد است و آه دردآلود
عاشقان را دواي رنجوري
بگذر از نام و ننگ خود حافظ
ساغر مي طلب که مخموري

----------------------------------------------------

۴۵۴

 

ز کوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل برافروزي
چو گل گر خرده اي داري خدا را صرف عشرت کن
که قارون را غلط ها داد سوداي زراندوزي
ز جام گل دگر بلبل چنان مست مي لعل است
که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزي
به صحرا رو که از دامن غبار غم بيفشاني
به گلزار آي کز بلبل غزل گفتن بياموزي
چو امکان خلود اي دل در اين فيروزه ايوان نيست
مجال عيش فرصت دان به فيروزي و بهروزي
طريق کام بخشي چيست ترک کام خود کردن
کلاه سروري آن است کز اين ترک بردوزي
سخن در پرده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آي
که بيش از پنج روزي نيست حکم مير نوروزي
ندانم نوحه قمري به طرف جويباران چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
مي اي دارم چو جان صافي و صوفي مي کند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزي
جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين اي شمع
که حکم آسمان اين است اگر سازي و گر سوزي
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بيا ساقي که جاهل را هنيتر مي رسد روزي
مي اندر مجلس آصف به نوروز جلالي نوش
که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزي
نه حافظ مي کند تنها دعاي خواجه تورانشاه
ز مدح آصفي خواهد جهان عيدي و نوروزي
جنابش پارسايان راست محراب دل و ديده
جبينش صبح خيزان راست روز فتح و فيروزي

----------------------------------------------------

۴۵۵

 

عمر بگذشت به بي حاصلي و بوالهوسي
اي پسر جام مي ام ده که به پيري برسي
چه شکرهاست در اين شهر که قانع شده اند
شاهبازان طريقت به مقام مگسي
دوش در خيل غلامان درش مي رفتم
گفت اي عاشق بيچاره تو باري چه کسي
با دل خون شده چون نافه خوشش بايد بود
هر که مشهور جهان گشت به مشکين نفسي
لمع البرق من الطور و آنست به
فلعلي لک آت بشهاب قبس
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
وه که بس بي خبر از غلغل چندين جرسي
بال بگشا و صفير از شجر طوبي زن
حيف باشد چو تو مرغي که اسير قفسي
تا چو مجمر نفسي دامن جانان گيرم
جان نهاديم بر آتش ز پي خوش نفسي
چند پويد به هواي تو ز هر سو حافظ
يسر الله طريقا بک يا ملتمسي

----------------------------------------------------

۴۵۶

 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشي
که بسي گل بدمد باز و تو در گل باشي
من نگويم که کنون با که نشين و چه بنوش
که تو خود داني اگر زيرک و عاقل باشي
چنگ در پرده همين مي دهدت پند ولي
وعظت آن گاه کند سود که قابل باشي
در چمن هر ورقي دفتر حالي دگر است
حيف باشد که ز کار همه غافل باشي
نقد عمرت ببرد غصه دنيا به گزاف
گر شب و روز در اين قصه مشکل باشي
گر چه راهيست پر از بيم ز ما تا بر دوست
رفتن آسان بود ار واقف منزل باشي
حافظا گر مدد از بخت بلندت باشد
صيد آن شاهد مطبوع شمايل باشي

----------------------------------------------------

۴۵۷

 

هزار جهد بکردم که يار من باشي
مرادبخش دل بي قرار من باشي
چراغ ديده شب زنده دار من گردي
انيس خاطر اميدوار من باشي
چو خسروان ملاحت به بندگان نازند
تو در ميانه خداوندگار من باشي
از آن عقيق که خونين دلم ز عشوه او
اگر کنم گله اي غمگسار من باشي
در آن چمن که بتان دست عاشقان گيرند
گرت ز دست برآيد نگار من باشي
شبي به کلبه احزان عاشقان آيي
دمي انيس دل سوکوار من باشي
شود غزاله خورشيد صيد لاغر من
گر آهويي چو تو يک دم شکار من باشي
سه بوسه کز دو لبت کرده اي وظيفه من
اگر ادا نکني قرض دار من باشي
من اين مراد ببينم به خود که نيم شبي
به جاي اشک روان در کنار من باشي
من ار چه حافظ شهرم جوي نمي ارزم
مگر تو از کرم خويش يار من باشي

----------------------------------------------------

۴۵۸

 

اي دل آن دم که خراب از مي گلگون باشي
بي زر و گنج به صد حشمت قارون باشي
در مقامي که صدارت به فقيران بخشند
چشم دارم که به جاه از همه افزون باشي
در ره منزل ليلي که خطرهاست در آن
شرط اول قدم آن است که مجنون باشي
نقطه عشق نمودم به تو هان سهو مکن
ور نه چون بنگري از دايره بيرون باشي
کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش
کي روي ره ز که پرسي چه کني چون باشي
تاج شاهي طلبي گوهر ذاتي بنماي
ور خود از تخمه جمشيد و فريدون باشي
ساغري نوش کن و جرعه بر افلاک فشان
چند و چند از غم ايام جگرخون باشي
حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اين است
هيچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشي

----------------------------------------------------

۴۵۹

 

زين خوش رقم که بر گل رخسار مي کشي
خط بر صحيفه گل و گلزار مي کشي
اشک حرم نشين نهانخانه مرا
زان سوي هفت پرده به بازار مي کشي
کاهل روي چو باد صبا را به بوي زلف
هر دم به قيد سلسله در کار مي کشي
هر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مست
از خلوتم به خانه خمار مي کشي
گفتي سر تو بسته فتراک ما شود
سهل است اگر تو زحمت اين بار مي کشي
با چشم و ابروي تو چه تدبير دل کنم
وه زين کمان که بر من بيمار مي کشي
بازآ که چشم بد ز رخت دفع مي کند
اي تازه گل که دامن از اين خار مي کشي
حافظ دگر چه مي طلبي از نعيم دهر
مي مي خوري و طره دلدار مي کشي

----------------------------------------------------

۴۶۰

 

سليمي منذ حلت بالعراق
الاقي من نواها ما الاقي
الا اي ساروان منزل دوست
الي رکبانکم طال اشتياقي
خرد در زنده رود انداز و مي نوش
به گلبانگ جوانان عراقي
ربيع العمر في مرعي حماکم
حماک الله يا عهد التلاقي
بيا ساقي بده رطل گرانم
سقاک الله من کاس دهاق
جواني باز مي آرد به يادم
سماع چنگ و دست افشان ساقي
مي باقي بده تا مست و خوشدل
به ياران برفشانم عمر باقي
درونم خون شد از ناديدن دوست
الا تعسا لايام الفراق
دموعي بعدکم لا تحقروها
فکم بحر عميق من سواقي
دمي با نيکخواهان متفق باش
غنيمت دان امور اتفاقي
بساز اي مطرب خوشخوان خوشگو
به شعر فارسي صوت عراقي
عروسي بس خوشي اي دختر رز
ولي گه گه سزاوار طلاقي
مسيحاي مجرد را برازد
که با خورشيد سازد هم وثاقي
وصال دوستان روزي ما نيست
بخوان حافظ غزل هاي فراقي

----------------------------------------------------

۴۶۱

 

کتبت قصه شوقي و مدمعي باکي
بيا که بي تو به جان آمدم ز غمناکي
بسا که گفته ام از شوق با دو ديده خود
ايا منازل سلمي فاين سلماک
عجيب واقعه اي و غريب حادثه اي
انا اصطبرت قتيلا و قاتلي شاکي
که را رسد که کند عيب دامن پاکت
که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکي
ز خاک پاي تو داد آب روي لاله و گل
چو کلک صنع رقم زد به آبي و خاکي
صبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز
و هات شمسه کرم مطيب زاکي
دع التکاسل تغنم فقد جري مثل
که زاد راهروان چستي است و چالاکي
اثر نماند ز من بي شمايلت آري
اري موثر محياي من محياک
ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند
که همچو صنع خدايي وراي ادراکي

----------------------------------------------------

۴۶۲

 

يا مبسما يحاکي درجا من اللالي
يا رب چه درخور آمد گردش خط هلالي
حالي خيال وصلت خوش مي دهد فريبم
تا خود چه نقش بازد اين صورت خيالي
مي ده که گر چه گشتم نامه سياه عالم
نوميد کي توان بود از لطف لايزالي
ساقي بيار جامي و از خلوتم برون کش
تا در به در بگردم قلاش و لاابالي
از چار چيز مگذر گر عاقلي و زيرک
امن و شراب بي غش معشوق و جاي خالي
چون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابت
حافظ مکن شکايت تا مي خوريم حالي
صافيست جام خاطر در دور آصف عهد
قم فاسقني رحيقا اصفي من الزلال
الملک قد تباهي من جده و جده
يا رب که جاودان باد اين قدر و اين معالي
مسندفروز دولت کان شکوه و شوکت
برهان ملک و ملت بونصر بوالمعالي

----------------------------------------------------

۴۶۳

 

سلام الله ما کر الليالي
و جاوبت المثاني و المثالي
علي وادي الاراک و من عليها
و دار باللوي فوق الرمال
دعاگوي غريبان جهانم
و ادعو بالتواتر و التوالي
به هر منزل که رو آرد خدا را
نگه دارش به لطف لايزالي
منال اي دل که در زنجير زلفش
همه جمعيت است آشفته حالي
ز خطت صد جمال ديگر افزود
که عمرت باد صد سال جلالي
تو مي بايد که باشي ور نه سهل است
زيان مايه جاهي و مالي
بر آن نقاش قدرت آفرين باد
که گرد مه کشد خط هلالي
فحبک راحتي في کل حين
و ذکرک مونسي في کل حال
سويداي دل من تا قيامت
مباد از شوق و سوداي تو خالي
کجا يابم وصال چون تو شاهي
من بدنام رند لاابالي
خدا داند که حافظ را غرض چيست
و علم الله حسبي من سوالي

----------------------------------------------------

۴۶۴

 

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالي
خوش باش زان که نبود اين هر دو را زوالي
در وهم مي نگنجد کاندر تصور عقل
آيد به هيچ معني زين خوبتر مثالي
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را
هرگز به عمر روزي روزي شود وصالي
آن دم که با تو باشم يک سال هست روزي
وان دم که بي تو باشم يک لحظه هست سالي
چون من خيال رويت جانا به خواب بينم
کز خواب مي نبيند چشمم بجز خيالي
رحم آر بر دل من کز مهر روي خوبت
شد شخص ناتوانم باريک چون هلالي
حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهي
زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالي

----------------------------------------------------

۴۶۵

 

رفتم به باغ صبحدمي تا چنم گلي
آمد به گوش ناگهم آواز بلبلي
مسکين چو من به عشق گلي گشته مبتلا
و اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلي
مي گشتم اندر آن چمن و باغ دم به دم
مي کردم اندر آن گل و بلبل تاملي
گل يار حسن گشته و بلبل قرين عشق
آن را تفضلي نه و اين را تبدلي
چون کرد در دلم اثر آواز عندليب
گشتم چنان که هيچ نماندم تحملي
بس گل شکفته مي شود اين باغ را ولي
کس بي بلاي خار نچيده ست از او گلي
حافظ مدار اميد فرج از مدار چرخ
دارد هزار عيب و ندارد تفضلي

----------------------------------------------------

۴۶۶

 

اين خرقه که من دارم در رهن شراب اولي
وين دفتر بي معني غرق مي ناب اولي
چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج خراباتي افتاده خراب اولي
چون مصلحت انديشي دور است ز درويشي
هم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولي
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت
اين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولي
تا بي سر و پا باشد اوضاع فلک زين دست
در سر هوس ساقي در دست شراب اولي
از همچو تو دلداري دل برنکنم آري
چون تاب کشم باري زان زلف به تاب اولي
چون پير شدي حافظ از ميکده بيرون آي
رندي و هوسناکي در عهد شباب اولي

----------------------------------------------------

۴۶۷

 

زان مي عشق کز او پخته شود هر خامي
گر چه ماه رمضان است بياور جامي
روزها رفت که دست من مسکين نگرفت
زلف شمشادقدي ساعد سيم اندامي
روزه هر چند که مهمان عزيز است اي دل
صحبتش موهبتي دان و شدن انعامي
مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد
که نهاده ست به هر مجلس وعظي دامي
گله از زاهد بدخو نکنم رسم اين است
که چو صبحي بدمد در پي اش افتد شامي
يار من چون بخرامد به تماشاي چمن
برسانش ز من اي پيک صبا پيغامي
آن حريفي که شب و روز مي صاف کشد
بود آيا که کند ياد ز دردآشامي
حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد
کام دشوار به دست آوري از خودکامي

----------------------------------------------------

۴۶۸

 

که برد به نزد شاهان ز من گدا پيامي
که به کوي مي فروشان دو هزار جم به جامي
شده ام خراب و بدنام و هنوز اميدوارم
که به همت عزيزان برسم به نيک نامي
تو که کيميافروشي نظري به قلب ما کن
که بضاعتي نداريم و فکنده ايم دامي
عجب از وفاي جانان که عنايتي نفرمود
نه به نامه پيامي نه به خامه سلامي
اگر اين شراب خام است اگر آن حريف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامي
ز رهم ميفکن اي شيخ به دانه هاي تسبيح
که چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامي
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکي غلامي
به کجا برم شکايت به که گويم اين حکايت
که لبت حيات ما بود و نداشتي دوامي
بگشاي تير مژگان و بريز خون حافظ
که چنان کشنده اي را نکند کس انتقامي

----------------------------------------------------

۴۶۹

 

انت روائح رند الحمي و زاد غرامي
فداي خاک در دوست باد جان گرامي
پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت
من المبلغ عني الي سعاد سلامي
بيا به شام غريبان و آب ديده من بين
به سان باده صافي در آبگينه شامي
اذا تغرد عن ذي الاراک طائر خير
فلا تفرد عن روضها انين حمامي
بسي نماند که روز فراق يار سر آيد
رايت من هضبات الحمي قباب خيام
خوشا دمي که درآيي و گويمت به سلامت
قدمت خير قدوم نزلت خير مقام
بعدت منک و قد صرت ذائبا کهلال
اگر چه روي چو ماهت نديده ام به تمامي
و ان دعيت بخلد و صرت ناقض عهد
فما تطيب نفسي و ما استطاب منامي
اميد هست که زودت به بخت نيک ببينم
تو شاد گشته به فرماندهي و من به غلامي
چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ
که گاه لطف سبق مي برد ز نظم نظامي

----------------------------------------------------

۴۷۰

 

سينه مالامال درد است اي دريغا مرهمي
دل ز تنهايي به جان آمد خدا را همدمي
چشم آسايش که دارد از سپهر تيزرو
ساقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي
زيرکي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب کاري پريشان عالمي
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمي
در طريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمي
اهل کام و ناز را در کوي رندي راه نيست
ره روي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي
آدمي در عالم خاکي نمي آيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت و از نو آدمي
خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندي دهيم
کز نسيمش بوي جوي موليان آيد همي
گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
کاندر اين دريا نمايد هفت دريا شبنمي

----------------------------------------------------

۴۷۱

 

ز دلبرم که رساند نوازش قلمي
کجاست پيک صبا گر همي کند کرمي
قياس کردم و تدبير عقل در ره عشق
چو شبنمي است که بر بحر مي کشد رقمي
بيا که خرقه من گر چه رهن ميکده هاست
ز مال وقف نبيني به نام من درمي
حديث چون و چرا درد سر دهد اي دل
پياله گير و بياسا ز عمر خويش دمي
طبيب راه نشين درد عشق نشناسد
برو به دست کن اي مرده دل مسيح دمي
دلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليم
به آن که بر در ميخانه برکشم علمي
بيا که وقت شناسان دو کون بفروشند
به يک پياله مي صاف و صحبت صنمي
دوام عيش و تنعم نه شيوه عشق است
اگر معاشر مايي بنوش نيش غمي
نمي کنم گله اي ليک ابر رحمت دوست
به کشته زار جگرتشنگان نداد نمي
چرا به يک ني قندش نمي خرند آن کس
که کرد صد شکرافشاني از ني قلمي
سزاي قدر تو شاها به دست حافظ نيست
جز از دعاي شبي و نياز صبحدمي

----------------------------------------------------

۴۷۲

 

احمد الله علي معدله السلطان
احمد شيخ اويس حسن ايلخاني
خان بن خان و شهنشاه شهنشاه نژاد
آن که مي زيبد اگر جان جهانش خواني
ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد
مرحبا اي به چنين لطف خدا ارزاني
ماه اگر بي تو برآيد به دو نيمش بزنند
دولت احمدي و معجزه سبحاني
جلوه بخت تو دل مي برد از شاه و گدا
چشم بد دور که هم جاني و هم جاناني
برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست
بخشش و کوشش خاقاني و چنگزخاني
گر چه دوريم به ياد تو قدح مي گيريم
بعد منزل نبود در سفر روحاني
از گل پارسيم غنچه عيشي نشکفت
حبذا دجله بغداد و مي ريحاني
سر عاشق که نه خاک در معشوق بود
کي خلاصش بود از محنت سرگرداني
اي نسيم سحري خاک در يار بيار
که کند حافظ از او ديده دل نوراني

----------------------------------------------------

۴۷۳

 

وقت را غنيمت دان آن قدر که بتواني
حاصل از حيات اي جان اين دم است تا داني
کام بخشي گردون عمر در عوض دارد
جهد کن که از دولت داد عيش بستاني
باغبان چو من زين جا بگذرم حرامت باد
گر به جاي من سروي غير دوست بنشاني
زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاري کآورد پشيماني
محتسب نمي داند اين قدر که صوفي را
جنس خانگي باشد همچو لعل رماني
با دعاي شبخيزان اي شکردهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليماني
پند عاشقان بشنو و از در طرب بازآ
کاين همه نمي ارزد شغل عالم فاني
يوسف عزيزم رفت اي برادران رحمي
کز غمش عجب بينم حال پير کنعاني
پيش زاهد از رندي دم مزن که نتوان گفت
با طبيب نامحرم حال درد پنهاني
مي روي و مژگانت خون خلق مي ريزد
تيز مي روي جانا ترسمت فروماني
دل ز ناوک چشمت گوش داشتم ليکن
ابروي کماندارت مي برد به پيشاني
جمع کن به احساني حافظ پريشان را
اي شکنج گيسويت مجمع پريشاني
گر تو فارغي از ما اي نگار سنگين دل
حال خود بخواهم گفت پيش آصف ثاني

----------------------------------------------------

۴۷۴

 

هواخواه توام جانا و مي دانم که مي داني
که هم ناديده مي بيني و هم ننوشته مي خواني
ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق
نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهاني
بيفشان زلف و صوفي را به پابازي و رقص آور
که از هر رقعه دلقش هزاران بت بيفشاني
گشاد کار مشتاقان در آن ابروي دلبند است
خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشاني
ملک در سجده آدم زمين بوس تو نيت کرد
که در حسن تو لطفي ديد بيش از حد انساني
چراغ افروز چشم ما نسيم زلف جانان است
مباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشاني
دريغا عيش شبگيري که در خواب سحر بگذشت
نداني قدر وقت اي دل مگر وقتي که درماني
ملول از همرهان بودن طريق کارداني نيست
بکش دشواري منزل به ياد عهد آساني
خيال چنبر زلفش فريبت مي دهد حافظ
نگر تا حلقه اقبال ناممکن نجنباني

----------------------------------------------------

۴۷۵

 

گفتند خلايق که تويي يوسف ثاني
چون نيک بديدم به حقيقت به از آني
شيرينتر از آني به شکرخنده که گويم
اي خسرو خوبان که تو شيرين زماني
تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه
هرگز نبود غنچه بدين تنگ دهاني
صد بار بگفتي که دهم زان دهنت کام
چون سوسن آزاده چرا جمله زباني
گويي بدهم کامت و جانت بستانم
ترسم ندهي کامم و جانم بستاني
چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند
بيمار که ديده ست بدين سخت کماني
چون اشک بيندازيش از ديده مردم
آن را که دمي از نظر خويش براني

----------------------------------------------------

۴۷۶

 

نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو داني
گذر به کوي فلان کن در آن زمان که تو داني
تو پيک خلوت رازي و ديده بر سر راهت
به مردمي نه به فرمان چنان بران که تو داني
بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را
ز لعل روح فزايش ببخش آن که تو داني
من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست
تو هم ز روي کرامت چنان بخوان که تو داني
خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است
اسير خويش گرفتي بکش چنان که تو داني
اميد در کمر زرکشت چگونه ببندم
دقيقه ايست نگارا در آن ميان که تو داني
يکيست ترکي و تازي در اين معامله حافظ
حديث عشق بيان کن بدان زبان که تو داني

----------------------------------------------------

۴۷۷

 

دو يار زيرک و از باده کهن دومني
فراغتي و کتابي و گوشه چمني
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم
اگر چه در پي ام افتند هر دم انجمني
هر آن که کنج قناعت به گنج دنيا داد
فروخت يوسف مصري به کمترين ثمني
بيا که رونق اين کارخانه کم نشود
به زهد همچو تويي يا به فسق همچو مني
ز تندباد حوادث نمي توان ديدن
در اين چمن که گلي بوده است يا سمني
ببين در آينه جام نقش بندي غيب
که کس به ياد ندارد چنين عجب زمني
از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت
عجب که بوي گلي هست و رنگ نسترني
به صبر کوش تو اي دل که حق رها نکند
چنين عزيز نگيني به دست اهرمني
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ
کجاست فکر حکيمي و راي برهمني

----------------------------------------------------

۴۷۸

 

نوش کن جام شراب يک مني
تا بدان بيخ غم از دل برکني
دل گشاده دار چون جام شراب
سر گرفته چند چون خم دني
چون ز جام بيخودي رطلي کشي
کم زني از خويشتن لاف مني
سنگسان شو در قدم ني همچو آب
جمله رنگ آميزي و تردامني
دل به مي دربند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوا بشکني
خيز و جهدي کن چو حافظ تا مگر
خويشتن در پاي معشوق افکني

----------------------------------------------------

۴۷۹

 

صبح است و ژاله مي چکد از ابر بهمني
برگ صبوح ساز و بده جام يک مني
در بحر مايي و مني افتاده ام بيار
مي تا خلاص بخشدم از مايي و مني
خون پياله خور که حلال است خون او
در کار يار باش که کاريست کردني
ساقي به دست باش که غم در کمين ماست
مطرب نگاه دار همين ره که مي زني
مي ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفت
خوش بگذران و بشنو از اين پير منحني
ساقي به بي نيازي رندان که مي بده
تا بشنوي ز صوت مغني هوالغني

----------------------------------------------------

۴۸۰

 

اي که در کشتن ما هيچ مدارا نکني
سود و سرمايه بسوزي و محابا نکني
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد اين قوم خطا باشد هان تا نکني
رنج ما را که توان برد به يک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکني
ديده ما چو به اميد تو درياست چرا
به تفرج گذري بر لب دريا نکني
نقل هر جور که از خلق کريمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن ها نکني
بر تو گر جلوه کند شاهد ما اي زاهد
از خدا جز مي و معشوق تمنا نکني
حافظا سجده به ابروي چو محرابش بر
که دعايي ز سر صدق جز آن جا نکني

----------------------------------------------------

۴۸۱

 

بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کني
خون خوري گر طلب روزي ننهاده کني
آخرالامر گل کوزه گران خواهي شد
حاليا فکر سبو کن که پر از باده کني
گر از آن آدمياني که بهشتت هوس است
عيش با آدمي اي چند پري زاده کني
تکيه بر جاي بزرگان نتوان زد به گزاف
مگر اسباب بزرگي همه آماده کني
اجرها باشدت اي خسرو شيرين دهنان
گر نگاهي سوي فرهاد دل افتاده کني
خاطرت کي رقم فيض پذيرد هيهات
مگر از نقش پراگنده ورق ساده کني
کار خود گر به کرم بازگذاري حافظ
اي بسا عيش که با بخت خداداده کني
اي صبا بندگي خواجه جلال الدين کن
که جهان پرسمن و سوسن آزاده کني

----------------------------------------------------

۴۸۲

 

اي دل به کوي عشق گذاري نمي کني
اسباب جمع داري و کاري نمي کني
چوگان حکم در کف و گويي نمي زني
باز ظفر به دست و شکاري نمي کني
اين خون که موج مي زند اندر جگر تو را
در کار رنگ و بوي نگاري نمي کني
مشکين از آن نشد دم خلقت که چون صبا
بر خاک کوي دوست گذاري نمي کني
ترسم کز اين چمن نبري آستين گل
کز گلشنش تحمل خاري نمي کني
در آستين جان تو صد نافه مدرج است
وان را فداي طره ياري نمي کني
ساغر لطيف و دلکش و مي افکني به خاک
و انديشه از بلاي خماري نمي کني
حافظ برو که بندگي پادشاه وقت
گر جمله مي کنند تو باري نمي کني

----------------------------------------------------

۴۸۳

 

سحرگه ره روي در سرزميني
همي گفت اين معما با قريني
که اي صوفي شراب آن گه شود صاف
که در شيشه برآرد اربعيني
خدا زان خرقه بيزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستيني
مروت گر چه نامي بي نشان است
نيازي عرضه کن بر نازنيني
ثوابت باشد اي داراي خرمن
اگر رحمي کني بر خوشه چيني
نمي بينم نشاط عيش در کس
نه درمان دلي نه درد ديني
درون ها تيره شد باشد که از غيب
چراغي برکند خلوت نشيني
گر انگشت سليماني نباشد
چه خاصيت دهد نقش نگيني
اگر چه رسم خوبان تندخوييست
چه باشد گر بسازد با غميني
ره ميخانه بنما تا بپرسم
مال خويش را از پيش بيني
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم اليقيني

----------------------------------------------------

۴۸۴

 

تو مگر بر لب آبي به هوس بنشيني
ور نه هر فتنه که بيني همه از خود بيني
به خدايي که تويي بنده بگزيده او
که بر اين چاکر ديرينه کسي نگزيني
گر امانت به سلامت ببرم باکي نيست
بي دلي سهل بود گر نبود بي ديني
ادب و شرم تو را خسرو مه رويان کرد
آفرين بر تو که شايسته صد چنديني
عجب از لطف تو اي گل که نشستي با خار
ظاهرا مصلحت وقت در آن مي بيني
صبر بر جور رقيبت چه کنم گر نکنم
عاشقان را نبود چاره بجز مسکيني
باد صبحي به هوايت ز گلستان برخاست
که تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسريني
شيشه بازي سرشکم نگري از چپ و راست
گر بر اين منظر بينش نفسي بنشيني
سخني بي غرض از بنده مخلص بشنو
اي که منظور بزرگان حقيقت بيني
نازنيني چو تو پاکيزه دل و پاک نهاد
بهتر آن است که با مردم بد ننشيني
سيل اين اشک روان صبر و دل حافظ برد
بلغ الطاقه يا مقله عيني بيني
تو بدين نازکي و سرکشي اي شمع چگل
لايق بندگي خواجه جلال الديني

----------------------------------------------------

۴۸۵

 

ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوي
من نگويم چه کن ار اهل دلي خود تو بگوي
بوي يک رنگي از اين نقش نمي آيد خيز
دلق آلوده صوفي به مي ناب بشوي
سفله طبع است جهان بر کرمش تکيه مکن
اي جهان ديده ثبات قدم از سفله مجوي
دو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببر
از در عيش درآ و به ره عيب مپوي
شکر آن را که دگربار رسيدي به بهار
بيخ نيکي بنشان و ره تحقيق بجوي
روي جانان طلبي آينه را قابل ساز
ور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و روي
گوش بگشاي که بلبل به فغان مي گويد
خواجه تقصير مفرما گل توفيق ببوي
گفتي از حافظ ما بوي ريا مي آيد
آفرين بر نفست باد که خوش بردي بوي

----------------------------------------------------

۴۸۶

 

بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي
مي خواند دوش درس مقامات معنوي
يعني بيا که آتش موسي نمود گل
تا از درخت نکته توحيد بشنوي
مرغان باغ قافيه سنجند و بذله گوي
تا خواجه مي خورد به غزل هاي پهلوي
جمشيد جز حکايت جام از جهان نبرد
زنهار دل مبند بر اسباب دنيوي
اين قصه عجب شنو از بخت واژگون
ما را بکشت يار به انفاس عيسوي
خوش وقت بوريا و گدايي و خواب امن
کاين عيش نيست درخور اورنگ خسروي
چشمت به غمزه خانه مردم خراب کرد
مخموريت مباد که خوش مست مي روي
دهقان سالخورده چه خوش گفت با پسر
کاي نور چشم من بجز از کشته ندروي
ساقي مگر وظيفه حافظ زياده داد
کآشفته گشت طره دستار مولوي

----------------------------------------------------

۴۸۷

 

اي بي خبر بکوش که صاحب خبر شوي
تا راهرو نباشي کي راهبر شوي
در مکتب حقايق پيش اديب عشق
هان اي پسر بکوش که روزي پدر شوي
دست از مس وجود چو مردان ره بشوي
تا کيمياي عشق بيابي و زر شوي
خواب و خورت ز مرتبه خويش دور کرد
آن گه رسي به خويش که بي خواب و خور شوي
گر نور عشق حق به دل و جانت اوفتد
بالله کز آفتاب فلک خوبتر شوي
يک دم غريق بحر خدا شو گمان مبر
کز آب هفت بحر به يک موي تر شوي
از پاي تا سرت همه نور خدا شود
در راه ذوالجلال چو بي پا و سر شوي
وجه خدا اگر شودت منظر نظر
زين پس شکي نماند که صاحب نظر شوي
بنياد هستي تو چو زير و زبر شود
در دل مدار هيچ که زير و زبر شوي
گر در سرت هواي وصال است حافظا
بايد که خاک درگه اهل هنر شوي

----------------------------------------------------

۴۸۸

 

سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهي
گفت بازآي که ديرينه اين درگاهي
همچو جم جرعه ما کش که ز سر دو جهان
پرتو جام جهان بين دهدت آگاهي
بر در ميکده رندان قلندر باشند
که ستانند و دهند افسر شاهنشاهي
خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پاي
دست قدرت نگر و منصب صاحب جاهي
سر ما و در ميخانه که طرف بامش
به فلک بر شد و ديوار بدين کوتاهي
قطع اين مرحله بي همرهي خضر مکن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي
اگرت سلطنت فقر ببخشند اي دل
کمترين ملک تو از ماه بود تا ماهي
تو دم فقر نداني زدن از دست مده
مسند خواجگي و مجلس تورانشاهي
حافظ خام طمع شرمي از اين قصه بدار
عملت چيست که فردوس برين مي خواهي

----------------------------------------------------

۴۸۹

 

اي در رخ تو پيدا انوار پادشاهي
در فکرت تو پنهان صد حکمت الهي
کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده
صد چشمه آب حيوان از قطره سياهي
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملک آن توست و خاتم فرماي هر چه خواهي
در حکمت سليمان هر کس که شک نمايد
بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهي
باز ار چه گاه گاهي بر سر نهد کلاهي
مرغان قاف دانند آيين پادشاهي
تيغي که آسمانش از فيض خود دهد آب
تنها جهان بگيرد بي منت سپاهي
کلک تو خوش نويسد در شان يار و اغيار
تعويذ جان فزايي افسون عمر کاهي
اي عنصر تو مخلوق از کيمياي عزت
و اي دولت تو ايمن از وصمت تباهي
ساقي بيار آبي از چشمه خرابات
تا خرقه ها بشوييم از عجب خانقاهي
عمريست پادشاها کز مي تهيست جامم
اينک ز بنده دعوي و از محتسب گواهي
گر پرتوي ز تيغت بر کان و معدن افتد
ياقوت سرخ رو را بخشند رنگ کاهي
دانم دلت ببخشد بر عجز شب نشينان
گر حال بنده پرسي از باد صبحگاهي
جايي که برق عصيان بر آدم صفي زد
ما را چگونه زيبد دعوي بي گناهي
حافظ چو پادشاهت گه گاه مي برد نام
رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهي

----------------------------------------------------

۴۹۰

 

در همه دير مغان نيست چو من شيدايي
خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي
دل که آيينه شاهيست غباري دارد
از خدا مي طلبم صحبت روشن رايي
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر مي نخورم بي رخ بزم آرايي
نرگس ار لاف زد از شيوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پي نابينايي
شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروايي
جوي ها بسته ام از ديده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهي بالايي
کشتي باده بياور که مرا بي رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دريايي
سخن غير مگو با من معشوقه پرست
کز وي و جام مي ام نيست به کس پروايي
اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه مي گفت
بر در ميکده اي با دف و ني ترسايي
گر مسلماني از اين است که حافظ دارد
آه اگر از پي امروز بود فردايي

----------------------------------------------------

۴۹۱

 

به چشم کرده ام ابروي ماه سيمايي
خيال سبزخطي نقش بسته ام جايي
اميد هست که منشور عشقبازي من
از آن کمانچه ابرو رسد به طغرايي
سرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوخت
در آرزوي سر و چشم مجلس آرايي
مکدر است دل آتش به خرقه خواهم زد
بيا ببين که که را مي کند تماشايي
به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيد
که مي رويم به داغ بلندبالايي
زمام دل به کسي داده ام من درويش
که نيستش به کس از تاج و تخت پروايي
در آن مقام که خوبان ز غمزه تيغ زنند
عجب مدار سري اوفتاده در پايي
مرا که از رخ او ماه در شبستان است
کجا بود به فروغ ستاره پروايي
فراق و وصل چه باشد رضاي دوست طلب
که حيف باشد از او غير او تمنايي
درر ز شوق برآرند ماهيان به نثار
اگر سفينه حافظ رسد به دريايي

----------------------------------------------------

۴۹۲

 

سلامي چو بوي خوش آشنايي
بدان مردم ديده روشنايي
درودي چو نور دل پارسايان
بدان شمع خلوتگه پارسايي
نمي بينم از همدمان هيچ بر جاي
دلم خون شد از غصه ساقي کجايي
ز کوي مغان رخ مگردان که آن جا
فروشند مفتاح مشکل گشايي
عروس جهان گر چه در حد حسن است
ز حد مي برد شيوه بي وفايي
دل خسته من گرش همتي هست
نخواهد ز سنگين دلان موميايي
مي صوفي افکن کجا مي فروشند
که در تابم از دست زهد ريايي
رفيقان چنان عهد صحبت شکستند
که گويي نبوده ست خود آشنايي
مرا گر تو بگذاري اي نفس طامع
بسي پادشايي کنم در گدايي
بياموزمت کيمياي سعادت
ز همصحبت بد جدايي جدايي
مکن حافظ از جور دوران شکايت
چه داني تو اي بنده کار خدايي

----------------------------------------------------

۴۹۳

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است که بازآيي
دايم گل اين بستان شاداب نمي ماند
درياب ضعيفان را در وقت توانايي
ديشب گله زلفش با باد همي کردم
گفتا غلطي بگذر زين فکرت سودايي
صد باد صبا اين جا با سلسله مي رقصند
اين است حريف اي دل تا باد نپيمايي
مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم کرد
کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايي
يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم
رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايي
ساقي چمن گل را بي روي تو رنگي نيست
شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايي
اي درد توام درمان در بستر ناکامي
و اي ياد توام مونس در گوشه تنهايي
در دايره قسمت ما نقطه تسليميم
لطف آن چه تو انديشي حکم آن چه تو فرمايي
فکر خود و راي خود در عالم رندي نيست
کفر است در اين مذهب خودبيني و خودرايي
زين دايره مينا خونين جگرم مي ده
تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايي
حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل آمد
شاديت مبارک باد اي عاشق شيدايي

----------------------------------------------------

۴۹۴

 

اي دل گر از آن چاه زنخدان به درآيي
هر جا که روي زود پشيمان به درآيي
هش دار که گر وسوسه عقل کني گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآيي
شايد که به آبي فلکت دست نگيرد
گر تشنه لب از چشمه حيوان به درآيي
جان مي دهم از حسرت ديدار تو چون صبح
باشد که چو خورشيد درخشان به درآيي
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيي
در تيره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآيي
بر رهگذرت بسته ام از ديده دو صد جوي
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآيي
حافظ مکن انديشه که آن يوسف مه رو
بازآيد و از کلبه احزان به درآيي

----------------------------------------------------

۴۹۵

 

مي خواه و گل افشان کن از دهر چه مي جويي
اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه مي گويي
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقي را
لب گيري و رخ بوسي مي نوشي و گل بويي
شمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کن
تا سرو بياموزد از قد تو دلجويي
تا غنچه خندانت دولت به که خواهد داد
اي شاخ گل رعنا از بهر که مي رويي
امروز که بازارت پرجوش خريدار است
درياب و بنه گنجي از مايه نيکويي
چون شمع نکورويي در رهگذر باد است
طرف هنري بربند از شمع نکورويي
آن طره که هر جعدش صد نافه چين ارزد
خوش بودي اگر بودي بوييش ز خوش خويي
هر مرغ به دستاني در گلشن شاه آمد
بلبل به نواسازي حافظ به غزل گويي

 

 

 

www.irnon.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 23:14  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 

 

 IRNON.comIRNON.com

 

            غزلیات حافظ از ۳۰۱ تا ۴۰۰

 

 

۳۰۱

 

اي دل ريش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من مي روم الله معک
تويي آن گوهر پاکيزه که در عالم قدس
ذکر خير تو بود حاصل تسبيح ملک
در خلوص منت ار هست شکي تجربه کن
کس عيار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودي که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو ديديم و نه يک
بگشا پسته خندان و شکرريزي کن
خلق را از دهن خويش مينداز به شک
چرخ برهم زنم ار غير مرادم گردد
من نه آنم که زبوني کشم از چرخ فلک
چون بر حافظ خويشش نگذاري باري
اي رقيب از بر او يک دو قدم دورترک

----------------------------------------------------

۳۰۲

 

خوش خبر باشي اي نسيم شمال
که به ما مي رسد زمان وصال
قصه العشق لا انفصام لها
فصمت ها هنا لسان القال
مالسلمي و من بذي سلم
اين جيراننا و کيف الحال
عفت الدار بعد عافيه
فاسالوا حالها عن الاطلال
في جمال الکمال نلت مني
صرف الله عنک عين کمال
يا بريد الحمي حماک الله
مرحبا مرحبا تعال تعال
عرصه بزمگاه خالي ماند
از حريفان و جام مالامال
سايه افکند حاليا شب هجر
تا چه بازند شب روان خيال
ترک ما سوي کس نمي نگرد
آه از اين کبريا و جاه و جلال
حافظا عشق و صابري تا چند
ناله عاشقان خوش است بنال

----------------------------------------------------

۳۰۳

 

شممت روح وداد و شمت برق وصال
بيا که بوي تو را ميرم اي نسيم شمال
احاديا بجمال الحبيب قف و انزل
که نيست صبر جميلم ز اشتياق جمال
حکايت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بيا که پرده گلريز هفت خانه چشم
کشيده ايم به تحرير کارگاه خيال
چو يار بر سر صلح است و عذر مي طلبد
توان گذشت ز جور رقيب در همه حال
بجز خيال دهان تو نيست در دل تنگ
که کس مباد چو من در پي خيال محال
قتيل عشق تو شد حافظ غريب ولي
به خاک ما گذري کن که خون مات حلال

----------------------------------------------------

۳۰۴

 

داراي جهان نصرت دين خسرو کامل
يحيي بن مظفر ملک عالم عادل
اي درگه اسلام پناه تو گشاده
بر روي زمين روزنه جان و در دل
تعظيم تو بر جان و خرد واجب و لازم
انعام تو بر کون و مکان فايض و شامل
روز ازل از کلک تو يک قطره سياهي
بر روي مه افتاد که شد حل مسائل
خورشيد چو آن خال سيه ديد به دل گفت
اي کاج که من بودمي آن هندوي مقبل
شاها فلک از بزم تو در رقص و سماع است
دست طرب از دامن اين زمزمه مگسل
مي نوش و جهان بخش که از زلف کمندت
شد گردن بدخواه گرفتار سلاسل
دور فلکي يک سره بر منهج عدل است
خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل
حافظ قلم شاه جهان مقسم رزق است
از بهر معيشت مکن انديشه باطل

----------------------------------------------------

۳۰۵

 

به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
صلاح ما همه دام ره است و من زين بحث
نيم ز شاهد و ساقي به هيچ باب خجل
بود که يار نرنجد ز ما به خلق کريم
که از سوال ملوليم و از جواب خجل
ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم
شديم در نظر ره روان خواب خجل
رواست نرگس مست ار فکند سر در پيش
که شد ز شيوه آن چشم پرعتاب خجل
تويي که خوبتري ز آفتاب و شکر خدا
که نيستم ز تو در روي آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت
ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل

----------------------------------------------------

۳۰۶

 

اگر به کوي تو باشد مرا مجال وصول
رسد به دولت وصل تو کار من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگس رعنا
فراغ برده ز من آن دو جادوي مکحول
چو بر در تو من بي نواي بي زر و زور
به هيچ باب ندارم ره خروج و دخول
کجا روم چه کنم چاره از کجا جويم
که گشته ام ز غم و جور روزگار ملول
من شکسته بدحال زندگي يابم
در آن زمان که به تيغ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دل من غم تو جاي نيافت
که ساخت در دل تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهر مهرت چو صيقلي دارد
بود ز زنگ حوادث هر آينه مصقول
چه جرم کرده ام اي جان و دل به حضرت تو
که طاعت من بي دل نمي شود مقبول
به درد عشق بساز و خموش کن حافظ
رموز عشق مکن فاش پيش اهل عقول

----------------------------------------------------

۳۰۷

 

هر نکته اي که گفتم در وصف آن شمايل
هر کو شنيد گفتا لله در قائل
تحصيل عشق و رندي آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل
حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد
از شافعي نپرسند امثال اين مسائل
گفتم که کي ببخشي بر جان ناتوانم
گفت آن زمان که نبود جان در ميانه حائل
دل داده ام به ياري شوخي کشي نگاري
مرضيه السجايا محموده الخصائل
در عين گوشه گيري بودم چو چشم مستت
و اکنون شدم به مستان چون ابروي تو مايل
از آب ديده صد ره طوفان نوح ديدم
و از لوح سينه نقشت هرگز نگشت زايل
اي دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم است
يا رب ببينم آن را در گردنت حمايل

----------------------------------------------------

۳۰۸

 

اي رخت چون خلد و لعلت سلسبيل
سلسبيلت کرده جان و دل سبيل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبيل
ناوک چشم تو در هر گوشه اي
همچو من افتاده دارد صد قتيل
يا رب اين آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردي بر خليل
من نمي يابم مجال اي دوستان
گر چه دارد او جمالي بس جميل
پاي ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخيل
حافظ از سرپنجه عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پاي پيل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چيزي که باشد زين قبيل

----------------------------------------------------

۳۰۹

 

عشقبازي و جواني و شراب لعل فام
مجلس انس و حريف همدم و شرب مدام
ساقي شکردهان و مطرب شيرين سخن
همنشيني نيک کردار و نديمي نيک نام
شاهدي از لطف و پاکي رشک آب زندگي
دلبري در حسن و خوبي غيرت ماه تمام
بزمگاهي دل نشان چون قصر فردوس برين
گلشني پيرامنش چون روضه دارالسلام
صف نشينان نيکخواه و پيشکاران باادب
دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوستکام
باده گلرنگ تلخ تيز خوش خوار سبک
نقلش از لعل نگار و نقلش از ياقوت خام
غمزه ساقي به يغماي خرد آهخته تيغ
زلف جانان از براي صيد دل گسترده دام
نکته داني بذله گو چون حافظ شيرين سخن
بخشش آموزي جهان افروز چون حاجي قوام
هر که اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه
وان که اين مجلس نجويد زندگي بر وي حرام

----------------------------------------------------

۳۱۰

 

مرحبا طاير فرخ پي فرخنده پيام
خير مقدم چه خبر دوست کجا راه کدام
يا رب اين قافله را لطف ازل بدرقه باد
که از او خصم به دام آمد و معشوقه به کام
ماجراي من و معشوق مرا پايان نيست
هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام
گل ز حد برد تنعم نفسي رخ بنما
سرو مي نازد و خوش نيست خدا را بخرام
زلف دلدار چو زنار همي فرمايد
برو اي شيخ که شد بر تن ما خرقه حرام
مرغ روحم که همي زد ز سر سدره صفير
عاقبت دانه خال تو فکندش در دام
چشم بيمار مرا خواب نه درخور باشد
من له يقتل داء دنف کيف ينام
تو ترحم نکني بر من مخلص گفتم
ذاک دعواي و ها انت و تلک الايام
حافظ ار ميل به ابروي تو دارد شايد
جاي در گوشه محراب کنند اهل کلام

----------------------------------------------------

۳۱۱

 

عاشق روي جواني خوش نوخاسته ام
و از خدا دولت اين غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظربازم و مي گويم فاش
تا بداني که به چندين هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود مي آيد
که بر او وصله به صد شعبده پيراسته ام
خوش بسوز از غمش اي شمع که اينک من نيز
هم بدين کار کمربسته و برخاسته ام
با چنين حيرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزوده ام آنچ از دل و جان کاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام

----------------------------------------------------

۳۱۲

 

بشري اذ السلامه حلت بذي سلم
لله حمد معترف غايه النعم
آن خوش خبر کجاست که اين فتح مژده داد
تا جان فشانمش چو زر و سيم در قدم
از بازگشت شاه در اين طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپرده عدم
پيمان شکن هرآينه گردد شکسته حال
ان العهود عند مليک النهي ذمم
مي جست از سحاب امل رحمتي ولي
جز ديده اش معاينه بيرون نداد نم
در نيل غم فتاد سپهرش به طنز گفت
الان قد ندمت و ما ينفع الندم
ساقي چو يار مه رخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم

----------------------------------------------------

۳۱۳

 

بازآي ساقيا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگي و دعاگوي دولتم
زان جا که فيض جام سعادت فروغ توست
بيرون شدي نماي ز ظلمات حيرتم
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
تا آشناي عشق شدم ز اهل رحمتم
عيبم مکن به رندي و بدنامي اي حکيم
کاين بود سرنوشت ز ديوان قسمتم
مي خور که عاشقي نه به کسب است و اختيار
اين موهبت رسيد ز ميراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزيدم به عمر خويش
در عشق ديدن تو هواخواه غربتم
دريا و کوه در ره و من خسته و ضعيف
اي خضر پي خجسته مدد کن به همتم
دورم به صورت از در دولتسراي تو
ليکن به جان و دل ز مقيمان حضرتم
حافظ به پيش چشم تو خواهد سپرد جان
در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم

----------------------------------------------------

۳۱۴

 

دوش بيماري چشم تو ببرد از دستم
ليکن از لطف لبت صورت جان مي بستم
عشق من با خط مشکين تو امروزي نيست
ديرگاه است کز اين جام هلالي مستم
از ثبات خودم اين نکته خوش آمد که به جور
در سر کوي تو از پاي طلب ننشستم
عافيت چشم مدار از من ميخانه نشين
که دم از خدمت رندان زده ام تا هستم
در ره عشق از آن سوي فنا صد خطر است
تا نگويي که چو عمرم به سر آمد رستم
بعد از اينم چه غم از تير کج انداز حسود
چون به محبوب کمان ابروي خود پيوستم
بوسه بر درج عقيق تو حلال است مرا
که به افسوس و جفا مهر وفا نشکستم
صنمي لشکريم غارت دل کرد و برفت
آه اگر عاطفت شاه نگيرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلک برشده بود
کرد غمخواري شمشاد بلندت پستم

----------------------------------------------------

۳۱۵

 

به غير از آن که بشد دين و دانش از دستم
بيا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پاي عزيزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقيرم ببين به دولت عشق
که در هواي رخت چون به مهر پيوستم
بيار باده که عمريست تا من از سر امن
به کنج عافيت از بهر عيش ننشستم
اگر ز مردم هشياري اي نصيحتگو
سخن به خاک ميفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتي به سزا برنيامد از دستم
بسوخت حافظ و آن يار دلنواز نگفت
که مرهمي بفرستم که خاطرش خستم

----------------------------------------------------

۳۱۶

 

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم
ناز بنياد مکن تا نکني بنيادم
مي مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فريادم
زلف را حلقه مکن تا نکني دربندم
طره را تاب مده تا ندهي بر بادم
يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم
غم اغيار مخور تا نکني ناشادم
رخ برافروز که فارغ کني از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کني آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزي ما را
ياد هر قوم مکن تا نروي از يادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شيرين منما تا نکني فرهادم
رحم کن بر من مسکين و به فريادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فريادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روي
من از آن روز که دربند توام آزادم

----------------------------------------------------

۳۱۷

 

فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در اين دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برين جايم بود
آدم آورد در اين دير خراب آبادم
سايه طوبي و دلجويي حور و لب حوض
به هواي سر کوي تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر ياد نداد استادم
کوکب بخت مرا هيچ منجم نشناخت
يا رب از مادر گيتي به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در ميخانه عشق
هر دم آيد غمي از نو به مبارک بادم
مي خورد خون دلم مردمک ديده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه اين سيل دمادم ببرد بنيادم

----------------------------------------------------

۳۱۸

 

مرا مي بيني و هر دم زيادت مي کني دردم
تو را مي بينم و ميلم زيادت مي شود هر دم
به سامانم نمي پرسي نمي دانم چه سر داري
به درمانم نمي کوشي نمي داني مگر دردم
نه راه است اين که بگذاري مرا بر خاک و بگريزي
گذاري آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردي به گرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم مي دهي تا کي
دمار از من برآوردي نمي گويي برآوردم
شبي دل را به تاريکي ز زلفت باز مي جستم
رخت مي ديدم و جامي هلالي باز مي خوردم
کشيدم در برت ناگاه و شد در تاب گيسويت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش مي باش با حافظ برو گو خصم جان مي ده
چو گرمي از تو مي بينم چه باک از خصم دم سردم

----------------------------------------------------

۳۱۹

 

سال ها پيروي مذهب رندان کردم
تا به فتوي خرد حرص به زندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
قطع اين مرحله با مرغ سليمان کردم
سايه اي بر دل ريشم فکن اي گنج روان
که من اين خانه به سوداي تو ويران کردم
توبه کردم که نبوسم لب ساقي و کنون
مي گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
کسب جمعيت از آن زلف پريشان کردم
نقش مستوري و مستي نه به دست من و توست
آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
گر چه درباني ميخانه فراوان کردم
اين که پيرانه سرم صحبت يوسف بنواخت
اجر صبريست که در کلبه احزان کردم
صبح خيزي و سلامت طلبي چون حافظ
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
گر به ديوان غزل صدرنشينم چه عجب
سال ها بندگي صاحب ديوان کردم

----------------------------------------------------

۳۲۰

 

ديشب به سيل اشک ره خواب مي زدم
نقشي به ياد خط تو بر آب مي زدم
ابروي يار در نظر و خرقه سوخته
جامي به ياد گوشه محراب مي زدم
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب مي زدم
روي نگار در نظرم جلوه مي نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب مي زدم
چشمم به روي ساقي و گوشم به قول چنگ
فالي به چشم و گوش در اين باب مي زدم
نقش خيال روي تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه ديده بي خواب مي زدم
ساقي به صوت اين غزلم کاسه مي گرفت
مي گفتم اين سرود و مي ناب مي زدم
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب مي زدم

----------------------------------------------------

۳۲۱

 

هر چند پير و خسته دل و ناتوان شدم
هر گه که ياد روي تو کردم جوان شدم
شکر خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر منتهاي همت خود کامران شدم
اي گلبن جوان بر دولت بخور که من
در سايه تو بلبل باغ جهان شدم
اول ز تحت و فوق وجودم خبر نبود
در مکتب غم تو چنين نکته دان شدم
قسمت حوالتم به خرابات مي کند
هر چند کاين چنين شدم و آن چنان شدم
آن روز بر دلم در معني گشوده شد
کز ساکنان درگه پير مغان شدم
در شاهراه دولت سرمد به تخت بخت
با جام مي به کام دل دوستان شدم
از آن زمان که فتنه چشمت به من رسيد
ايمن ز شر فتنه آخرزمان شدم
من پير سال و ماه نيم يار بي وفاست
بر من چو عمر مي گذرد پير از آن شدم
دوشم نويد داد عنايت که حافظا
بازآ که من به عفو گناهت ضمان شدم

----------------------------------------------------

۳۲۲

 

خيال نقش تو در کارگاه ديده کشيدم
به صورت تو نگاري نديدم و نشنيدم
اگر چه در طلبت همعنان باد شمالم
به گرد سرو خرامان قامتت نرسيدم
اميد در شب زلفت به روز عمر نبستم
طمع به دور دهانت ز کام دل ببريدم
به شوق چشمه نوشت چه قطره ها که فشاندم
ز لعل باده فروشت چه عشوه ها که خريدم
ز غمزه بر دل ريشم چه تير ها که گشادي
ز غصه بر سر کويت چه بارها که کشيدم
ز کوي يار بيار اي نسيم صبح غباري
که بوي خون دل ريش از آن تراب شنيدم
گناه چشم سياه تو بود و گردن دلخواه
که من چو آهوي وحشي ز آدمي برميدم
چو غنچه بر سرم از کوي او گذشت نسيمي
که پرده بر دل خونين به بوي او بدريدم
به خاک پاي تو سوگند و نور ديده حافظ
که بي رخ تو فروغ از چراغ ديده نديدم

----------------------------------------------------

۳۲۳

 

ز دست کوته خود زير بارم
که از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجير مويي گيردم دست
وگر نه سر به شيدايي برآرم
ز چشم من بپرس اوضاع گردون
که شب تا روز اختر مي شمارم
بدين شکرانه مي بوسم لب جام
که کرد آگه ز راز روزگارم
اگر گفتم دعاي مي فروشان
چه باشد حق نعمت مي گزارم
من از بازوي خود دارم بسي شکر
که زور مردم آزاري ندارم
سري دارم چو حافظ مست ليکن
به لطف آن سري اميدوارم

----------------------------------------------------

۳۲۴

 

گر چه افتاد ز زلفش گرهي در کارم
همچنان چشم گشاد از کرمش مي دارم
به طرب حمل مکن سرخي رويم که چو جام
خون دل عکس برون مي دهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در اين پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در اين پرده جز انديشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از ني کلک همه قند و شکر مي بارم
ديده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسيمي ز عنايت که کند بيدارم
چون تو را در گذر اي يار نمي يارم ديد
با که گويم که بگويد سخني با يارم
دوش مي گفت که حافظ همه روي است و ريا
بجز از خاک درش با که بود بازارم

----------------------------------------------------

۳۲۵

 

گر دست دهد خاک کف پاي نگارم
بر لوح بصر خط غباري بنگارم
بر بوي کنار تو شدم غرق و اميد است
از موج سرشکم که رساند به کنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمي جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفاي من و انديش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلفين سياه تو به دلداري عشاق
دادند قراري و ببردند قرارم
اي باد از آن باده نسيمي به من آور
کان بوي شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عياري
من نقد روان در دمش از ديده شمارم
دامن مفشان از من خاکي که پس از من
زين در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزيز است
عمري بود آن لحظه که جان را به لب آرم

----------------------------------------------------

۳۲۶

 

در نهانخانه عشرت صنمي خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند
وين همه منصب از آن حور پريوش دارم
گر تو زين دست مرا بي سر و سامان داري
من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنين چهره گشايد خط زنگاري دوست
من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمي خواهي زد
نقل شعر شکرين و مي بي غش دارم
ناوک غمزه بيار و رسن زلف که من
جنگ ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادي جهان در گذر است
بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

----------------------------------------------------

۳۲۷

 

مرا عهديست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کويش را چو جان خويشتن دارم
صفاي خلوت خاطر از آن شمع چگل جويم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فکر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم
مرا در خانه سروي هست کاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمين سازند
بحمد الله و المنه بتي لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اي پير فرزانه مکن عيبم ز ميخانه
که من در ترک پيمانه دلي پيمان شکن دارم
خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه ميل لاله و نسرين نه برگ نسترن دارم
به رندي شهره شد حافظ ميان همدمان ليکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدين حسن دارم

----------------------------------------------------

۳۲۸

 

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف ها مي کني اي خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازيت که آموخت بگو
که من اين ظن به رقيبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن اي طاير قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
اي نسيم سحري بندگي من برسان
که فراموش مکن وقت دعاي سحرم
خرم آن روز کز اين مرحله بربندم بار
و از سر کوي تو پرسند رفيقان خبرم
حافظا شايد اگر در طلب گوهر وصل
ديده دريا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پايه نظم بلند است و جهان گير بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم

----------------------------------------------------

۳۲۹

 

جوزا سحر نهاد حمايل برابرم
يعني غلام شاهم و سوگند مي خورم
ساقي بيا که از مدد بخت کارساز
کامي که خواستم ز خدا شد ميسرم
جامي بده که باز به شادي روي شاه
پيرانه سر هواي جوانيست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سرير فضل
مملوک اين جنابم و مسکين اين درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کي ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمي کند از بنده اين حديث
از گفته کمال دليلي بياورم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازيست حرز من
و از اين خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدين عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثريا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهين صفت چو طعمه چشيدم ز دست شاه
کي باشد التفات به صيد کبوترم
اي شاه شيرگير چه کم گردد ار شود
در سايه تو ملک فراغت ميسرم
شعرم به يمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گويي که تيغ توست زبان سخنورم
بر گلشني اگر بگذشتم چو باد صبح
ني عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوي تو مي شنيدم و بر ياد روي تو
دادند ساقيان طرب يک دو ساغرم
مستي به آب يک دو عنب وضع بنده نيست
من سالخورده پير خرابات پرورم
با سير اختر فلکم داوري بسيست
انصاف شاه باد در اين قصه ياورم
شکر خدا که باز در اين اوج بارگاه
طاووس عرش مي شنود صيت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل ديگرم
شبل الاسد به صيد دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
اي عاشقان روي تو از ذره بيشتر
من کي رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کيست
تا ديده اش به گزلک غيرت برآورم
بر من فتاد سايه خورشيد سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشيد خاورم
مقصود از اين معامله بازارتيزي است
ني جلوه مي فروشم و ني عشوه مي خرم

----------------------------------------------------

۳۳۰

 

تو همچو صبحي و من شمع خلوت سحرم
تبسمي کن و جان بين که چون همي سپرم
چنين که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشاده ام در چشم
که يک نظر فکني خود فکندي از نظرم
چه شکر گويمت اي خيل غم عفاک الله
که روز بي کسي آخر نمي روي ز سرم
غلام مردم چشمم که با سياه دلي
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه مي کند ليکن
کس اين کرشمه نبيند که من همي نگرم
به خاک حافظ اگر يار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم

----------------------------------------------------

۳۳۱

 

به تيغم گر کشد دستش نگيرم
وگر تيرم زند منت پذيرم
کمان ابرويت را گو بزن تير
که پيش دست و بازويت بميرم
غم گيتي گر از پايم درآرد
بجز ساغر که باشد دستگيرم
برآي اي آفتاب صبح اميد
که در دست شب هجران اسيرم
به فريادم رس اي پير خرابات
به يک جرعه جوانم کن که پيرم
به گيسوي تو خوردم دوش سوگند
که من از پاي تو سر بر نگيرم
بسوز اين خرقه تقوا تو حافظ
که گر آتش شوم در وي نگيرم

----------------------------------------------------

۳۳۲

 

مزن بر دل ز نوک غمزه تيرم
که پيش چشم بيمارت بميرم
نصاب حسن در حد کمال است
زکاتم ده که مسکين و فقيرم
چو طفلان تا کي اي زاهد فريبي
به سيب بوستان و شهد و شيرم
چنان پر شد فضاي سينه از دوست
که فکر خويش گم شد از ضميرم
قدح پر کن که من در دولت عشق
جوان بخت جهانم گر چه پيرم
قراري بسته ام با مي فروشان
که روز غم بجز ساغر نگيرم
مبادا جز حساب مطرب و مي
اگر نقشي کشد کلک دبيرم
در اين غوغا که کس کس را نپرسد
من از پير مغان منت پذيرم
خوشا آن دم کز استغناي مستي
فراغت باشد از شاه و وزيرم
من آن مرغم که هر شام و سحرگاه
ز بام عرش مي آيد صفيرم
چو حافظ گنج او در سينه دارم
اگر چه مدعي بيند حقيرم

----------------------------------------------------

۳۳۳

 

نماز شام غريبان چو گريه آغازم
به مويه هاي غريبانه قصه پردازم
به ياد يار و ديار آن چنان بگريم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از ديار حبيبم نه از بلاد غريب
مهيمنا به رفيقان خود رسان بازم
خداي را مددي اي رفيق ره تا من
به کوي ميکده ديگر علم برافرازم
خرد ز پيري من کي حساب برگيرد
که باز با صنمي طفل عشق مي بازم
بجز صبا و شمالم نمي شناسد کس
عزيز من که بجز باد نيست دمسازم
هواي منزل يار آب زندگاني ماست
صبا بيار نسيمي ز خاک شيرازم
سرشکم آمد و عيبم بگفت روي به روي
شکايت از که کنم خانگيست غمازم
ز چنگ زهره شنيدم که صبحدم مي گفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم

----------------------------------------------------

۳۳۴

 

گر دست رسد در سر زلفين تو بازم
چون گوي چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولي نيست
در دست سر مويي از آن عمر درازم
پروانه راحت بده اي شمع که امشب
از آتش دل پيش تو چون شمع گدازم
آن دم که به يک خنده دهم جان چو صراحي
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نيست نماز من آلوده نمازي
در ميکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و ميخانه خيالت اگر آيد
محراب و کمانچه ز دو ابروي تو سازم
گر خلوت ما را شبي از رخ بفروزي
چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در اين راه
گر سر برود در سر سوداي ايازم
حافظ غم دل با که بگويم که در اين دور
جز جام نشايد که بود محرم رازم

----------------------------------------------------

۳۳۵

 

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم
خازن ميکده فردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالي
جز بدان عارض شمعي نبود پروازم
صحبت حور نخواهم که بود عين قصور
با خيال تو اگر با دگري پردازم
سر سوداي تو در سينه بماندي پنهان
چشم تردامن اگر فاش نگردي رازم
مرغ سان از قفس خاک هوايي گشتم
به هوايي که مگر صيد کند شهبازم
همچو چنگ ار به کناري ندهي کام دلم
از لب خويش چو ني يک نفسي بنوازم
ماجراي دل خون گشته نگويم با کس
زان که جز تيغ غمت نيست کسي دمسازم
گر به هر موي سري بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم

----------------------------------------------------

۳۳۶

 

مژده وصل تو کو کز سر جان برخيزم
طاير قدسم و از دام جهان برخيزم
به ولاي تو که گر بنده خويشم خواني
از سر خواجگي کون و مکان برخيزم
يا رب از ابر هدايت برسان باراني
پيشتر زان که چو گردي ز ميان برخيزم
بر سر تربت من با مي و مطرب بنشين
تا به بويت ز لحد رقص کنان برخيزم
خيز و بالا بنما اي بت شيرين حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخيزم
گر چه پيرم تو شبي تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخيزم
روز مرگم نفسي مهلت ديدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخيزم

----------------------------------------------------

۳۳۷

 

چرا نه در پي عزم ديار خود باشم
چرا نه خاک سر کوي يار خود باشم
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهر خود روم و شهريار خود باشم
ز محرمان سراپرده وصال شوم
ز بندگان خداوندگار خود باشم
چو کار عمر نه پيداست باري آن اولي
که روز واقعه پيش نگار خود باشم
ز دست بخت گران خواب و کار بي سامان
گرم بود گله اي رازدار خود باشم
هميشه پيشه من عاشقي و رندي بود
دگر بکوشم و مشغول کار خود باشم
بود که لطف ازل رهنمون شود حافظ
وگرنه تا به ابد شرمسار خود باشم

----------------------------------------------------

۳۳۸

 

من دوستدار روي خوش و موي دلکشم
مدهوش چشم مست و مي صاف بي غشم
گفتي ز سر عهد ازل يک سخن بگو
آن گه بگويمت که دو پيمانه درکشم
من آدم بهشتيم اما در اين سفر
حالي اسير عشق جوانان مه وشم
در عاشقي گزير نباشد ز ساز و سوز
استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم
شيراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهري مفلسم ايرا مشوشم
از بس که چشم مست در اين شهر ديده ام
حقا که مي نمي خورم اکنون و سرخوشم
شهريست پر کرشمه حوران ز شش جهت
چيزيم نيست ور نه خريدار هر ششم
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوي دوست
گيسوي حور گرد فشاند ز مفرشم
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست
آيينه اي ندارم از آن آه مي کشم

----------------------------------------------------

۳۳۹

 

خيال روي تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پي نظر آيد به سوي روزن چشم
سزاي تکيه گهت منظري نمي بينم
منم ز عالم و اين گوشه معين چشم
بيا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل مي کشم به روزن چشم
سحر سرشک روانم سر خرابي داشت
گرم نه خون جگر مي گرفت دامن چشم
نخست روز که ديدم رخ تو دل مي گفت
اگر رسد خللي خون من به گردن چشم
به بوي مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
به مردمي که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم

----------------------------------------------------

۳۴۰

 

من که از آتش دل چون خم مي در جوشم
مهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بين که در اين کار به جان مي کوشم
من کي آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوي زلف بتي حلقه کند در گوشم
حاش لله که نيم معتقد طاعت خويش
اين قدر هست که گه گه قدحي مي نوشم
هست اميدم که عليرغم عدو روز جزا
فيض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را به جوي نفروشم
خرقه پوشي من از غايت دين داري نيست
پرده اي بر سر صد عيب نهان مي پوشم
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم
چه کنم گر سخن پير مغان ننيوشم
گر از اين دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم

----------------------------------------------------

۳۴۱

 

گر من از سرزنش مدعيان انديشم
شيوه مستي و رندي نرود از پيشم
زهد رندان نوآموخته راهي بدهيست
من که بدنام جهانم چه صلاح انديشم
شاه شوريده سران خوان من بي سامان را
زان که در کم خردي از همه عالم بيشم
بر جبين نقش کن از خون دل من خالي
تا بدانند که قربان تو کافرکيشم
اعتقادي بنما و بگذر بهر خدا
تا در اين خرقه نداني که چه نادرويشم
شعر خونبار من اي باد بدان يار رسان
که ز مژگان سيه بر رگ جان زد نيشم
من اگر باده خورم ور نه چه کارم با کس
حافظ راز خود و عارف وقت خويشم

----------------------------------------------------

۳۴۲

 

حجاب چهره جان مي شود غبار تنم
خوشا دمي که از آن چهره پرده برفکنم
چنين قفس نه سزاي چو من خوش الحانيست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم
چگونه طوف کنم در فضاي عالم قدس
که در سراچه ترکيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوي شوق مي آيد
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع
که سوزهاست نهاني درون پيرهنم
بيا و هستي حافظ ز پيش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

----------------------------------------------------

۳۴۳

 

چل سال بيش رفت که من لاف مي زنم
کز چاکران پير مغان کمترين منم
هرگز به يمن عاطفت پير مي فروش
ساغر تهي نشد ز مي صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاکباز
پيوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم
در شان من به دردکشي ظن بد مبر
کآلوده گشت جامه ولي پاکدامنم
شهباز دست پادشهم اين چه حالت است
کز ياد برده اند هواي نشيمنم
حيف است بلبلي چو من اکنون در اين قفس
با اين لسان عذب که خامش چو سوسنم
آب و هواي فارس عجب سفله پرور است
کو همرهي که خيمه از اين خاک برکنم
حافظ به زير خرقه قدح تا به کي کشي
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
تورانشه خجسته که در من يزيد فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم

----------------------------------------------------

۳۴۴

 

عمريست تا من در طلب هر روز گامي مي زنم
دست شفاعت هر زمان در نيک نامي مي زنم
بي ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامي به راهي مي نهم مرغي به دامي مي زنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالي من اندر عاشقي داو تمامي مي زنم
تا بو که يابم آگهي از سايه سرو سهي
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامي مي زنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خيالي مي کشم فال دوامي مي زنم
دانم سر آرد غصه را رنگين برآرد قصه را
اين آه خون افشان که من هر صبح و شامي مي زنم
با آن که از وي غايبم و از مي چو حافظ تايبم
در مجلس روحانيان گه گاه جامي مي زنم

----------------------------------------------------

۳۴۵

 

بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه کنم
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چه کنم
آه کز طعنه بدخواه نديدم رويت
نيست چون آينه ام روي ز آهن چه کنم
برو اي ناصح و بر دردکشان خرده مگير
کارفرماي قدر مي کند اين من چه کنم
برق غيرت چو چنين مي جهد از مکمن غيب
تو بفرما که من سوخته خرمن چه کنم
شاه ترکان چو پسنديد و به چاهم انداخت
دستگير ار نشود لطف تهمتن چه کنم
مددي گر به چراغي نکند آتش طور
چاره تيره شب وادي ايمن چه کنم
حافظا خلد برين خانه موروث من است
اندر اين منزل ويرانه نشيمن چه کنم

----------------------------------------------------

۳۴۶

 

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم
محتسب داند که من اين کارها کمتر کنم
من که عيب توبه کاران کرده باشم بارها
توبه از مي وقت گل ديوانه باشم گر کنم
عشق دردانه ست و من غواص و دريا ميکده
سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم
لاله ساغرگير و نرگس مست و بر ما نام فسق
داوري دارم بسي يا رب که را داور کنم
بازکش يک دم عنان اي ترک شهرآشوب من
تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم
من که از ياقوت و لعل اشک دارم گنج ها
کي نظر در فيض خورشيد بلنداختر کنم
چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست
کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم
عهد و پيمان فلک را نيست چندان اعتبار
عهد با پيمانه بندم شرط با ساغر کنم
من که دارم در گدايي گنج سلطاني به دست
کي طمع در گردش گردون دون پرور کنم
گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم
گر به آب چشمه خورشيد دامن تر کنم
عاشقان را گر در آتش مي پسندد لطف دوست
تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم
دوش لعلش عشوه اي مي داد حافظ را ولي
من نه آنم کز وي اين افسانه ها باور کنم

----------------------------------------------------

۳۴۷

 

صنما با غم عشق تو چه تدبير کنم
تا به کي در غم تو ناله شبگير کنم
دل ديوانه از آن شد که نصيحت شنود
مگرش هم ز سر زلف تو زنجير کنم
آن چه در مدت هجر تو کشيدم هيهات
در يکي نامه محال است که تحرير کنم
با سر زلف تو مجموع پريشاني خود
کو مجالي که سراسر همه تقرير کنم
آن زمان کآرزوي ديدن جانم باشد
در نظر نقش رخ خوب تو تصوير کنم
گر بدانم که وصال تو بدين دست دهد
دين و دل را همه دربازم و توفير کنم
دور شو از برم اي واعظ و بيهوده مگوي
من نه آنم که دگر گوش به تزوير کنم
نيست اميد صلاحي ز فساد حافظ
چون که تقدير چنين است چه تدبير کنم

----------------------------------------------------

۳۴۸

 

ديده دريا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر اين کار دل خويش به دريا فکنم
از دل تنگ گنهکار برآرم آهي
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
مايه خوشدلي آن جاست که دلدار آن جاست
مي کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
بگشا بند قبا اي مه خورشيدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
خورده ام تير فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
جرعه جام بر اين تخت روان افشانم
غلغل چنگ در اين گنبد مينا فکنم
حافظا تکيه بر ايام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم

----------------------------------------------------

۳۴۹

 

دوش سوداي رخش گفتم ز سر بيرون کنم
گفت کو زنجير تا تدبير اين مجنون کنم
قامتش را سرو گفتم سر کشيد از من به خشم
دوستان از راست مي رنجد نگارم چون کنم
نکته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار
عشوه اي فرماي تا من طبع را موزون کنم
زردرويي مي کشم زان طبع نازک بي گناه
ساقيا جامي بده تا چهره را گلگون کنم
اي نسيم منزل ليلي خدا را تا به کي
ربع را برهم زنم اطلال را جيحون کنم
من که ره بردم به گنج حسن بي پايان دوست
صد گداي همچو خود را بعد از اين قارون کنم
اي مه صاحب قران از بنده حافظ ياد کن
تا دعاي دولت آن حسن روزافزون کنم

----------------------------------------------------

۳۵۰

 

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
بهار توبه شکن مي رسد چه چاره کنم
سخن درست بگويم نمي توانم ديد
که مي خورند حريفان و من نظاره کنم
چو غنچه با لب خندان به ياد مجلس شاه
پياله گيرم و از شوق جامه پاره کنم
به دور لاله دماغ مرا علاج کنيد
گر از ميانه بزم طرب کناره کنم
ز روي دوست مرا چون گل مراد شکفت
حواله سر دشمن به سنگ خاره کنم
گداي ميکده ام ليک وقت مستي بين
که ناز بر فلک و حکم بر ستاره کنم
مرا که نيست ره و رسم لقمه پرهيزي
چرا ملامت رند شرابخواره کنم
به تخت گل بنشانم بتي چو سلطاني
ز سنبل و سمنش ساز طوق و ياره کنم
ز باده خوردن پنهان ملول شد حافظ
به بانگ بربط و ني رازش آشکاره کنم

----------------------------------------------------

۳۵۱

 

حاشا که من به موسم گل ترک مي کنم
من لاف عقل مي زنم اين کار کي کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
در کار چنگ و بربط و آواز ني کنم
از قيل و قال مدرسه حالي دلم گرفت
يک چند نيز خدمت معشوق و مي کنم
کي بود در زمانه وفا جام مي بيار
تا من حکايت جم و کاووس کي کنم
از نامه سياه نترسم که روز حشر
با فيض لطف او صد از اين نامه طي کنم
کو پيک صبح تا گله هاي شب فراق
با آن خجسته طالع فرخنده پي کنم
اين جان عاريت که به حافظ سپرد دوست
روزي رخش ببينم و تسليم وي کنم

----------------------------------------------------

۳۵۲

 

روزگاري شد که در ميخانه خدمت مي کنم
در لباس فقر کار اهل دولت مي کنم
تا کي اندر دام وصل آرم تذروي خوش خرام
در کمينم و انتظار وقت فرصت مي کنم
واعظ ما بوي حق نشنيد بشنو کاين سخن
در حضورش نيز مي گويم نه غيبت مي کنم
با صبا افتان و خيزان مي روم تا کوي دوست
و از رفيقان ره استمداد همت مي کنم
خاک کويت زحمت ما برنتابد بيش از اين
لطف ها کردي بتا تخفيف زحمت مي کنم
زلف دلبر دام راه و غمزه اش تير بلاست
ياد دار اي دل که چندينت نصيحت مي کنم
ديده بدبين بپوشان اي کريم عيب پوش
زين دليري ها که من در کنج خلوت مي کنم
حافظم در مجلسي دردي کشم در محفلي
بنگر اين شوخي که چون با خلق صنعت مي کنم

----------------------------------------------------

۳۵۳

 

من ترک عشق شاهد و ساغر نمي کنم
صد بار توبه کردم و ديگر نمي کنم
باغ بهشت و سايه طوبي و قصر و حور
با خاک کوي دوست برابر نمي کنم
تلقين و درس اهل نظر يک اشارت است
گفتم کنايتي و مکرر نمي کنم
هرگز نمي شود ز سر خود خبر مرا
تا در ميان ميکده سر بر نمي کنم
ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن
محتاج جنگ نيست برادر نمي کنم
اين تقواام تمام که با شاهدان شهر
ناز و کرشمه بر سر منبر نمي کنم
حافظ جناب پير مغان جاي دولت است
من ترک خاک بوسي اين در نمي کنم

----------------------------------------------------

۳۵۴

 

به مژگان سيه کردي هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم
الا اي همنشين دل که يارانت برفت از ياد
مرا روزي مباد آن دم که بي ياد تو بنشينم
جهان پير است و بي بنياد از اين فرهادکش فرياد
که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم
ز تاب آتش دوري شدم غرق عرق چون گل
بيار اي باد شبگيري نسيمي زان عرق چينم
جهان فاني و باقي فداي شاهد و ساقي
که سلطاني عالم را طفيل عشق مي بينم
اگر بر جاي من غيري گزيند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جاي دوست بگزينم
صباح الخير زد بلبل کجايي ساقيا برخيز
که غوغا مي کند در سر خيال خواب دوشينم
شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشي شمع بالينم
حديث آرزومندي که در اين نامه ثبت افتاد
همانا بي غلط باشد که حافظ داد تلقينم

----------------------------------------------------

۳۵۵

 

حاليا مصلحت وقت در آن مي بينم
که کشم رخت به ميخانه و خوش بنشينم
جام مي گيرم و از اهل ريا دور شوم
يعني از اهل جهان پاکدلي بگزينم
جز صراحي و کتابم نبود يار و نديم
تا حريفان دغا را به جهان کم بينم
سر به آزادگي از خلق برآرم چون سرو
گر دهد دست که دامن ز جهان درچينم
بس که در خرقه آلوده زدم لاف صلاح
شرمسار از رخ ساقي و مي رنگينم
سينه تنگ من و بار غم او هيهات
مرد اين بار گران نيست دل مسکينم
من اگر رند خراباتم و گر زاهد شهر
اين متاعم که همي بيني و کمتر زينم
بنده آصف عهدم دلم از راه مبر
که اگر دم زنم از چرخ بخواهد کينم
بر دلم گرد ستم هاست خدايا مپسند
که مکدر شود آيينه مهرآيينم

----------------------------------------------------

۳۵۶

 

گرم از دست برخيزد که با دلدار بنشينم
ز جام وصل مي نوشم ز باغ عيش گل چينم
شراب تلخ صوفي سوز بنيادم بخواهد برد
لبم بر لب نه اي ساقي و بستان جان شيرينم
مگر ديوانه خواهم شد در اين سودا که شب تا روز
سخن با ماه مي گويم پري در خواب مي بينم
لبت شکر به مستان داد و چشمت مي به ميخواران
منم کز غايت حرمان نه با آنم نه با اينم
چو هر خاکي که باد آورد فيضي برد از انعامت
ز حال بنده ياد آور که خدمتگار ديرينم
نه هر کو نقش نظمي زد کلامش دلپذير افتد
تذرو طرفه من گيرم که چالاک است شاهينم
اگر باور نمي داري رو از صورتگر چين پرس
که ماني نسخه مي خواهد ز نوک کلک مشکينم
وفاداري و حق گويي نه کار هر کسي باشد
غلام آصف ثاني جلال الحق و الدينم
رموز مستي و رندي ز من بشنو نه از واعظ
که با جام و قدح هر دم نديم ماه و پروينم

----------------------------------------------------

۳۵۷

 

در خرابات مغان نور خدا مي بينم
اين عجب بين که چه نوري ز کجا مي بينم
جلوه بر من مفروش اي ملک الحاج که تو
خانه مي بيني و من خانه خدا مي بينم
خواهم از زلف بتان نافه گشايي کردن
فکر دور است همانا که خطا مي بينم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
اين همه از نظر لطف شما مي بينم
هر دم از روي تو نقشي زندم راه خيال
با که گويم که در اين پرده چه ها مي بينم
کس نديده ست ز مشک ختن و نافه چين
آن چه من هر سحر از باد صبا مي بينم
دوستان عيب نظربازي حافظ مکنيد
که من او را ز محبان شما مي بينم

----------------------------------------------------

۳۵۸

 

غم زمانه که هيچش کران نمي بينم
دواش جز مي چون ارغوان نمي بينم
به ترک خدمت پير مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمي بينم
ز آفتاب قدح ارتفاع عيش بگير
چرا که طالع وقت آن چنان نمي بينم
نشان اهل خدا عاشقيست با خود دار
که در مشايخ شهر اين نشان نمي بينم
بدين دو ديده حيران من هزار افسوس
که با دو آينه رويش عيان نمي بينم
قد تو تا بشد از جويبار ديده من
به جاي سرو جز آب روان نمي بينم
در اين خمار کسم جرعه اي نمي بخشد
ببين که اهل دلي در ميان نمي بينم
نشان موي ميانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در ميان نمي بينم
من و سفينه حافظ که جز در اين دريا
بضاعت سخن درفشان نمي بينم

----------------------------------------------------

۳۵۹

 

خرم آن روز کز اين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم و از پي جانان بروم
گر چه دانم که به جايي نبرد راه غريب
من به بوي سر آن زلف پريشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سليمان بروم
چون صبا با تن بيمار و دل بي طاقت
به هواداري آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم بايد رفت
با دل زخم کش و ديده گريان بروم
نذر کردم گر از اين غم به درآيم روزي
تا در ميکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداري او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم
تازيان را غم احوال گران باران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بيابان نبرم ره بيرون
همره کوکبه آصف دوران بروم

----------------------------------------------------

۳۶۰

 

گر از اين منزل ويران به سوي خانه روم
دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم
زين سفر گر به سلامت به وطن بازرسم
نذر کردم که هم از راه به ميخانه روم
تا بگويم که چه کشفم شد از اين سير و سلوک
به در صومعه با بربط و پيمانه روم
آشنايان ره عشق گرم خون بخورند
ناکسم گر به شکايت سوي بيگانه روم
بعد از اين دست من و زلف چو زنجير نگار
چند و چند از پي کام دل ديوانه روم
گر ببينم خم ابروي چو محرابش باز
سجده شکر کنم و از پي شکرانه روم
خرم آن دم که چو حافظ به تولاي وزير
سرخوش از ميکده با دوست به کاشانه روم

----------------------------------------------------

۳۶۱

 

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک مي بوسم و عذر قدمش مي خواهم
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم
بسته ام در خم گيسوي تو اميد دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم
ذره خاکم و در کوي توام جاي خوش است
ترسم اي دوست که بادي ببرد ناگاهم
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد
و اندر آن آينه از حسن تو کرد آگاهم
صوفي صومعه عالم قدسم ليکن
حاليا دير مغان است حوالتگاهم
با من راه نشين خيز و سوي ميکده آي
تا در آن حلقه ببيني که چه صاحب جاهم
مست بگذشتي و از حافظت انديشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگيرد آهم
خوشم آمد که سحر خسرو خاور مي گفت
با همه پادشهي بنده تورانشاهم

----------------------------------------------------

۳۶۲

 

ديدار شد ميسر و بوس و کنار هم
از بخت شکر دارم و از روزگار هم
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
جامم به دست باشد و زلف نگار هم
ما عيب کس به مستي و رندي نمي کنيم
لعل بتان خوش است و مي خوشگوار هم
اي دل بشارتي دهمت محتسب نماند
و از مي جهان پر است و بت ميگسار هم
خاطر به دست تفرقه دادن نه زيرکيست
مجموعه اي بخواه و صراحي بيار هم
بر خاکيان عشق فشان جرعه لبش
تا خاک لعل گون شود و مشکبار هم
آن شد که چشم بد نگران بودي از کمين
خصم از ميان برفت و سرشک از کنار هم
چون کائنات جمله به بوي تو زنده اند
اي آفتاب سايه ز ما برمدار هم
چون آب روي لاله و گل فيض حسن توست
اي ابر لطف بر من خاکي ببار هم
حافظ اسير زلف تو شد از خدا بترس
و از انتصاف آصف جم اقتدار هم
برهان ملک و دين که ز دست وزارتش
ايام کان يمين شد و دريا يسار هم
بر ياد راي انور او آسمان به صبح
جان مي کند فدا و کواکب نثار هم
گوي زمين ربوده چوگان عدل اوست
وين برکشيده گنبد نيلي حصار هم
عزم سبک عنان تو در جنبش آورد
اين پايدار مرکز عالي مدار هم
تا از نتيجه فلک و طور دور اوست
تبديل ماه و سال و خزان و بهار هم
خالي مباد کاخ جلالش ز سروران
و از ساقيان سروقد گلعذار هم

----------------------------------------------------

۳۶۳

 

دردم از يار است و درمان نيز هم
دل فداي او شد و جان نيز هم
اين که مي گويند آن خوشتر ز حسن
يار ما اين دارد و آن نيز هم
ياد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پيمان نيز هم
دوستان در پرده مي گويم سخن
گفته خواهد شد به دستان نيز هم
چون سر آمد دولت شب هاي وصل
بگذرد ايام هجران نيز هم
هر دو عالم يک فروغ روي اوست
گفتمت پيدا و پنهان نيز هم
اعتمادي نيست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نيز هم
عاشق از قاضي نترسد مي بيار
بلکه از يرغوي ديوان نيز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سليمان نيز هم

----------------------------------------------------

۳۶۴

 

ما بي غمان مست دل از دست داده ايم
همراز عشق و همنفس جام باده ايم
بر ما بسي کمان ملامت کشيده اند
تا کار خود ز ابروي جانان گشاده ايم
اي گل تو دوش داغ صبوحي کشيده اي
ما آن شقايقيم که با داغ زاده ايم
پير مغان ز توبه ما گر ملول شد
گو باده صاف کن که به عذر ايستاده ايم
کار از تو مي رود مددي اي دليل راه
کانصاف مي دهيم و ز راه اوفتاده ايم
چون لاله مي مبين و قدح در ميان کار
اين داغ بين که بر دل خونين نهاده ايم
گفتي که حافظ اين همه رنگ و خيال چيست
نقش غلط مبين که همان لوح ساده ايم

----------------------------------------------------

۳۶۵

 

عمريست تا به راه غمت رو نهاده ايم
روي و رياي خلق به يک سو نهاده ايم
طاق و رواق مدرسه و قال و قيل علم
در راه جام و ساقي مه رو نهاده ايم
هم جان بدان دو نرگس جادو سپرده ايم
هم دل بدان دو سنبل هندو نهاده ايم
عمري گذشت تا به اميد اشارتي
چشمي بدان دو گوشه ابرو نهاده ايم
ما ملک عافيت نه به لشکر گرفته ايم
ما تخت سلطنت نه به بازو نهاده ايم
تا سحر چشم يار چه بازي کند که باز
بنياد بر کرشمه جادو نهاده ايم
بي زلف سرکشش سر سودايي از ملال
همچون بنفشه بر سر زانو نهاده ايم
در گوشه اميد چو نظارگان ماه
چشم طلب بر آن خم ابرو نهاده ايم
گفتي که حافظا دل سرگشته ات کجاست
در حلقه هاي آن خم گيسو نهاده ايم

----------------------------------------------------

۳۶۶

 

ما بدين در نه پي حشمت و جاه آمده ايم
از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم
ره رو منزل عشقيم و ز سرحد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه خط تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبکاري اين مهرگياه آمده ايم
با چنين گنج که شد خازن او روح امين
به گدايي به در خانه شاه آمده ايم
لنگر حلم تو اي کشتي توفيق کجاست
که در اين بحر کرم غرق گناه آمده ايم
آبرو مي رود اي ابر خطاپوش ببار
که به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرقه پشمينه مينداز که ما
از پي قافله با آتش آه آمده ايم

----------------------------------------------------

۳۶۷

 

فتوي پير مغان دارم و قوليست قديم
که حرام است مي آن جا که نه يار است نديم
چاک خواهم زدن اين دلق ريايي چه کنم
روح را صحبت ناجنس عذابيست اليم
تا مگر جرعه فشاند لب جانان بر من
سال ها شد که منم بر در ميخانه مقيم
مگرش خدمت ديرين من از ياد برفت
اي نسيم سحري ياد دهش عهد قديم
بعد صد سال اگر بر سر خاکم گذري
سر برآرد ز گلم رقص کنان عظم رميم
دلبر از ما به صد اميد ستد اول دل
ظاهرا عهد فرامش نکند خلق کريم
غنچه گو تنگ دل از کار فروبسته مباش
کز دم صبح مدد يابي و انفاس نسيم
فکر بهبود خود اي دل ز دري ديگر کن
درد عاشق نشود به به مداواي حکيم
گوهر معرفت آموز که با خود ببري
که نصيب دگران است نصاب زر و سيم
دام سخت است مگر يار شود لطف خدا
ور نه آدم نبرد صرفه ز شيطان رجيم
حافظ ار سيم و زرت نيست چه شد شاکر باش
چه به از دولت لطف سخن و طبع سليم

----------------------------------------------------

۳۶۸

 

خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم
به ره دوست نشينيم و مرادي طلبيم
زاد راه حرم وصل نداريم مگر
به گدايي ز در ميکده زادي طلبيم
اشک آلوده ما گر چه روان است ولي
به رسالت سوي او پاک نهادي طلبيم
لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام
اگر از جور غم عشق تو دادي طلبيم
نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد
مگر از مردمک ديده مدادي طلبيم
عشوه اي از لب شيرين تو دل خواست به جان
به شکرخنده لبت گفت مزادي طلبيم
تا بود نسخه عطري دل سودازده را
از خط غاليه ساي تو سوادي طلبيم
چون غمت را نتوان يافت مگر در دل شاد
ما به اميد غمت خاطر شادي طلبيم
بر در مدرسه تا چند نشيني حافظ
خيز تا از در ميخانه گشادي طلبيم

----------------------------------------------------

۳۶۹

 

ما ز ياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آن چه ما پنداشتيم
تا درخت دوستي برگي دهد
حاليا رفتيم و تخمي کاشتيم
گفت و گو آيين درويشي نبود
ور نه با تو ماجراها داشتيم
شيوه چشمت فريب جنگ داشت
ما غلط کرديم و صلح انگاشتيم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتيم
نکته ها رفت و شکايت کس نکرد
جانب حرمت فرونگذاشتيم
گفت خود دادي به ما دل حافظا
ما محصل بر کسي نگماشتيم

----------------------------------------------------

۳۷۰

 

صلاح از ما چه مي جويي که مستان را صلا گفتيم
به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتيم
در ميخانه ام بگشا که هيچ از خانقه نگشود
گرت باور بود ور نه سخن اين بود و ما گفتيم
من از چشم تو اي ساقي خراب افتاده ام ليکن
بلايي کز حبيب آيد هزارش مرحبا گفتيم
اگر بر من نبخشايي پشيماني خوري آخر
به خاطر دار اين معني که در خدمت کجا گفتيم
قدت گفتم که شمشاد است بس خجلت به بار آورد
که اين نسبت چرا کرديم و اين بهتان چرا گفتيم
جگر چون نافه ام خون گشت کم زينم نمي بايد
جزاي آن که با زلفت سخن از چين خطا گفتيم
تو آتش گشتي اي حافظ ولي با يار درنگرفت
ز بدعهدي گل گويي حکايت با صبا گفتيم

----------------------------------------------------

۳۷۱

 

ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم
در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم
سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روي در اين منزل ويرانه نهاديم
در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
مهر لب او بر در اين خانه نهاديم
در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود
بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم
چون مي رود اين کشتي سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر يک دانه نهاديم
المنه لله که چو ما بي دل و دين بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم
قانع به خيالي ز تو بوديم چو حافظ
يا رب چه گداهمت و بيگانه نهاديم

----------------------------------------------------

۳۷۲

 

بگذار تا ز شارع ميخانه بگذريم
کز بهر جرعه اي همه محتاج اين دريم
روز نخست چون دم رندي زديم و عشق
شرط آن بود که جز ره آن شيوه نسپريم
جايي که تخت و مسند جم مي رود به باد
گر غم خوريم خوش نبود به که مي خوريم
تا بو که دست در کمر او توان زدن
در خون دل نشسته چو ياقوت احمريم
واعظ مکن نصيحت شوريدگان که ما
با خاک کوي دوست به فردوس ننگريم
چون صوفيان به حالت و رقصند مقتدا
ما نيز هم به شعبده دستي برآوريم
از جرعه تو خاک زمين در و لعل يافت
بيچاره ما که پيش تو از خاک کمتريم
حافظ چو ره به کنگره کاخ وصل نيست
با خاک آستانه اين در به سر بريم

----------------------------------------------------

۳۷۳

 

خيز تا خرقه صوفي به خرابات بريم
شطح و طامات به بازار خرافات بريم
سوي رندان قلندر به ره آورد سفر
دلق بسطامي و سجاده طامات بريم
تا همه خلوتيان جام صبوحي گيرند
چنگ صبحي به در پير مناجات بريم
با تو آن عهد که در وادي ايمن بستيم
همچو موسي ارني گوي به ميقات بريم
کوس ناموس تو بر کنگره عرش زنيم
علم عشق تو بر بام سماوات بريم
خاک کوي تو به صحراي قيامت فردا
همه بر فرق سر از بهر مباهات بريم
ور نهد در ره ما خار ملامت زاهد
از گلستانش به زندان مکافات بريم
شرممان باد ز پشمينه آلوده خويش
گر بدين فضل و هنر نام کرامات بريم
قدر وقت ار نشناسد دل و کاري نکند
بس خجالت که از اين حاصل اوقات بريم
فتنه مي بارد از اين سقف مقرنس برخيز
تا به ميخانه پناه از همه آفات بريم
در بيابان فنا گم شدن آخر تا کي
ره بپرسيم مگر پي به مهمات بريم
حافظ آب رخ خود بر در هر سفله مريز
حاجت آن به که بر قاضي حاجات بريم

----------------------------------------------------

۳۷۴

 

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلک را سقف بشکافيم و طرحي نو دراندازيم
اگر غم لشکر انگيزد که خون عاشقان ريزد
من و ساقي به هم تازيم و بنيادش براندازيم
شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم
نسيم عطرگردان را شکر در مجمر اندازيم
چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش
که دست افشان غزل خوانيم و پاکوبان سر اندازيم
صبا خاک وجود ما بدان عالي جناب انداز
بود کآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم
يکي از عقل مي لافد يکي طامات مي بافد
بيا کاين داوري ها را به پيش داور اندازيم
بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه
که از پاي خمت روزي به حوض کوثر اندازيم
سخنداني و خوشخواني نمي ورزند در شيراز
بيا حافظ که تا خود را به ملکي ديگر اندازيم

----------------------------------------------------

۳۷۵

 

صوفي بيا که خرقه سالوس برکشيم
وين نقش زرق را خط بطلان به سر کشيم
نذر و فتوح صومعه در وجه مي نهيم
دلق ريا به آب خرابات برکشيم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشيم
بيرون جهيم سرخوش و از بزم صوفيان
غارت کنيم باده و شاهد به بر کشيم
عشرت کنيم ور نه به حسرت کشندمان
روزي که رخت جان به جهاني دگر کشيم
سر خدا که در تتق غيب منزويست
مستانه اش نقاب ز رخسار برکشيم
کو جلوه اي ز ابروي او تا چو ماه نو
گوي سپهر در خم چوگان زر کشيم
حافظ نه حد ماست چنين لاف ها زدن
پاي از گليم خويش چرا بيشتر کشيم

----------------------------------------------------

۳۷۶

 

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشيم
سخن اهل دل است اين و به جان بنيوشيم
نيست در کس کرم و وقت طرب مي گذرد
چاره آن است که سجاده به مي بفروشيم
خوش هواييست فرح بخش خدايا بفرست
نازنيني که به رويش مي گلگون نوشيم
ارغنون ساز فلک رهزن اهل هنر است
چون از اين غصه نناليم و چرا نخروشيم
گل به جوش آمد و از مي نزديمش آبي
لاجرم ز آتش حرمان و هوس مي جوشيم
مي کشيم از قدح لاله شرابي موهوم
چشم بد دور که بي مطرب و مي مدهوشيم
حافظ اين حال عجب با که توان گفت که ما
بلبلانيم که در موسم گل خاموشيم

----------------------------------------------------

۳۷۷

 

ما شبي دست برآريم و دعايي بکنيم
غم هجران تو را چاره ز جايي بکنيم
دل بيمار شد از دست رفيقان مددي
تا طبيبش به سر آريم و دوايي بکنيم
آن که بي جرم برنجيد و به تيغم زد و رفت
بازش آريد خدا را که صفايي بکنيم
خشک شد بيخ طرب راه خرابات کجاست
تا در آن آب و هوا نشو و نمايي بکنيم
مدد از خاطر رندان طلب اي دل ور نه
کار صعب است مبادا که خطايي بکنيم
سايه طاير کم حوصله کاري نکند
طلب از سايه ميمون همايي بکنيم
دلم از پرده بشد حافظ خوشگوي کجاست
تا به قول و غزلش ساز نوايي بکنيم

----------------------------------------------------

۳۷۸

 

ما نگوييم بد و ميل به ناحق نکنيم
جامه کس سيه و دلق خود ازرق نکنيم
عيب درويش و توانگر به کم و بيش بد است
کار بد مصلحت آن است که مطلق نکنيم
رقم مغلطه بر دفتر دانش نزنيم
سر حق بر ورق شعبده ملحق نکنيم
شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد
التفاتش به مي صاف مروق نکنيم
خوش برانيم جهان در نظر راهروان
فکر اسب سيه و زين مغرق نکنيم
آسمان کشتي ارباب هنر مي شکند
تکيه آن به که بر اين بحر معلق نکنيم
گر بدي گفت حسودي و رفيقي رنجيد
گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنيم
حافظ ار خصم خطا گفت نگيريم بر او
ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنيم

----------------------------------------------------

۳۷۹

 

سرم خوش است و به بانگ بلند مي گويم
که من نسيم حيات از پياله مي جويم
عبوس زهد به وجه خمار ننشيند
مريد خرقه دردي کشان خوش خويم
شدم فسانه به سرگشتگي و ابروي دوست
کشيد در خم چوگان خويش چون گويم
گرم نه پير مغان در به روي بگشايد
کدام در بزنم چاره از کجا جويم
مکن در اين چمنم سرزنش به خودرويي
چنان که پرورشم مي دهند مي رويم
تو خانقاه و خرابات در ميانه مبين
خدا گواه که هر جا که هست با اويم
غبار راه طلب کيمياي بهروزيست
غلام دولت آن خاک عنبرين بويم
ز شوق نرگس مست بلندبالايي
چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم
بيار مي که به فتوي حافظ از دل پاک
غبار زرق به فيض قدح فروشويم

----------------------------------------------------

۳۸۰

 

بارها گفته ام و بار دگر مي گويم
که من دلشده اين ره نه به خود مي پويم
در پس آينه طوطي صفتم داشته اند
آن چه استاد ازل گفت بگو مي گويم
من اگر خارم و گر گل چمن آرايي هست
که از آن دست که او مي کشدم مي رويم
دوستان عيب من بي دل حيران مکنيد
گوهري دارم و صاحب نظري مي جويم
گر چه با دلق ملمع مي گلگون عيب است
مکنم عيب کز او رنگ ريا مي شويم
خنده و گريه عشاق ز جايي دگر است
مي سرايم به شب و وقت سحر مي مويم
حافظم گفت که خاک در ميخانه مبوي
گو مکن عيب که من مشک ختن مي بويم

----------------------------------------------------

۳۸۱

 

گر چه ما بندگان پادشهيم
پادشاهان ملک صبحگهيم
گنج در آستين و کيسه تهي
جام گيتي نما و خاک رهيم
هوشيار حضور و مست غرور
بحر توحيد و غرقه گنهيم
شاهد بخت چون کرشمه کند
ماش آيينه رخ چو مهيم
شاه بيدار بخت را هر شب
ما نگهبان افسر و کلهيم
گو غنيمت شمار صحبت ما
که تو در خواب و ما به ديده گهيم
شاه منصور واقف است که ما
روي همت به هر کجا که نهيم
دشمنان را ز خون کفن سازيم
دوستان را قباي فتح دهيم
رنگ تزوير پيش ما نبود
شير سرخيم و افعي سيهيم
وام حافظ بگو که بازدهند
کرده اي اعتراف و ما گوهيم

----------------------------------------------------

۳۸۲

 

فاتحه اي چو آمدي بر سر خسته اي بخوان
لب بگشا که مي دهد لعل لبت به مرده جان
آن که به پرسش آمد و فاتحه خواند و مي رود
گو نفسي که روح را مي کنم از پي اش روان
اي که طبيب خسته اي روي زبان من ببين
کاين دم و دود سينه ام بار دل است بر زبان
گر چه تب استخوان من کرد ز مهر گرم و رفت
همچو تبم نمي رود آتش مهر از استخوان
حال دلم ز خال تو هست در آتشش وطن
چشمم از آن دو چشم تو خسته شده ست و ناتوان
بازنشان حرارتم ز آب دو ديده و ببين
نبض مرا که مي دهد هيچ ز زندگي نشان
آن که مدام شيشه ام از پي عيش داده است
شيشه ام از چه مي برد پيش طبيب هر زمان
حافظ از آب زندگي شعر تو داد شربتم
ترک طبيب کن بيا نسخه شربتم بخوان

----------------------------------------------------

۳۸۳

 

چندان که گفتم غم با طبيبان
درمان نکردند مسکين غريبان
آن گل که هر دم در دست باديست
گو شرم بادش از عندليبان
يا رب امان ده تا بازبيند
چشم محبان روي حبيبان
درج محبت بر مهر خود نيست
يا رب مبادا کام رقيبان
اي منعم آخر بر خوان جودت
تا چند باشيم از بي نصيبان
حافظ نگشتي شيداي گيتي
گر مي شنيدي پند اديبان

----------------------------------------------------

۳۸۴

 

مي سوزم از فراقت روي از جفا بگردان
هجران بلاي ما شد يا رب بلا بگردان
مه جلوه مي نمايد بر سبز خنگ گردون
تا او به سر درآيد بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان يعني به رغم سنبل
گرد چمن بخوري همچون صبا بگردان
يغماي عقل و دين را بيرون خرام سرمست
در سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
اي نور چشم مستان در عين انتظارم
چنگ حزين و جامي بنواز يا بگردان
دوران همي نويسد بر عارضش خطي خوش
يا رب نوشته بد از يار ما بگردان
حافظ ز خوبرويان بختت جز اين قدر نيست
گر نيستت رضايي حکم قضا بگردان

----------------------------------------------------

۳۸۵

 

يا رب آن آهوي مشکين به ختن بازرسان
وان سهي سرو خرامان به چمن بازرسان
دل آزرده ما را به نسيمي بنواز
يعني آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
ماه و خورشيد به منزل چو به امر تو رسند
يار مه روي مرا نيز به من بازرسان
ديده ها در طلب لعل يماني خون شد
يا رب آن کوکب رخشان به يمن بازرسان
برو اي طاير ميمون همايون آثار
پيش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
سخن اين است که ما بي تو نخواهيم حيات
بشنو اي پيک خبرگير و سخن بازرسان
آن که بودي وطنش ديده حافظ يا رب
به مرادش ز غريبي به وطن بازرسان

----------------------------------------------------

۳۸۶

 

خدا را کم نشين با خرقه پوشان
رخ از رندان بي سامان مپوشان
در اين خرقه بسي آلودگي هست
خوشا وقت قباي مي فروشان
در اين صوفي وشان دردي نديدم
که صافي باد عيش دردنوشان
تو نازک طبعي و طاقت نياري
گراني هاي مشتي دلق پوشان
چو مستم کرده اي مستور منشين
چو نوشم داده اي زهرم منوشان
بيا و از غبن اين سالوسيان بين
صراحي خون دل و بربط خروشان
ز دلگرمي حافظ بر حذر باش
که دارد سينه اي چون ديگ جوشان

----------------------------------------------------

۳۸۷

 

شاه شمشادقدان خسرو شيرين دهنان
که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان
مست بگذشت و نظر بر من درويش انداخت
گفت اي چشم و چراغ همه شيرين سخنان
تا کي از سيم و زرت کيسه تهي خواهد بود
بنده من شو و برخور ز همه سيمتنان
کمتر از ذره نه اي پست مشو مهر بورز
تا به خلوتگه خورشيد رسي چرخ زنان
بر جهان تکيه مکن ور قدحي مي داري
شادي زهره جبينان خور و نازک بدنان
پير پيمانه کش من که روانش خوش باد
گفت پرهيز کن از صحبت پيمان شکنان
دامن دوست به دست آر و ز دشمن بگسل
مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
با صبا در چمن لاله سحر مي گفتم
که شهيدان که اند اين همه خونين کفنان
گفت حافظ من و تو محرم اين راز نه ايم
از مي لعل حکايت کن و شيرين دهنان

----------------------------------------------------

۳۸۸

 

بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن
به شادي رخ گل بيخ غم ز دل برکن
رسيد باد صبا غنچه در هواداري
ز خود برون شد و بر خود دريد پيراهن
طريق صدق بياموز از آب صافي دل
به راستي طلب آزادگي ز سرو چمن
ز دستبرد صبا گرد گل کلاله نگر
شکنج گيسوي سنبل ببين به روي سمن
عروس غنچه رسيد از حرم به طالع سعد
به عينه دل و دين مي برد به وجه حسن
صفير بلبل شوريده و نفير هزار
براي وصل گل آمد برون ز بيت حزن
حديث صحبت خوبان و جام باده بگو
به قول حافظ و فتوي پير صاحب فن

----------------------------------------------------

۳۸۹

 

چو گل هر دم به بويت جامه در تن
کنم چاک از گريبان تا به دامن
تنت را ديد گل گويي که در باغ
چو مستان جامه را بدريد بر تن
من از دست غمت مشکل برم جان
ولي دل را تو آسان بردي از من
به قول دشمنان برگشتي از دوست
نگردد هيچ کس دوست دشمن
تنت در جامه چون در جام باده
دلت در سينه چون در سيم آهن
ببار اي شمع اشک از چشم خونين
که شد سوز دلت بر خلق روشن
مکن کز سينه ام آه جگرسوز
برآيد همچو دود از راه روزن
دلم را مشکن و در پا مينداز
که دارد در سر زلف تو مسکن
چو دل در زلف تو بسته ست حافظ
بدين سان کار او در پا ميفکن

----------------------------------------------------

۳۹۰

 

افسر سلطان گل پيدا شد از طرف چمن
مقدمش يا رب مبارک باد بر سرو و سمن
خوش به جاي خويشتن بود اين نشست خسروي
تا نشيند هر کسي اکنون به جاي خويشتن
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن
تا ابد معمور باد اين خانه کز خاک درش
هر نفس با بوي رحمان مي وزد باد يمن
شوکت پور پشنگ و تيغ عالمگير او
در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
خنگ چوگاني چرخت رام شد در زير زين
شهسوارا چون به ميدان آمدي گويي بزن
جويبار ملک را آب روان شمشير توست
تو درخت عدل بنشان بيخ بدخواهان بکن
بعد از اين نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
خيزد از صحراي ايذج نافه مشک ختن
گوشه گيران انتظار جلوه خوش مي کنند
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن
مشورت با عقل کردم گفت حافظ مي بنوش
ساقيا مي ده به قول مستشار موتمن
اي صبا بر ساقي بزم اتابک عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعه اي بخشد به من

----------------------------------------------------

۳۹۱

 

خوشتر از فکر مي و جام چه خواهد بودن
تا ببينم که سرانجام چه خواهد بودن
غم دل چند توان خورد که ايام نماند
گو نه دل باش و نه ايام چه خواهد بودن
مرغ کم حوصله را گو غم خود خور که بر او
رحم آن کس که نهد دام چه خواهد بودن
باده خور غم مخور و پند مقلد منيوش
اعتبار سخن عام چه خواهد بودن
دست رنج تو همان به که شود صرف به کام
داني آخر که به ناکام چه خواهد بودن
پير ميخانه همي خواند معمايي دوش
از خط جام که فرجام چه خواهد بودن
بردم از ره دل حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزاي من بدنام چه خواهد بودن

----------------------------------------------------

۳۹۲

 

داني که چيست دولت ديدار يار ديدن
در کوي او گدايي بر خسروي گزيدن
از جان طمع بريدن آسان بود وليکن
از دوستان جاني مشکل توان بريدن
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
وان جا به نيک نامي پيراهني دريدن
گه چون نسيم با گل راز نهفته گفتن
گه سر عشقبازي از بلبلان شنيدن
بوسيدن لب يار اول ز دست مگذار
کآخر ملول گردي از دست و لب گزيدن
فرصت شمار صحبت کز اين دوراهه منزل
چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن
گويي برفت حافظ از ياد شاه يحيي
يا رب به يادش آور درويش پروريدن

----------------------------------------------------

۳۹۳

 

منم که شهره شهرم به عشق ورزيدن
منم که ديده نيالودم به بد ديدن
وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم
که در طريقت ما کافريست رنجيدن
به پير ميکده گفتم که چيست راه نجات
بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن
مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست
به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن
به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب
که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن
به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه
کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن
عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس
که وعظ بي عملان واجب است نشنيدن
ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب
که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن
مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسيدن

----------------------------------------------------

۳۹۴

 

اي روي ماه منظر تو نوبهار حسن
خال و خط تو مرکز حسن و مدار حسن
در چشم پرخمار تو پنهان فسون سحر
در زلف بي قرار تو پيدا قرار حسن
ماهي نتافت همچو تو از برج نيکويي
سروي نخاست چون قدت از جويبار حسن
خرم شد از ملاحت تو عهد دلبري
فرخ شد از لطافت تو روزگار حسن
از دام زلف و دانه خال تو در جهان
يک مرغ دل نماند نگشته شکار حسن
دايم به لطف دايه طبع از ميان جان
مي پرورد به ناز تو را در کنار حسن
گرد لبت بنفشه از آن تازه و تر است
کآب حيات مي خورد از جويبار حسن
حافظ طمع بريد که بيند نظير تو
ديار نيست جز رخت اندر ديار حسن

----------------------------------------------------

۳۹۵

 

گلبرگ را ز سنبل مشکين نقاب کن
يعني که رخ بپوش و جهاني خراب کن
بفشان عرق ز چهره و اطراف باغ را
چون شيشه هاي ديده ما پرگلاب کن
ايام گل چو عمر به رفتن شتاب کرد
ساقي به دور باده گلگون شتاب کن
بگشا به شيوه نرگس پرخواب مست را
و از رشک چشم نرگس رعنا به خواب کن
بوي بنفشه بشنو و زلف نگار گير
بنگر به رنگ لاله و عزم شراب کن
زان جا که رسم و عادت عاشق کشي توست
با دشمنان قدح کش و با ما عتاب کن
همچون حباب ديده به روي قدح گشاي
وين خانه را قياس اساس از حباب کن
حافظ وصال مي طلبد از ره دعا
يا رب دعاي خسته دلان مستجاب کن

----------------------------------------------------

۳۹۶

 

صبح است ساقيا قدحي پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پيشتر که عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب کن
خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عيش مي طلبي ترک خواب کن
روزي که چرخ از گل ما کوزه ها کند
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نيستيم
با ما به جام باده صافي خطاب کن
کار صواب باده پرستيست حافظا
برخيز و عزم جزم به کار صواب کن

----------------------------------------------------

۳۹۷

 

ز در درآ و شبستان ما منور کن
هواي مجلس روحانيان معطر کن
اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز
پياله اي بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروي جانان سپرده ام دل و جان
بيا بيا و تماشاي طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمي فشاند نور
به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک اين مجلس
به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر کن
از اين مزوجه و خرقه نيک در تنگم
به يک کرشمه صوفي وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زيردست حسن تواند
کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکايت بسي کند ساقي
تو کار خود مده از دست و مي به ساغر کن
حجاب ديده ادراک شد شعاع جمال
بيا و خرگه خورشيد را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود
حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پياله ببوس آنگهي به مستان ده
بدين دقيقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عيش و عشق مه رويان
ز کارها که کني شعر حافظ از بر کن

----------------------------------------------------

۳۹۸

 

اي نور چشم من سخني هست گوش کن
چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن
در راه عشق وسوسه اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش کن
برگ نوا تبه شد و ساز طرب نماند
اي چنگ ناله برکش و اي دف خروش کن
تسبيح و خرقه لذت مستي نبخشدت
همت در اين عمل طلب از مي فروش کن
پيران سخن ز تجربه گويند گفتمت
هان اي پسر که پير شوي پند گوش کن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق
خواهي که زلف يار کشي ترک هوش کن
با دوستان مضايقه در عمر و مال نيست
صد جان فداي يار نصيحت نيوش کن
ساقي که جامت از مي صافي تهي مباد
چشم عنايتي به من دردنوش کن
سرمست در قباي زرافشان چو بگذري
يک بوسه نذر حافظ پشمينه پوش کن

----------------------------------------------------

۳۹۹

 

کرشمه اي کن و بازار ساحري بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامري بشکن
به باد ده سر و دستار عالمي يعني
کلاه گوشه به آيين سروري بشکن
به زلف گوي که آيين دلبري بگذار
به غمزه گوي که قلب ستمگري بشکن
برون خرام و ببر گوي خوبي از همه کس
سزاي حور بده رونق پري بشکن
به آهوان نظر شير آفتاب بگير
به ابروان دوتا قوس مشتري بشکن
چو عطرساي شود زلف سنبل از دم باد
تو قيمتش به سر زلف عنبري بشکن
چو عندليب فصاحت فروشد اي حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دري بشکن

----------------------------------------------------

۴۰۰

 

بالابلند عشوه گر نقش باز من
کوتاه کرد قصه زهد دراز من
ديدي دلا که آخر پيري و زهد و علم
با من چه کرد ديده معشوقه باز من
مي ترسم از خرابي ايمان که مي برد
محراب ابروي تو حضور نماز من
گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق
غماز بود اشک و عيان کرد راز من
مست است يار و ياد حريفان نمي کند
ذکرش به خير ساقي مسکين نواز من
يا رب کي آن صبا بوزد کز نسيم آن
گردد شمامه کرمش کارساز من
نقشي بر آب مي زنم از گريه حاليا
تا کي شود قرين حقيقت مجاز من
بر خود چو شمع خنده زنان گريه مي کنم
تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من
زاهد چو از نماز تو کاري نمي رود
هم مستي شبانه و راز و نياز من
حافظ ز گريه سوخت بگو حالش اي صبا
با شاه دوست پرور دشمن گداز من

 

 

www.irnon.com

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 23:8  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 

  

 

 

                     خوش منظر قراملکی ء khoshmanzar.blogfa.com

 

      غزلیات حافظ از ۱۰۱ تا ۲۰۰

                       

  ۱۰۱

 

شراب و عيش نهان چيست کار بي بنياد
زديم بر صف رندان و هر چه بادا باد
گره ز دل بگشا و از سپهر ياد مکن
که فکر هيچ مهندس چنين گره نگشاد
ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از اين فسانه هزاران هزار دارد ياد
قدح به شرط ادب گير زان که ترکيبش
ز کاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد
که آگه است که کاووس و کي کجا رفتند
که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شيرين هنوز مي بينم
که لاله مي دمد از خون ديده فرهاد
مگر که لاله بدانست بي وفايي دهر
که تا بزاد و بشد جام مي ز کف ننهاد
بيا بيا که زماني ز مي خراب شويم
مگر رسيم به گنجي در اين خراب آباد
نمي دهند اجازت مرا به سير و سفر
نسيم باد مصلا و آب رکن آباد
قدح مگير چو حافظ مگر به ناله چنگ
که بسته اند بر ابريشم طرب دل شاد

----------------------------------------------------

۱۰۲

 

دوش آگهي ز يار سفرکرده داد باد
من نيز دل به باد دهم هر چه باد باد
کارم بدان رسيد که همراز خود کنم
هر شام برق لامع و هر بامداد باد
در چين طره تو دل بي حفاظ من
هرگز نگفت مسکن مالوف ياد باد
امروز قدر پند عزيزان شناختم
يا رب روان ناصح ما از تو شاد باد
خون شد دلم به ياد تو هر گه که در چمن
بند قباي غنچه گل مي گشاد باد
از دست رفته بود وجود ضعيف من
صبحم به بوي وصل تو جان بازداد باد
حافظ نهاد نيک تو کامت برآورد
جان ها فداي مردم نيکونهاد باد

----------------------------------------------------

۱۰۳

 

روز وصل دوستداران ياد باد
ياد باد آن روزگاران ياد باد
کامم از تلخي غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران ياد باد
گر چه ياران فارغند از ياد من
از من ايشان را هزاران ياد باد
مبتلا گشتم در اين بند و بلا
کوشش آن حق گزاران ياد باد
گر چه صد رود است در چشمم مدام
زنده رود باغ کاران ياد باد
راز حافظ بعد از اين ناگفته ماند
اي دريغا رازداران ياد باد

----------------------------------------------------

۱۰۴

 

جمالت آفتاب هر نظر باد
ز خوبي روي خوبت خوبتر باد
هماي زلف شاهين شهپرت را
دل شاهان عالم زير پر باد
کسي کو بسته زلفت نباشد
چو زلفت درهم و زير و زبر باد
دلي کو عاشق رويت نباشد
هميشه غرقه در خون جگر باد
بتا چون غمزه ات ناوک فشاند
دل مجروح من پيشش سپر باد
چو لعل شکرينت بوسه بخشد
مذاق جان من ز او پرشکر باد
مرا از توست هر دم تازه عشقي
تو را هر ساعتي حسني دگر باد
به جان مشتاق روي توست حافظ
تو را در حال مشتاقان نظر باد

----------------------------------------------------

 

                       خوش منظر قراملکی ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۰۵

 

صوفي ار باده به اندازه خورد نوشش باد
ور نه انديشه اين کار فراموشش باد
آن که يک جرعه مي از دست تواند دادن
دست با شاهد مقصود در آغوشش باد
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر نظر پاک خطاپوشش باد
شاه ترکان سخن مدعيان مي شنود
شرمي از مظلمه خون سياووشش باد
گر چه از کبر سخن با من درويش نگفت
جان فداي شکرين پسته خاموشش باد
چشمم از آينه داران خط و خالش گشت
لبم از بوسه ربايان بر و دوشش باد
نرگس مست نوازش کن مردم دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد
به غلامي تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه بندگي زلف تو در گوشش باد

----------------------------------------------------                  

۱۰۶

 

تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هيچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معني ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
در اين چمن چو درآيد خزان به يغمايي
رهش به سرو سهي قامت بلند مباد
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبين و بدپسند مباد
هر آن که روي چو ماهت به چشم بد بيند
بر آتش تو بجز جان او سپند مباد
شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوي
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

----------------------------------------------------

۱۰۷

 

حسن تو هميشه در فزون باد
رويت همه ساله لاله گون باد
اندر سر ما خيال عشقت
هر روز که باد در فزون باد
هر سرو که در چمن درآيد
در خدمت قامتت نگون باد
چشمي که نه فتنه تو باشد
چون گوهر اشک غرق خون باد
چشم تو ز بهر دلربايي
در کردن سحر ذوفنون باد
هر جا که دليست در غم تو
بي صبر و قرار و بي سکون باد
قد همه دلبران عالم
پيش الف قدت چو نون باد
هر دل که ز عشق توست خالي
از حلقه وصل تو برون باد
لعل تو که هست جان حافظ
دور از لب مردمان دون باد

----------------------------------------------------

۱۰۸

 

خسروا گوي فلک در خم چوگان تو باد
ساحت کون و مکان عرصه ميدان تو باد
زلف خاتون ظفر شيفته پرچم توست
ديده فتح ابد عاشق جولان تو باد
اي که انشا عطارد صفت شوکت توست
عقل کل چاکر طغراکش ديوان تو باد
طيره جلوه طوبي قد چون سرو تو شد
غيرت خلد برين ساحت بستان تو باد
نه به تنها حيوانات و نباتات و جماد
هر چه در عالم امر است به فرمان تو باد

----------------------------------------------------

۱۰۹

 

دير است که دلدار پيامي نفرستاد
ننوشت سلامي و کلامي نفرستاد
صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
پيکي ندوانيد و سلامي نفرستاد
سوي من وحشي صفت عقل رميده
آهوروشي کبک خرامي نفرستاد
دانست که خواهد شدنم مرغ دل از دست
و از آن خط چون سلسله دامي نفرستاد
فرياد که آن ساقي شکرلب سرمست
دانست که مخمورم و جامي نفرستاد
چندان که زدم لاف کرامات و مقامات
هيچم خبر از هيچ مقامي نفرستاد
حافظ به ادب باش که واخواست نباشد
گر شاه پيامي به غلامي نفرستاد

----------------------------------------------------

 

          خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۱۰

 

پيرانه سرم عشق جواني به سر افتاد
وان راز که در دل بنهفتم به درافتاد
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگير
اي ديده نگه کن که به دام که درافتاد
دردا که از آن آهوي مشکين سيه چشم
چون نافه بسي خون دلم در جگر افتاد
از رهگذر خاک سر کوي شما بود
هر نافه که در دست نسيم سحر افتاد
مژگان تو تا تيغ جهان گير برآورد
بس کشته دل زنده که بر يک دگر افتاد
بس تجربه کرديم در اين دير مکافات
با دردکشان هر که درافتاد برافتاد
گر جان بدهد سنگ سيه لعل نگردد
با طينت اصلي چه کند بدگهر افتاد
حافظ که سر زلف بتان دست کشش بود
بس طرفه حريفيست کش اکنون به سر افتاد

----------------------------------------------------

۱۱۱

 

عکس روي تو چو در آينه جام افتاد
عارف از خنده مي در طمع خام افتاد
حسن روي تو به يک جلوه که در آينه کرد
اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد
اين همه عکس مي و نقش نگارين که نمود
يک فروغ رخ ساقيست که در جام افتاد
غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد
من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم
اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد
چه کند کز پي دوران نرود چون پرگار
هر که در دايره گردش ايام افتاد
در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
آن شد اي خواجه که در صومعه بازم بيني
کار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد
زير شمشير غمش رقص کنان بايد رفت
کان که شد کشته او نيک سرانجام افتاد
هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است
اين گدا بين که چه شايسته انعام افتاد
صوفيان جمله حريفند و نظرباز ولي
زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد

----------------------------------------------------

۱۱۲

 

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرين داد
صبر و آرام تواند به من مسکين داد
وان که گيسوي تو را رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگين داد
من همان روز ز فرهاد طمع ببريدم
که عنان دل شيدا به لب شيرين داد
گنج زر گر نبود کنج قناعت باقيست
آن که آن داد به شاهان به گدايان اين داد
خوش عروسيست جهان از ره صورت ليکن
هر که پيوست بدو عمر خودش کاوين داد
بعد از اين دست من و دامن سرو و لب جوي
خاصه اکنون که صبا مژده فروردين داد
در کف غصه دوران دل حافظ خون شد
از فراق رخت اي خواجه قوام الدين داد

----------------------------------------------------

۱۱۳

 

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشاني داد
که تاب من به جهان طره فلاني داد
دلم خزانه اسرار بود و دست قضا
درش ببست و کليدش به دلستاني داد
شکسته وار به درگاهت آمدم که طبيب
به موميايي لطف توام نشاني داد
تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش
که دست دادش و ياري ناتواني داد
برو معالجه خود کن اي نصيحتگو
شراب و شاهد شيرين که را زياني داد
گذشت بر من مسکين و با رقيبان گفت
دريغ حافظ مسکين من چه جاني داد

----------------------------------------------------

۱۱۴

 

هماي اوج سعادت به دام ما افتد
اگر تو را گذري بر مقام ما افتد
حباب وار براندازم از نشاط کلاه
اگر ز روي تو عکسي به جام ما افتد
شبي که ماه مراد از افق شود طالع
بود که پرتو نوري به بام ما افتد
به بارگاه تو چون باد را نباشد بار
کي اتفاق مجال سلام ما افتد
چو جان فداي لبش شد خيال مي بستم
که قطره اي ز زلالش به کام ما افتد
خيال زلف تو گفتا که جان وسيله مساز
کز اين شکار فراوان به دام ما افتد
به نااميدي از اين در مرو بزن فالي
بود که قرعه دولت به نام ما افتد
ز خاک کوي تو هر گه که دم زند حافظ
نسيم گلشن جان در مشام ما افتد

----------------------------------------------------

 

            خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۱۵

 

درخت دوستي بنشان که کام دل به بار آرد
نهال دشمني برکن که رنج بي شمار آرد
چو مهمان خراباتي به عزت باش با رندان
که درد سر کشي جانا گرت مستي خمار آرد
شب صحبت غنيمت دان که بعد از روزگار ما
بسي گردش کند گردون بسي ليل و نهار آرد
عماري دار ليلي را که مهد ماه در حکم است
خدا را در دل اندازش که بر مجنون گذار آرد
بهار عمر خواه اي دل وگرنه اين چمن هر سال
چو نسرين صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد
خدا را چون دل ريشم قراري بست با زلفت
بفرما لعل نوشين را که زودش باقرار آرد
در اين باغ از خدا خواهد دگر پيرانه سر حافظ
نشيند بر لب جويي و سروي در کنار آرد

----------------------------------------------------

۱۱۶

 

کسي که حسن و خط دوست در نظر دارد
محقق است که او حاصل بصر دارد
چو خامه در ره فرمان او سر طاعت
نهاده ايم مگر او به تيغ بردارد
کسي به وصل تو چون شمع يافت پروانه
که زير تيغ تو هر دم سري دگر دارد
به پاي بوس تو دست کسي رسيد که او
چو آستانه بدين در هميشه سر دارد
ز زهد خشک ملولم کجاست باده ناب
که بوي باده مدامم دماغ تر دارد
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس که تو را
دمي ز وسوسه عقل بي خبر دارد
کسي که از ره تقوا قدم برون ننهاد
به عزم ميکده اکنون ره سفر دارد
دل شکسته حافظ به خاک خواهد برد
چو لاله داغ هوايي که بر جگر دارد

----------------------------------------------------

۱۱۷

 

دل ما به دور رويت ز چمن فراغ دارد
که چو سرو پايبند است و چو لاله داغ دارد
سر ما فرونيايد به کمان ابروي کس
که درون گوشه گيران ز جهان فراغ دارد
ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم
تو سياه کم بها بين که چه در دماغ دارد
به چمن خرام و بنگر بر تخت گل که لاله
به نديم شاه ماند که به کف اياغ دارد
شب ظلمت و بيابان به کجا توان رسيدن
مگر آن که شمع رويت به رهم چراغ دارد
من و شمع صبحگاهي سزد ار به هم بگرييم
که بسوختيم و از ما بت ما فراغ دارد
سزدم چو ابر بهمن که بر اين چمن بگريم
طرب آشيان بلبل بنگر که زاغ دارد
سر درس عشق دارد دل دردمند حافظ
که نه خاطر تماشا نه هواي باغ دارد

----------------------------------------------------

۱۱۸

 

آن کس که به دست جام دارد
سلطاني جم مدام دارد
آبي که خضر حيات از او يافت
در ميکده جو که جام دارد
سررشته جان به جام بگذار
کاين رشته از او نظام دارد
ما و مي و زاهدان و تقوا
تا يار سر کدام دارد
بيرون ز لب تو ساقيا نيست
در دور کسي که کام دارد
نرگس همه شيوه هاي مستي
از چشم خوشت به وام دارد
ذکر رخ و زلف تو دلم را
ورديست که صبح و شام دارد
بر سينه ريش دردمندان
لعلت نمکي تمام دارد
در چاه ذقن چو حافظ اي جان
حسن تو دو صد غلام دارد

----------------------------------------------------

۱۱۹

 

دلي که غيب نماي است و جام جم دارد
ز خاتمي که دمي گم شود چه غم دارد
به خط و خال گدايان مده خزينه دل
به دست شاهوشي ده که محترم دارد
نه هر درخت تحمل کند جفاي خزان
غلام همت سروم که اين قدم دارد
رسيد موسم آن کز طرب چو نرگس مست
نهد به پاي قدح هر که شش درم دارد
زر از بهاي مي اکنون چو گل دريغ مدار
که عقل کل به صدت عيب متهم دارد
ز سر غيب کس آگاه نيست قصه مخوان
کدام محرم دل ره در اين حرم دارد
دلم که لاف تجرد زدي کنون صد شغل
به بوي زلف تو با باد صبحدم دارد
مراد دل ز که پرسم که نيست دلداري
که جلوه نظر و شيوه کرم دارد
ز جيب خرقه حافظ چه طرف بتوان بست
که ما صمد طلبيديم و او صنم دارد

----------------------------------------------------

 

       خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۲۰

 

بتي دارم که گرد گل ز سنبل سايه بان دارد
بهار عارضش خطي به خون ارغوان دارد
غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يا رب
بقاي جاودانش ده که حسن جاودان دارد
چو عاشق مي شدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که اين دريا چه موج خون فشان دارد
ز چشمت جان نشايد برد کز هر سو که مي بينم
کمين از گوشه اي کرده ست و تير اندر کمان دارد
چو دام طره افشاند ز گرد خاطر عشاق
به غماز صبا گويد که راز ما نهان دارد
بيفشان جرعه اي بر خاک و حال اهل دل بشنو
که از جمشيد و کيخسرو فراوان داستان دارد
چو در رويت بخندد گل مشو در دامش اي بلبل
که بر گل اعتمادي نيست گر حسن جهان دارد
خدا را داد من بستان از او اي شحنه مجلس
که مي با ديگري خورده ست و با من سر گران دارد
به فتراک ار همي بندي خدا را زود صيدم کن
که آفت هاست در تاخير و طالب را زيان دارد
ز سروقد دلجويت مکن محروم چشمم را
بدين سرچشمه اش بنشان که خوش آبي روان دارد
ز خوف هجرم ايمن کن اگر اميد آن داري
که از چشم بدانديشان خدايت در امان دارد
چه عذر بخت خود گويم که آن عيار شهرآشوب
به تلخي کشت حافظ را و شکر در دهان دارد

----------------------------------------------------

۱۲۱

 

هر آن کو خاطر مجموع و يار نازنين دارد
سعادت همدم او گشت و دولت همنشين دارد
حريم عشق را درگه بسي بالاتر از عقل است
کسي آن آستان بوسد که جان در آستين دارد
دهان تنگ شيرينش مگر ملک سليمان است
که نقش خاتم لعلش جهان زير نگين دارد
لب لعل و خط مشکين چو آنش هست و اينش هست
بنازم دلبر خود را که حسنش آن و اين دارد
به خواري منگر اي منعم ضعيفان و نحيفان را
که صدر مجلس عشرت گداي رهنشين دارد
چو بر روي زمين باشي توانايي غنيمت دان
که دوران ناتواني ها بسي زير زمين دارد
بلاگردان جان و تن دعاي مستمندان است
که بيند خير از آن خرمن که ننگ از خوشه چين دارد
صبا از عشق من رمزي بگو با آن شه خوبان
که صد جمشيد و کيخسرو غلام کمترين دارد
و گر گويد نمي خواهم چو حافظ عاشق مفلس
بگوييدش که سلطاني گدايي همنشين دارد

----------------------------------------------------

۱۲۲

 

هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
که آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پاي
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست که معشوق نگسلد پيمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بيني
ز روي لطف بگويش که جا نگه دارد
چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت
ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد
سر و زر و دل و جانم فداي آن ياري
که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد
غبار راه راهگذارت کجاست تا حافظ
به يادگار نسيم صبا نگه دارد

----------------------------------------------------

۱۲۳

 

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جايي دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالي
که خوش آهنگ و فرح بخش هوايي دارد
پير دردي کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايي دارد
محترم دار دلم کاين مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همايي دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهي که به همسايه گدايي دارد
اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد
ستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق
هر عمل اجري و هر کرده جزايي دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادي روي کسي خور که صفايي دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
و از زبان تو تمناي دعايي دارد

----------------------------------------------------

۱۲۴

 

آن که از سنبل او غاليه تابي دارد
باز با دلشدگان ناز و عتابي دارد
از سر کشته خود مي گذري همچون باد
چه توان کرد که عمر است و شتابي دارد
ماه خورشيد نمايش ز پس پرده زلف
آفتابيست که در پيش سحابي دارد
چشم من کرد به هر گوشه روان سيل سرشک
تا سهي سرو تو را تازه تر آبي دارد
غمزه شوخ تو خونم به خطا مي ريزد
فرصتش باد که خوش فکر صوابي دارد
آب حيوان اگر اين است که دارد لب دوست
روشن است اين که خضر بهره سرابي دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر
ترک مست است مگر ميل کبابي دارد
جان بيمار مرا نيست ز تو روي سوال
اي خوش آن خسته که از دوست جوابي دارد
کي کند سوي دل خسته حافظ نظري
چشم مستش که به هر گوشه خرابي دارد

----------------------------------------------------

 

     خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۲۵

 

شاهد آن نيست که مويي و مياني دارد
بنده طلعت آن باش که آني دارد
شيوه حور و پري گر چه لطيف است ولي
خوبي آن است و لطافت که فلاني دارد
چشمه چشم مرا اي گل خندان درياب
که به اميد تو خوش آب رواني دارد
گوي خوبي که برد از تو که خورشيد آن جا
نه سواريست که در دست عناني دارد
دل نشان شد سخنم تا تو قبولش کردي
آري آري سخن عشق نشاني دارد
خم ابروي تو در صنعت تيراندازي
برده از دست هر آن کس که کماني دارد
در ره عشق نشد کس به يقين محرم راز
هر کسي بر حسب فکر گماني دارد
با خرابات نشينان ز کرامات ملاف
هر سخن وقتي و هر نکته مکاني دارد
مرغ زيرک نزند در چمنش پرده سراي
هر بهاري که به دنباله خزاني دارد
مدعي گو لغز و نکته به حافظ مفروش
کلک ما نيز زباني و بياني دارد

----------------------------------------------------

۱۲۶

 

جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد
هر کس که اين ندارد حقا که آن ندارد
با هيچ کس نشاني زان دلستان نديدم
يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است
دردا که اين معما شرح و بيان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن
اي ساروان فروکش کاين ره کران ندارد
چنگ خميده قامت مي خواندت به عشرت
بشنو که پند پيران هيچت زيان ندارد
اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و در حق او کس اين گمان ندارد
احوال گنج قارون کايام داد بر باد
در گوش دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان
کان شوخ سربريده بند زبان ندارد
کس در جهان ندارد يک بنده همچو حافظ
زيرا که چون تو شاهي کس در جهان ندارد

----------------------------------------------------

۱۲۷

 

روشني طلعت تو ماه ندارد
پيش تو گل رونق گياه ندارد
گوشه ابروي توست منزل جانم
خوشتر از اين گوشه پادشاه ندارد
تا چه کند با رخ تو دود دل من
آينه داني که تاب آه ندارد
شوخي نرگس نگر که پيش تو بشکفت
چشم دريده ادب نگاه ندارد
ديدم و آن چشم دل سيه که تو داري
جانب هيچ آشنا نگاه ندارد
رطل گرانم ده اي مريد خرابات
شادي شيخي که خانقاه ندارد
خون خور و خامش نشين که آن دل نازک
طاقت فرياد دادخواه ندارد
گو برو و آستين به خون جگر شوي
هر که در اين آستانه راه ندارد
ني من تنها کشم تطاول زلفت
کيست که او داغ آن سياه ندارد
حافظ اگر سجده تو کرد مکن عيب
کافر عشق اي صنم گناه ندارد

----------------------------------------------------

۱۲۸

 

نيست در شهر نگاري که دل ما ببرد
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
کو حريفي کش سرمست که پيش کرمش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد
باغبانا ز خزان بي خبرت مي بينم
آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد
رهزن دهر نخفته ست مشو ايمن از او
اگر امروز نبرده ست که فردا ببرد
در خيال اين همه لعبت به هوس مي بازم
بو که صاحب نظري نام تماشا ببرد
علم و فضلي که به چل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستانه به يغما ببرد
بانگ گاوي چه صدا بازدهد عشوه مخر
سامري کيست که دست از يد بيضا ببرد
جام مينايي مي سد ره تنگ دليست
منه از دست که سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمينگاه کمانداران است
هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
حافظ ار جان طلبد غمزه مستانه يار
خانه از غير بپرداز و بهل تا ببرد

----------------------------------------------------

۱۲۹

 

اگر نه باده غم دل ز ياد ما ببرد
نهيب حادثه بنياد ما ز جا ببرد
اگر نه عقل به مستي فروکشد لنگر
چگونه کشتي از اين ورطه بلا ببرد
فغان که با همه کس غايبانه باخت فلک
که کس نبود که دستي از اين دغا ببرد
گذار بر ظلمات است خضر راهي کو
مباد کآتش محرومي آب ما ببرد
دل ضعيفم از آن مي کشد به طرف چمن
که جان ز مرگ به بيماري صبا ببرد
طبيب عشق منم باده ده که اين معجون
فراغت آرد و انديشه خطا ببرد
بسوخت حافظ و کس حال او به يار نگفت
مگر نسيم پيامي خداي را ببرد

----------------------------------------------------

 

                   خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۳۰

 

سحر بلبل حکايت با صبا کرد
که عشق روي گل با ما چه ها کرد
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد
و از آن گلشن به خارم مبتلا کرد
غلام همت آن نازنينم
که کار خير بي روي و ريا کرد
من از بيگانگان ديگر ننالم
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
گر از سلطان طمع کردم خطا بود
ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
خوشش باد آن نسيم صبحگاهي
که درد شب نشينان را دوا کرد
نقاب گل کشيد و زلف سنبل
گره بند قباي غنچه وا کرد
به هر سو بلبل عاشق در افغان
تنعم از ميان باد صبا کرد
بشارت بر به کوي مي فروشان
که حافظ توبه از زهد ريا کرد
وفا از خواجگان شهر با من
کمال دولت و دين بوالوفا کرد

----------------------------------------------------

۱۳۱

 

بيا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد
هلال عيد به دور قدح اشارت کرد
ثواب روزه و حج قبول آن کس برد
که خاک ميکده عشق را زيارت کرد
مقام اصلي ما گوشه خرابات است
خداش خير دهاد آن که اين عمارت کرد
بهاي باده چون لعل چيست جوهر عقل
بيا که سود کسي برد کاين تجارت کرد
نماز در خم آن ابروان محرابي
کسي کند که به خون جگر طهارت کرد
فغان که نرگس جماش شيخ شهر امروز
نظر به دردکشان از سر حقارت کرد
به روي يار نظر کن ز ديده منت دار
که کار ديده نظر از سر بصارت کرد
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
اگر چه صنعت بسيار در عبارت کرد

----------------------------------------------------

۱۳۲

 

به آب روشن مي عارفي طهارت کرد
علي الصباح که ميخانه را زيارت کرد
همين که ساغر زرين خور نهان گرديد
هلال عيد به دور قدح اشارت کرد
خوشا نماز و نياز کسي که از سر درد
به آب ديده و خون جگر طهارت کرد
امام خواجه که بودش سر نماز دراز
به خون دختر رز خرقه را قصارت کرد
دلم ز حلقه زلفش به جان خريد آشوب
چه سود ديد ندانم که اين تجارت کرد
اگر امام جماعت طلب کند امروز
خبر دهيد که حافظ به مي طهارت کرد

----------------------------------------------------

۱۳۳

 

صوفي نهاد دام و سر حقه باز کرد
بنياد مکر با فلک حقه باز کرد
بازي چرخ بشکندش بيضه در کلاه
زيرا که عرض شعبده با اهل راز کرد
ساقي بيا که شاهد رعناي صوفيان
ديگر به جلوه آمد و آغاز ناز کرد
اين مطرب از کجاست که ساز عراق ساخت
و آهنگ بازگشت به راه حجاز کرد
اي دل بيا که ما به پناه خدا رويم
زان چه آستين کوته و دست دراز کرد
صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت
عشقش به روي دل در معني فراز کرد
فردا که پيشگاه حقيقت شود پديد
شرمنده ره روي که عمل بر مجاز کرد
اي کبک خوش خرام کجا مي روي بايست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ريا بي نياز کرد

----------------------------------------------------

۱۳۴

 

بلبلي خون دلي خورد و گلي حاصل کرد
باد غيرت به صدش خار پريشان دل کرد
طوطي اي را به خيال شکري دل خوش بود
ناگهش سيل فنا نقش امل باطل کرد
قره العين من آن ميوه دل يادش باد
که چه آسان بشد و کار مرا مشکل کرد
ساروان بار من افتاد خدا را مددي
که اميد کرمم همره اين محمل کرد
روي خاکي و نم چشم مرا خوار مدار
چرخ فيروزه طربخانه از اين کهگل کرد
آه و فرياد که از چشم حسود مه چرخ
در لحد ماه کمان ابروي من منزل کرد
نزدي شاه رخ و فوت شد امکان حافظ
چه کنم بازي ايام مرا غافل کرد

----------------------------------------------------

 

 خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۳۵

 

چو باد عزم سر کوي يار خواهم کرد
نفس به بوي خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بي مي و معشوق عمر مي گذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروي که اندوختم ز دانش و دين
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر اين کار و بار خواهم کرد
به ياد چشم تو خود را خراب خواهم ساخت
بناي عهد قديم استوار خواهم کرد
صبا کجاست که اين جان خون گرفته چو گل
فداي نکهت گيسوي يار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفاي دل حافظ
طريق رندي و عشق اختيار خواهم کرد

----------------------------------------------------

۱۳۶

 

دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان کرد
تکيه بر عهد تو و باد صبا نتوان کرد
آن چه سعي است من اندر طلبت بنمايم
اين قدر هست که تغيير قضا نتوان کرد
دامن دوست به صد خون دل افتاد به دست
به فسوسي که کند خصم رها نتوان کرد
عارضش را به مثل ماه فلک نتوان گفت
نسبت دوست به هر بي سر و پا نتوان کرد
سروبالاي من آن گه که درآيد به سماع
چه محل جامه جان را که قبا نتوان کرد
نظر پاک تواند رخ جانان ديدن
که در آيينه نظر جز به صفا نتوان کرد
مشکل عشق نه در حوصله دانش ماست
حل اين نکته بدين فکر خطا نتوان کرد
غيرتم کشت که محبوب جهاني ليکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد
من چه گويم که تو را نازکي طبع لطيف
تا به حديست که آهسته دعا نتوان کرد
بجز ابروي تو محراب دل حافظ نيست
طاعت غير تو در مذهب ما نتوان کرد

----------------------------------------------------

۱۳۷

 

دل از من برد و روي از من نهان کرد
خدا را با که اين بازي توان کرد
شب تنهاييم در قصد جان بود
خيالش لطف هاي بي کران کرد
چرا چون لاله خونين دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد
که را گويم که با اين درد جان سوز
طبيبم قصد جان ناتوان کرد
بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحي گريه و بربط فغان کرد
صبا گر چاره داري وقت وقت است
که درد اشتياقم قصد جان کرد
ميان مهربانان کي توان گفت
که يار ما چنين گفت و چنان کرد
عدو با جان حافظ آن نکردي
که تير چشم آن ابروکمان کرد

----------------------------------------------------

۱۳۸

 

ياد باد آن که ز ما وقت سفر ياد نکرد
به وداعي دل غمديده ما شاد نکرد
آن جوان بخت که مي زد رقم خير و قبول
بنده پير ندانم ز چه آزاد نکرد
کاغذين جامه به خوناب بشويم که فلک
رهنمونيم به پاي علم داد نکرد
دل به اميد صدايي که مگر در تو رسد
ناله ها کرد در اين کوه که فرهاد نکرد
سايه تا بازگرفتي ز چمن مرغ سحر
آشيان در شکن طره شمشاد نکرد
شايد ار پيک صبا از تو بياموزد کار
زان که چالاکتر از اين حرکت باد نکرد
کلک مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر که اقرار بدين حسن خداداد نکرد
مطربا پرده بگردان و بزن راه عراق
که بدين راه بشد يار و ز ما ياد نکرد
غزليات عراقيست سرود حافظ
که شنيد اين ره دلسوز که فرياد نکرد

----------------------------------------------------

۱۳۹

 

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و يک نظر نکرد
سيل سرشک ما ز دلش کين به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد
يا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تير آه گوشه نشينان حذر نکرد
ماهي و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ ديده بين که سر از خواب برنکرد
مي خواستم که ميرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد
جانا کدام سنگ دل بي کفايتيست
کو پيش زخم تيغ تو جان را سپر نکرد
کلک زبان بريده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

----------------------------------------------------

 

                  خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۴۰

 

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نکرد
يا بخت من طريق مروت فروگذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نکرد
گفتم مگر به گريه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخي مکن که مرغ دل بي قرار من
سوداي دام عاشقي از سر به درنکرد
هر کس که ديد روي تو بوسيد چشم من
کاري که کرد ديده من بي نظر نکرد
من ايستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسيم سحر نکرد

----------------------------------------------------

۱۴۱

 

ديدي اي دل که غم عشق دگربار چه کرد
چون بشد دلبر و با يار وفادار چه کرد
آه از آن نرگس جادو که چه بازي انگيخت
آه از آن مست که با مردم هشيار چه کرد
اشک من رنگ شفق يافت ز بي مهري يار
طالع بي شفقت بين که در اين کار چه کرد
برقي از منزل ليلي بدرخشيد سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد
ساقيا جام مي ام ده که نگارنده غيب
نيست معلوم که در پرده اسرار چه کرد
آن که پرنقش زد اين دايره مينايي
کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
يار ديرينه ببينيد که با يار چه کرد

----------------------------------------------------

۱۴۲

 

دوستان دختر رز توبه ز مستوري کرد
شد سوي محتسب و کار به دستوري کرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاک کنيد
تا نگويند حريفان که چرا دوري کرد
مژدگاني بده اي دل که دگر مطرب عشق
راه مستانه زد و چاره مخموري کرد
نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آن چه با خرقه زاهد مي انگوري کرد
غنچه گلبن وصلم ز نسيمش بشکفت
مرغ خوشخوان طرب از برگ گل سوري کرد
حافظ افتادگي از دست مده زان که حسود
عرض و مال و دل و دين در سر مغروري کرد

----------------------------------------------------

۱۴۳

 

سال ها دل طلب جام جم از ما مي کرد
وان چه خود داشت ز بيگانه تمنا مي کرد
گوهري کز صدف کون و مکان بيرون است
طلب از گمشدگان لب دريا مي کرد
مشکل خويش بر پير مغان بردم دوش
کو به تاييد نظر حل معما مي کرد
ديدمش خرم و خندان قدح باده به دست
و اندر آن آينه صد گونه تماشا مي کرد
گفتم اين جام جهان بين به تو کي داد حکيم
گفت آن روز که اين گنبد مينا مي کرد
بي دلي در همه احوال خدا با او بود
او نمي ديدش و از دور خدا را مي کرد
اين همه شعبده خويش که مي کرد اين جا
سامري پيش عصا و يد بيضا مي کرد
گفت آن يار کز او گشت سر دار بلند
جرمش اين بود که اسرار هويدا مي کرد
فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد
ديگران هم بکنند آن چه مسيحا مي کرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله اي از دل شيدا مي کرد

----------------------------------------------------

۱۴۴

 

به سر جام جم آن گه نظر تواني کرد
که خاک ميکده کحل بصر تواني کرد
مباش بي مي و مطرب که زير طاق سپهر
بدين ترانه غم از دل به در تواني کرد
گل مراد تو آن گه نقاب بگشايد
که خدمتش چو نسيم سحر تواني کرد
گدايي در ميخانه طرفه اکسيريست
گر اين عمل بکني خاک زر تواني کرد
به عزم مرحله عشق پيش نه قدمي
که سودها کني ار اين سفر تواني کرد
تو کز سراي طبيعت نمي روي بيرون
کجا به کوي طريقت گذر تواني کرد
جمال يار ندارد نقاب و پرده ولي
غبار ره بنشان تا نظر تواني کرد
بيا که چاره ذوق حضور و نظم امور
به فيض بخشي اهل نظر تواني کرد
ولي تو تا لب معشوق و جام مي خواهي
طمع مدار که کار دگر تواني کرد
دلا ز نور هدايت گر آگهي يابي
چو شمع خنده زنان ترک سر تواني کرد
گر اين نصيحت شاهانه بشنوي حافظ
به شاهراه حقيقت گذر تواني کرد

----------------------------------------------------

 

 خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۴۵

 

چه مستيست ندانم که رو به ما آورد
که بود ساقي و اين باده از کجا آورد
تو نيز باده به چنگ آر و راه صحرا گير
که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد
دلا چو غنچه شکايت ز کار بسته مکن
که باد صبح نسيم گره گشا آورد
رسيدن گل و نسرين به خير و خوبي باد
بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد
صبا به خوش خبري هدهد سليمان است
که مژده طرب از گلشن سبا آورد
علاج ضعف دل ما کرشمه ساقيست
برآر سر که طبيب آمد و دوا آورد
مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ
چرا که وعده تو کردي و او به جا آورد
به تنگ چشمي آن ترک لشکري نازم
که حمله بر من درويش يک قبا آورد
فلک غلامي حافظ کنون به طوع کند
که التجا به در دولت شما آورد

----------------------------------------------------

۱۴۶

 

صبا وقت سحر بويي ز زلف يار مي آورد
دل شوريده ما را به بو در کار مي آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ ديده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار مي آورد
فروغ ماه مي ديدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشيد در ديوار مي آورد
ز بيم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولي مي ريخت خون و ره بدان هنجار مي آورد
به قول مطرب و ساقي برون رفتم گه و بي گه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار مي آورد
سراسر بخشش جانان طريق لطف و احسان بود
اگر تسبيح مي فرمود اگر زنار مي آورد
عفاالله چين ابرويش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پيامي بر سر بيمار مي آورد
عجب مي داشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه
ولي منعش نمي کردم که صوفي وار مي آورد

----------------------------------------------------

۱۴۷

 

نسيم باد صبا دوشم آگهي آورد
که روز محنت و غم رو به کوتهي آورد
به مطربان صبوحي دهيم جامه چاک
بدين نويد که باد سحرگهي آورد
بيا بيا که تو حور بهشت را رضوان
در اين جهان ز براي دل رهي آورد
همي رويم به شيراز با عنايت بخت
زهي رفيق که بختم به همرهي آورد
به جبر خاطر ما کوش کاين کلاه نمد
بسا شکست که با افسر شهي آورد
چه ناله ها که رسيد از دلم به خرمن ماه
چو ياد عارض آن ماه خرگهي آورد
رساند رايت منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب شهنشهي آورد

----------------------------------------------------

۱۴۸

 

يارم چو قدح به دست گيرد
بازار بتان شکست گيرد
هر کس که بديد چشم او گفت
کو محتسبي که مست گيرد
در بحر فتاده ام چو ماهي
تا يار مرا به شست گيرد
در پاش فتاده ام به زاري
آيا بود آن که دست گيرد
خرم دل آن که همچو حافظ
جامي ز مي الست گيرد

----------------------------------------------------

۱۴۹

 

دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نمي گيرد
ز هر در مي دهم پندش وليکن در نمي گيرد
خدا را اي نصيحتگو حديث ساغر و مي گو
که نقشي در خيال ما از اين خوشتر نمي گيرد
بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين
که فکري در درون ما از اين بهتر نمي گيرد
صراحي مي کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمي گيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي
که پير مي فروشانش به جامي بر نمي گيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش
که غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي گيرد
سر و چشمي چنين دلکش تو گويي چشم از او بردوز
برو کاين وعظ بي معني مرا در سر نمي گيرد
نصيحتگوي رندان را که با حکم قضا جنگ است
دلش بس تنگ مي بينم مگر ساغر نمي گيرد
ميان گريه مي خندم که چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ليکن در نمي گيرد
چه خوش صيد دلم کردي بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشي را از اين خوشتر نمي گيرد
سخن در احتياج ما و استغناي معشوق است
چه سود افسونگري اي دل که در دلبر نمي گيرد
من آن آيينه را روزي به دست آرم سکندروار
اگر مي گيرد اين آتش زماني ور نمي گيرد
خدا را رحمي اي منعم که درويش سر کويت
دري ديگر نمي داند رهي ديگر نمي گيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
که سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي گيرد

 

----------------------------------------------------

 

                      خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۵۰

 

ساقي ار باده از اين دست به جام اندازد
عارفان را همه در شرب مدام اندازد
ور چنين زير خم زلف نهد دانه خال
اي بسا مرغ خرد را که به دام اندازد
اي خوشا دولت آن مست که در پاي حريف
سر و دستار نداند که کدام اندازد
زاهد خام که انکار مي و جام کند
پخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد
روز در کسب هنر کوش که مي خوردن روز
دل چون آينه در زنگ ظلام اندازد
آن زمان وقت مي صبح فروغ است که شب
گرد خرگاه افق پرده شام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشي زنهار
بخورد باده ات و سنگ به جام اندازد
حافظا سر ز کله گوشه خورشيد برآر
بختت ار قرعه بدان ماه تمام اندازد

----------------------------------------------------

۱۵۱

 

دمي با غم به سر بردن جهان يک سر نمي ارزد
به مي بفروش دلق ما کز اين بهتر نمي ارزد
به کوي مي فروشانش به جامي بر نمي گيرند
زهي سجاده تقوا که يک ساغر نمي ارزد
رقيبم سرزنش ها کرد کز اين به آب رخ برتاب
چه افتاد اين سر ما را که خاک در نمي ارزد
شکوه تاج سلطاني که بيم جان در او درج است
کلاهي دلکش است اما به ترک سر نمي ارزد
چه آسان مي نمود اول غم دريا به بوي سود
غلط کردم که اين طوفان به صد گوهر نمي ارزد
تو را آن به که روي خود ز مشتاقان بپوشاني
که شادي جهان گيري غم لشکر نمي ارزد
چو حافظ در قناعت کوش و از دنيي دون بگذر
که يک جو منت دونان دو صد من زر نمي ارزد

----------------------------------------------------

۱۵۲

 

در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوه اي کرد رخت ديد ملک عشق نداشت
عين آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مي خواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غيرت بدرخشيد و جهان برهم زد
مدعي خواست که آيد به تماشاگه راز
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
ديگران قرعه قسمت همه بر عيش زدند
دل غمديده ما بود که هم بر غم زد
جان علوي هوس چاه زنخدان تو داشت
دست در حلقه آن زلف خم اندر خم زد
حافظ آن روز طربنامه عشق تو نوشت
که قلم بر سر اسباب دل خرم زد

----------------------------------------------------

۱۵۳

 

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد
به دست مرحمت يارم در اميدواران زد
چو پيش صبح روشن شد که حال مهر گردون چيست
برآمد خنده خوش بر غرور کامگاران زد
نگارم دوش در مجلس به عزم رقص چون برخاست
گره بگشود از ابرو و بر دل هاي ياران زد
من از رنگ صلاح آن دم به خون دل بشستم دست
که چشم باده پيمايش صلا بر هوشياران زد
کدام آهن دلش آموخت اين آيين عياري
کز اول چون برون آمد ره شب زنده داران زد
خيال شهسواري پخت و شد ناگه دل مسکين
خداوندا نگه دارش که بر قلب سواران زد
در آب و رنگ رخسارش چه جان داديم و خون خورديم
چو نقشش دست داد اول رقم بر جان سپاران زد
منش با خرقه پشمين کجا اندر کمند آرم
زره مويي که مژگانش ره خنجرگزاران زد
شهنشاه مظفر فر شجاع ملک و دين منصور
که جود بي دريغش خنده بر ابر بهاران زد
از آن ساعت که جام مي به دست او مشرف شد
زمانه ساغر شادي به ياد ميگساران زد
ز شمشير سرافشانش ظفر آن روز بدرخشيد
که چون خورشيد انجم سوز تنها بر هزاران زد
دوام عمر و ملک او بخواه از لطف حق اي دل
که چرخ اين سکه دولت به دور روزگاران زد
نظر بر قرعه توفيق و يمن دولت شاه است
بده کام دل حافظ که فال بختياران زد

----------------------------------------------------

۱۵۴

 

راهي بزن که آهي بر ساز آن توان زد
شعري بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن
گلبانگ سربلندي بر آسمان توان زد
قد خميده ما سهلت نمايد اما
بر چشم دشمنان تير از اين کمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرار عشقبازي
جام مي مغانه هم با مغان توان زد
درويش را نباشد برگ سراي سلطان
ماييم و کهنه دلقي کآتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در يک نظر ببازند
عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالت خواهد دري گشودن
سرها بدين تخيل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندي مجموعه مراد است
چون جمع شد معاني گوي بيان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وين عجب نيست
گر راه زن تو باشي صد کاروان توان زد
حافظ به حق قرآن کز شيد و زرق بازآي
باشد که گوي عيشي در اين جهان توان زد

----------------------------------------------------

 

 خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۵۵

 

اگر روم ز پي اش فتنه ها برانگيزد
ور از طلب بنشينم به کينه برخيزد
و گر به رهگذري يک دم از وفاداري
چو گرد در پي اش افتم چو باد بگريزد
و گر کنم طلب نيم بوسه صد افسوس
ز حقه دهنش چون شکر فروريزد
من آن فريب که در نرگس تو مي بينم
بس آب روي که با خاک ره برآميزد
فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست
کجاست شيردلي کز بلا نپرهيزد
تو عمر خواه و صبوري که چرخ شعبده باز
هزار بازي از اين طرفه تر برانگيزد
بر آستانه تسليم سر بنه حافظ
که گر ستيزه کني روزگار بستيزد

----------------------------------------------------

۱۵۶

 

به حسن و خلق و وفا کس به يار ما نرسد
تو را در اين سخن انکار کار ما نرسد
اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده اند
کسي به حسن و ملاحت به يار ما نرسد
به حق صحبت ديرين که هيچ محرم راز
به يار يک جهت حق گزار ما نرسد
هزار نقش برآيد ز کلک صنع و يکي
به دلپذيري نقش نگار ما نرسد
هزار نقد به بازار کائنات آرند
يکي به سکه صاحب عيار ما نرسد
دريغ قافله عمر کان چنان رفتند
که گردشان به هواي ديار ما نرسد
دلا ز رنج حسودان مرنج و واثق باش
که بد به خاطر اميدوار ما نرسد
چنان بزي که اگر خاک ره شوي کس را
غبار خاطري از ره گذار ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم که شرح قصه او
به سمع پادشه کامگار ما نرسد

----------------------------------------------------

۱۵۷

 

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد
پاي از اين دايره بيرون ننهد تا باشد
من چو از خاک لحد لاله صفت برخيزم
داغ سوداي توام سر سويدا باشد
تو خود اي گوهر يک دانه کجايي آخر
کز غمت ديده مردم همه دريا باشد
از بن هر مژه ام آب روان است بيا
اگرت ميل لب جوي و تماشا باشد
چون گل و مي دمي از پرده برون آي و درآ
که دگرباره ملاقات نه پيدا باشد
ظل ممدود خم زلف توام بر سر باد
کاندر اين سايه قرار دل شيدا باشد
چشمت از ناز به حافظ نکند ميل آري
سرگراني صفت نرگس رعنا باشد

----------------------------------------------------

۱۵۸

 

من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمي دانستم
ور نه مستوري ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز
تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد
زاهد ار راه به رندي نبرد معذور است
عشق کاريست که موقوف هدايت باشد
من که شب ها ره تقوا زده ام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد
بنده پير مغانم که ز جهلم برهاند
پير ما هر چه کند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم که رفيقي مي گفت
حافظ ار مست بود جاي شکايت باشد

----------------------------------------------------

۱۵۹

 

نقد صوفي نه همه صافي بي غش باشد
اي بسا خرقه که مستوجب آتش باشد
صوفي ما که ز ورد سحري مست شدي
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد
خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان
تا سيه روي شود هر که در او غش باشد
خط ساقي گر از اين گونه زند نقش بر آب
اي بسا رخ که به خونابه منقش باشد
ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوه رندان بلاکش باشد
غم دنيي دني چند خوري باده بخور
حيف باشد دل دانا که مشوش باشد
دلق و سجاده حافظ ببرد باده فروش
گر شرابش ز کف ساقي مه وش باشد

----------------------------------------------------

 

                         خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۶۰

خوش است خلوت اگر يار يار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد
من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد
روا مدار خدايا که در حريم وصال
رقيب محرم و حرمان نصيب من باشد
هماي گو مفکن سايه شرف هرگز
در آن ديار که طوطي کم از زغن باشد
بيان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزي که در سخن باشد
هواي کوي تو از سر نمي رود آري
غريب را دل سرگشته با وطن باشد
به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پيش تواش مهر بر دهن باشد

----------------------------------------------------

۱۶۱

 

کي شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد
يک نکته از اين معني گفتيم و همين باشد
از لعل تو گر يابم انگشتري زنهار
صد ملک سليمانم در زير نگين باشد
غمناک نبايد بود از طعن حسود اي دل
شايد که چو وابيني خير تو در اين باشد
هر کو نکند فهمي زين کلک خيال انگيز
نقشش به حرام ار خود صورتگر چين باشد
جام مي و خون دل هر يک به کسي دادند
در دايره قسمت اوضاع چنين باشد
در کار گلاب و گل حکم ازلي اين بود
کاين شاهد بازاري وان پرده نشين باشد
آن نيست که حافظ را رندي بشد از خاطر
کاين سابقه پيشين تا روز پسين باشد

----------------------------------------------------

۱۶۲

 

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
که در دستت بجز ساغر نباشد
زمان خوشدلي درياب و در ياب
که دايم در صدف گوهر نباشد
غنيمت دان و مي خور در گلستان
که گل تا هفته ديگر نباشد
ايا پرلعل کرده جام زرين
ببخشا بر کسي کش زر نباشد
بيا اي شيخ و از خمخانه ما
شرابي خور که در کوثر نباشد
بشوي اوراق اگر همدرس مايي
که علم عشق در دفتر نباشد
ز من بنيوش و دل در شاهدي بند
که حسنش بسته زيور نباشد
شرابي بي خمارم بخش يا رب
که با وي هيچ درد سر نباشد
من از جان بنده سلطان اويسم
اگر چه يادش از چاکر نباشد
به تاج عالم آرايش که خورشيد
چنين زيبنده افسر نباشد
کسي گيرد خطا بر نظم حافظ
که هيچش لطف در گوهر نباشد

----------------------------------------------------

۱۶۳

 

گل بي رخ يار خوش نباشد
بي باده بهار خوش نباشد
طرف چمن و طواف بستان
بي لاله عذار خوش نباشد
رقصيدن سرو و حالت گل
بي صوت هزار خوش نباشد
با يار شکرلب گل اندام
بي بوس و کنار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد

----------------------------------------------------

۱۶۴

 

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقي به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول که کشيد از غم هجران بلبل
تا سراپرده گل نعره زنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگير
مجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شد
اي دل ار عشرت امروز به فردا فکني
مايه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح کاين خورشيد
از نظر تا شب عيد رمضان خواهد شد
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت
که به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است غزل خوان و سرود
چند گويي که چنين رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوي اقليم وجود
قدمي نه به وداعش که روان خواهد شد

----------------------------------------------------

 

                     خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

           

۱۶۵

 

مرا مهر سيه چشمان ز سر بيرون نخواهد شد
قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد
رقيب آزارها فرمود و جاي آشتي نگذاشت
مگر آه سحرخيزان سوي گردون نخواهد شد
مرا روز ازل کاري بجز رندي نفرمودند
هر آن قسمت که آن جا رفت از آن افزون نخواهد شد
خدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش
که ساز شرع از اين افسانه بي قانون نخواهد شد
مجال من همين باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گويم چون نخواهد شد
شراب لعل و جاي امن و يار مهربان ساقي
دلا کي به شود کارت اگر اکنون نخواهد شد
مشوي اي ديده نقش غم ز لوح سينه حافظ
که زخم تيغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

----------------------------------------------------

۱۶۶

 

روز هجران و شب فرقت يار آخر شد
زدم اين فال و گذشت اختر و کار آخر شد
آن همه ناز و تنعم که خزان مي فرمود
عاقبت در قدم باد بهار آخر شد
شکر ايزد که به اقبال کله گوشه گل
نخوت باد دي و شوکت خار آخر شد
صبح اميد که بد معتکف پرده غيب
گو برون آي که کار شب تار آخر شد
آن پريشاني شب هاي دراز و غم دل
همه در سايه گيسوي نگار آخر شد
باورم نيست ز بدعهدي ايام هنوز
قصه غصه که در دولت يار آخر شد
ساقيا لطف نمودي قدحت پرمي باد
که به تدبير تو تشويش خمار آخر شد
در شمار ار چه نياورد کسي حافظ را
شکر کان محنت بي حد و شمار آخر شد

----------------------------------------------------

۱۶۷

 

ستاره اي بدرخشيد و ماه مجلس شد
دل رميده ما را رفيق و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مساله آموز صد مدرس شد
به بوي او دل بيمار عاشقان چو صبا
فداي عارض نسرين و چشم نرگس شد
به صدر مصطبه ام مي نشاند اکنون دوست
گداي شهر نگه کن که مير مجلس شد
خيال آب خضر بست و جام اسکندر
به جرعه نوشي سلطان ابوالفوارس شد
طربسراي محبت کنون شود معمور
که طاق ابروي يار منش مهندس شد
لب از ترشح مي پاک کن براي خدا
که خاطرم به هزاران گنه موسوس شد
کرشمه تو شرابي به عاشقان پيمود
که علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد
چو زر عزيز وجود است نظم من آري
قبول دولتيان کيمياي اين مس شد
ز راه ميکده ياران عنان بگردانيد
چرا که حافظ از اين راه رفت و مفلس شد

----------------------------------------------------

۱۶۸

 

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
بسوختيم در اين آرزوي خام و نشد
به لابه گفت شبي مير مجلس تو شوم
شدم به رغبت خويشش کمين غلام و نشد
پيام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندي و دردي کشيم نام و نشد
رواست در بر اگر مي طپد کبوتر دل
که ديد در ره خود تاب و پيچ دام و نشد
بدان هوس که به مستي ببوسم آن لب لعل
چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد
به کوي عشق منه بي دليل راه قدم
که من به خويش نمودم صد اهتمام و نشد
فغان که در طلب گنج نامه مقصود
شدم خراب جهاني ز غم تمام و نشد
دريغ و درد که در جست و جوي گنج حضور
بسي شدم به گدايي بر کرام و نشد
هزار حيله برانگيخت حافظ از سر فکر
در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

----------------------------------------------------

۱۶۹

 

ياري اندر کس نمي بينيم ياران را چه شد
دوستي کي آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي کجاست
خون چکيد از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمي گويد که ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از کان مروت برنيامد سال هاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار
مهرباني کي سر آمد شهرياران را چه شد
گوي توفيق و کرامت در ميان افکنده اند
کس به ميدان در نمي آيد سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد هزاران را چه شد
زهره سازي خوش نمي سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستي ميگساران را چه شد
حافظ اسرار الهي کس نمي داند خموش
از که مي پرسي که دور روزگاران را چه شد

----------------------------------------------------

 

  خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۷۰

 

زاهد خلوت نشين دوش به ميخانه شد
از سر پيمان برفت با سر پيمانه شد
صوفي مجلس که دي جام و قدح مي شکست
باز به يک جرعه مي عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پيرانه سر عاشق و ديوانه شد
مغبچه اي مي گذشت راه زن دين و دل
در پي آن آشنا از همه بيگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
گريه شام و سحر شکر که ضايع نگشت
قطره باران ما گوهر يک دانه شد
نرگس ساقي بخواند آيت افسونگري
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

----------------------------------------------------

۱۷۱

 

دوش از جناب آصف پيک بشارت آمد
کز حضرت سليمان عشرت اشارت آمد
خاک وجود ما را از آب ديده گل کن
ويرانسراي دل را گاه عمارت آمد
اين شرح بي نهايت کز زلف يار گفتند
حرفيست از هزاران کاندر عبارت آمد
عيبم بپوش زنهار اي خرقه مي آلود
کان پاک پاکدامن بهر زيارت آمد
امروز جاي هر کس پيدا شود ز خوبان
کان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمد
بر تخت جم که تاجش معراج آسمان است
همت نگر که موري با آن حقارت آمد
از چشم شوخش اي دل ايمان خود نگه دار
کان جادوي کمانکش بر عزم غارت آمد
آلوده اي تو حافظ فيضي ز شاه درخواه
کان عنصر سماحت بهر طهارت آمد
درياست مجلس او درياب وقت و در ياب
هان اي زيان رسيده وقت تجارت آمد

----------------------------------------------------

۱۷۲

 

عشق تو نهال حيرت آمد
وصل تو کمال حيرت آمد
بس غرقه حال وصل کآخر
هم بر سر حال حيرت آمد
يک دل بنما که در ره او
بر چهره نه خال حيرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل
آن جا که خيال حيرت آمد
از هر طرفي که گوش کردم
آواز سوال حيرت آمد
شد منهزم از کمال عزت
آن را که جلال حيرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ
در عشق نهال حيرت آمد

----------------------------------------------------

۱۷۳

 

در نمازم خم ابروي تو با ياد آمد
حالتي رفت که محراب به فرياد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو ديدي همه بر باد آمد
باده صافي شد و مرغان چمن مست شدند
موسم عاشقي و کار به بنياد آمد
بوي بهبود ز اوضاع جهان مي شنوم
شادي آورد گل و باد صبا شاد آمد
اي عروس هنر از بخت شکايت منما
حجله حسن بياراي که داماد آمد
دلفريبان نباتي همه زيور بستند
دلبر ماست که با حسن خداداد آمد
زير بارند درختان که تعلق دارند
اي خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
مطرب از گفته حافظ غزلي نغز بخوان
تا بگويم که ز عهد طربم ياد آمد

----------------------------------------------------

۱۷۴

 

مژده اي دل که دگر باد صبا بازآمد
هدهد خوش خبر از طرف سبا بازآمد
برکش اي مرغ سحر نغمه داوودي باز
که سليمان گل از باد هوا بازآمد
عارفي کو که کند فهم زبان سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد
مردمي کرد و کرم لطف خداداد به من
کان بت ماه رخ از راه وفا بازآمد
لاله بوي مي نوشين بشنيد از دم صبح
داغ دل بود به اميد دوا بازآمد
چشم من در ره اين قافله راه بماند
تا به گوش دلم آواز درا بازآمد
گر چه حافظ در رنجش زد و پيمان بشکست
لطف او بين که به لطف از در ما بازآمد

----------------------------------------------------

 

                        خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

       

۱۷۵

 

صبا به تهنيت پير مي فروش آمد
که موسم طرب و عيش و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشاي
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نيوش از من و به عشرت کوش
که اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآي تا شوي مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جاي صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پياله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به ميخانه مي رود حافظ
مگر ز مستي زهد ريا به هوش آمد

----------------------------------------------------

۱۷۶

 

سحرم دولت بيدار به بالين آمد
گفت برخيز که آن خسرو شيرين آمد
قدحي درکش و سرخوش به تماشا بخرام
تا ببيني که نگارت به چه آيين آمد
مژدگاني بده اي خلوتي نافه گشاي
که ز صحراي ختن آهوي مشکين آمد
گريه آبي به رخ سوختگان بازآورد
ناله فريادرس عاشق مسکين آمد
مرغ دل باز هوادار کمان ابرويست
اي کبوتر نگران باش که شاهين آمد
ساقيا مي بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کام دل ما آن بشد و اين آمد
رسم بدعهدي ايام چو ديد ابر بهار
گريه اش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفته حافظ بشنيد از بلبل
عنبرافشان به تماشاي رياحين آمد

----------------------------------------------------

۱۷۷

 

نه هر که چهره برافروخت دلبري داند
نه هر که آينه سازد سکندري داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داري و آيين سروري داند
تو بندگي چو گدايان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروري داند
غلام همت آن رند عافيت سوزم
که در گداصفتي کيمياگري داند
وفا و عهد نکو باشد ار بياموزي
وگرنه هر که تو بيني ستمگري داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم
که آدمي بچه اي شيوه پري داند
هزار نکته باريکتر ز مو اين جاست
نه هر که سر بتراشد قلندري داند
مدار نقطه بينش ز خال توست مرا
که قدر گوهر يک دانه جوهري داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگيرد اگر دادگستري داند
ز شعر دلکش حافظ کسي بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دري داند

----------------------------------------------------

۱۷۸

 

هر که شد محرم دل در حرم يار بماند
وان که اين کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عيب مکن
شکر ايزد که نه در پرده پندار بماند
صوفيان واستدند از گرو مي همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هر مي لعل کز آن دست بلورين ستديم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنيديم که در کار بماند
گشت بيمار که چون چشم تو گردد نرگس
شيوه تو نشدش حاصل و بيمار بماند
از صداي سخن عشق نديدم خوشتر
يادگاري که در اين گنبد دوار بماند
داشتم دلقي و صد عيب مرا مي پوشيد
خرقه رهن مي و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چين حيران شد
که حديثش همه جا در در و ديوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزي
شد که بازآيد و جاويد گرفتار بماند

----------------------------------------------------

۱۷۹

 

رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشير مي زند همه را
کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
چه جاي شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه هستي رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشيد گفته اند اين بود
که جام باده بياور که جم نخواهد ماند
غنيمتي شمر اي شمع وصل پروانه
که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درويش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواق زبرجد نوشته اند به زر
که جز نکويي اهل کرم نخواهد ماند
ز مهرباني جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

----------------------------------------------------

 

 خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۸۰

 

اي پسته تو خنده زده بر حديث قند
مشتاقم از براي خدا يک شکر بخند
طوبي ز قامت تو نيارد که دم زند
زين قصه بگذرم که سخن مي شود بلند
خواهي که برنخيزدت از ديده رود خون
دل در وفاي صحبت رود کسان مبند
گر جلوه مي نمايي و گر طعنه مي زني
ما نيستيم معتقد شيخ خودپسند
ز آشفتگي حال من آگاه کي شود
آن را که دل نگشت گرفتار اين کمند
بازار شوق گرم شد آن سروقد کجاست
تا جان خود بر آتش رويش کنم سپند
جايي که يار ما به شکرخنده دم زند
اي پسته کيستي تو خدا را به خود مخند
حافظ چو ترک غمزه ترکان نمي کني
داني کجاست جاي تو خوارزم يا خجند

----------------------------------------------------

۱۸۱

 

بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
که به بالاي چمان از بن و بيخم برکند
حاجت مطرب و مي نيست تو برقع بگشا
که به رقص آوردم آتش رويت چو سپند
هيچ رويي نشود آينه حجله بخت
مگر آن روي که مالند در آن سم سمند
گفتم اسرار غمت هر چه بود گو مي باش
صبر از اين بيش ندارم چه کنم تا کي و چند
مکش آن آهوي مشکين مرا اي صياد
شرم از آن چشم سيه دار و مبندش به کمند
من خاکي که از اين در نتوانم برخاست
از کجا بوسه زنم بر لب آن قصر بلند
باز مستان دل از آن گيسوي مشکين حافظ
زان که ديوانه همان به که بود اندر بند

----------------------------------------------------

۱۸۲

 

حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند
محرمي کو که فرستم به تو پيغامي چند
ما بدان مقصد عالي نتوانيم رسيد
هم مگر پيش نهد لطف شما گامي چند
چون مي از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عيش نگه دار و بزن جامي چند
قند آميخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه اي چند برآميز به دشنامي چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامي چند
عيب مي جمله چو گفتي هنرش نيز بگو
نفي حکمت مکن از بهر دل عامي چند
اي گدايان خرابات خدا يار شماست
چشم انعام مداريد ز انعامي چند
پير ميخانه چه خوش گفت به دردي کش خويش
که مگو حال دل سوخته با خامي چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظري کن سوي ناکامي چند

----------------------------------------------------

۱۸۳

 

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بيخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر که اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي من و آينه وصف جمال
که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اين ها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
اين همه شهد و شکر کز سخنم مي ريزد
اجر صبريست کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود
که ز بند غم ايام نجاتم دادند

----------------------------------------------------

۱۸۴

 

دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشين باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشيد
قرعه کار به نام من ديوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند
شکر ايزد که ميان من و او صلح افتاد
صوفيان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نيست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند

----------------------------------------------------

 

                     خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۸۵

 

نقدها را بود آيا که عياري گيرند
تا همه صومعه داران پي کاري گيرند
مصلحت ديد من آن است که ياران همه کار
بگذارند و خم طره ياري گيرند
خوش گرفتند حريفان سر زلف ساقي
گر فلکشان بگذارد که قراري گيرند
قوت بازوي پرهيز به خوبان مفروش
که در اين خيل حصاري به سواري گيرند
يا رب اين بچه ترکان چه دليرند به خون
که به تير مژه هر لحظه شکاري گيرند
رقص بر شعر تر و ناله ني خوش باشد
خاصه رقصي که در آن دست نگاري گيرند
حافظ ابناي زمان را غم مسکينان نيست
زين ميان گر بتوان به که کناري گيرند

----------------------------------------------------

۱۸۶

 

گر مي فروش حاجت رندان روا کند
ايزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقي به جام عدل بده باده تا گدا
غيرت نياورد که جهان پربلا کند
حقا کز اين غمان برسد مژده امان
گر سالکي به عهد امانت وفا کند
گر رنج پيش آيد و گر راحت اي حکيم
نسبت مکن به غير که اين ها خدا کند
در کارخانه اي که ره عقل و فضل نيست
فهم ضعيف راي فضولي چرا کند
مطرب بساز پرده که کس بي اجل نمرد
وان کو نه اين ترانه سرايد خطا کند
ما را که درد عشق و بلاي خمار کشت
يا وصل دوست يا مي صافي دوا کند
جان رفت در سر مي و حافظ به عشق سوخت
عيسي دمي کجاست که احياي ما کند

----------------------------------------------------

۱۸۷

 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
نياز نيم شبي دفع صد بلا بکند
عتاب يار پري چهره عاشقانه بکش
که يک کرشمه تلافي صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هر آن که خدمت جام جهان نما بکند
طبيب عشق مسيحادم است و مشفق ليک
چو درد در تو نبيند که را دوا بکند
تو با خداي خود انداز کار و دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعي خدا بکند
ز بخت خفته ملولم بود که بيداري
به وقت فاتحه صبح يک دعا بکند
بسوخت حافظ و بويي به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبا بکند

----------------------------------------------------

۱۸۸

 

مرا به رندي و عشق آن فضول عيب کند
که اعتراض بر اسرار علم غيب کند
کمال سر محبت ببين نه نقص گناه
که هر که بي هنر افتد نظر به عيب کند
ز عطر حور بهشت آن نفس برآيد بوي
که خاک ميکده ما عبير جيب کند
چنان زند ره اسلام غمزه ساقي
که اجتناب ز صهبا مگر صهيب کند
کليد گنج سعادت قبول اهل دل است
مباد آن که در اين نکته شک و ريب کند
شبان وادي ايمن گهي رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعيب کند
ز ديده خون بچکاند فسانه حافظ
چو ياد وقت زمان شباب و شيب کند

----------------------------------------------------

۱۸۹

 

طاير دولت اگر باز گذاري بکند
يار بازآيد و با وصل قراري بکند
ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خوني و تدبير نثاري بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غيب ندا داد که آري بکند
کس نيارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاري بکند
داده ام باز نظر را به تذروي پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاري بکند
شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفي
مردي از خويش برون آيد و کاري بکند
کو کريمي که ز بزم طربش غمزده اي
جرعه اي درکشد و دفع خماري بکند
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب
بود آيا که فلک زين دو سه کاري بکند
حافظا گر نروي از در او هم روزي
گذري بر سرت از گوشه کناري بکند

----------------------------------------------------

 

                      خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۹۰

 

کلک مشکين تو روزي که ز ما ياد کند
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند
قاصد منزل سلمي که سلامت بادش
چه شود گر به سلامي دل ما شاد کند
امتحان کن که بسي گنج مرادت بدهند
گر خرابي چو مرا لطف تو آباد کند
يا رب اندر دل آن خسرو شيرين انداز
که به رحمت گذري بر سر فرهاد کند
شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد
قدر يک ساعته عمري که در او داد کند
حاليا عشوه ناز تو ز بنيادم برد
تا دگرباره حکيمانه چه بنياد کند
گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنيست
فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند
ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز
خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

----------------------------------------------------

۱۹۱

 

آن کيست کز روي کرم با ما وفاداري کند
بر جاي بدکاري چو من يک دم نکوکاري کند
اول به بانگ ناي و ني آرد به دل پيغام وي
وان گه به يک پيمانه مي با من وفاداري کند
دلبر که جان فرسود از او کام دلم نگشود از او
نوميد نتوان بود از او باشد که دلداري کند
گفتم گره نگشوده ام زان طره تا من بوده ام
گفتا منش فرموده ام تا با تو طراري کند
پشمينه پوش تندخو از عشق نشنيده است بو
از مستيش رمزي بگو تا ترک هشياري کند
چون من گداي بي نشان مشکل بود ياري چنان
سلطان کجا عيش نهان با رند بازاري کند
زان طره پرپيچ و خم سهل است اگر بينم ستم
از بند و زنجيرش چه غم هر کس که عياري کند
شد لشکر غم بي عدد از بخت مي خواهم مدد
تا فخر دين عبدالصمد باشد که غمخواري کند
با چشم پرنيرنگ او حافظ مکن آهنگ او
کان طره شبرنگ او بسيار طراري کند

----------------------------------------------------

۱۹۲

 

سرو چمان من چرا ميل چمن نمي کند
همدم گل نمي شود ياد سمن نمي کند
دي گله اي ز طره اش کردم و از سر فسوس
گفت که اين سياه کج گوش به من نمي کند
تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زان سفر دراز خود عزم وطن نمي کند
پيش کمان ابرويش لابه همي کنم ولي
گوش کشيده است از آن گوش به من نمي کند
با همه عطف دامنت آيدم از صبا عجب
کز گذر تو خاک را مشک ختن نمي کند
چون ز نسيم مي شود زلف بنفشه پرشکن
وه که دلم چه ياد از آن عهدشکن نمي کند
دل به اميد روي او همدم جان نمي شود
جان به هواي کوي او خدمت تن نمي کند
ساقي سيم ساق من گر همه درد مي دهد
کيست که تن چو جام مي جمله دهن نمي کند
دستخوش جفا مکن آب رخم که فيض ابر
بي مدد سرشک من در عدن نمي کند
کشته غمزه تو شد حافظ ناشنيده پند
تيغ سزاست هر که را درد سخن نمي کند

----------------------------------------------------

۱۹۳

 

در نظربازي ما بي خبران حيرانند
من چنينم که نمودم دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي
عشق داند که در اين دايره سرگردانند
جلوه گاه رخ او ديده من تنها نيست
ماه و خورشيد همين آينه مي گردانند
عهد ما با لب شيرين دهنان بست خدا
ما همه بنده و اين قوم خداوندانند
مفلسانيم و هواي مي و مطرب داريم
آه اگر خرقه پشمين به گرو نستانند
وصل خورشيد به شبپره اعمي نرسد
که در آن آينه صاحب نظران حيرانند
لاف عشق و گله از يار زهي لاف دروغ
عشقبازان چنين مستحق هجرانند
مگرم چشم سياه تو بياموزد کار
ور نه مستوري و مستي همه کس نتوانند
گر به نزهتگه ارواح برد بوي تو باد
عقل و جان گوهر هستي به نثار افشانند
زاهد ار رندي حافظ نکند فهم چه شد
ديو بگريزد از آن قوم که قرآن خوانند
گر شوند آگه از انديشه ما مغبچگان
بعد از اين خرقه صوفي به گرو نستانند

----------------------------------------------------

۱۹۴

 

سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند
پري رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند
به فتراک جفا دل ها چو بربندند بربندند
ز زلف عنبرين جان ها چو بگشايند بفشانند
به عمري يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند
نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند
سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند
رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رماني چو مي خندند مي بارند
ز رويم راز پنهاني چو مي بينند مي خوانند
دواي درد عاشق را کسي کو سهل پندارد
ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند
بدين درگاه حافظ را چو مي خوانند مي رانند
در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند
که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

----------------------------------------------------

 

    خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۱۹۵

 

غلام نرگس مست تو تاجدارانند
خراب باده لعل تو هوشيارانند
تو را صبا و مرا آب ديده شد غماز
و گر نه عاشق و معشوق رازدارانند
ز زير زلف دوتا چون گذر کني بنگر
که از يمين و يسارت چه سوگوارانند
گذار کن چو صبا بر بنفشه زار و ببين
که از تطاول زلفت چه بي قرارانند
نصيب ماست بهشت اي خداشناس برو
که مستحق کرامت گناهکارانند
نه من بر آن گل عارض غزل سرايم و بس
که عندليب تو از هر طرف هزارانند
تو دستگير شو اي خضر پي خجسته که من
پياده مي روم و همرهان سوارانند
بيا به ميکده و چهره ارغواني کن
مرو به صومعه کان جا سياه کارانند
خلاص حافظ از آن زلف تابدار مباد
که بستگان کمند تو رستگارانند

----------------------------------------------------

۱۹۶

 

آنان که خاک را به نظر کيميا کنند
آيا بود که گوشه چشمي به ما کنند
دردم نهفته به ز طبيبان مدعي
باشد که از خزانه غيبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمي کشد
هر کس حکايتي به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندي و زاهديست
آن به که کار خود به عنايت رها کنند
بي معرفت مباش که در من يزيد عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالي درون پرده بسي فتنه مي رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه ها کنند
گر سنگ از اين حديث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکايت دل خوش ادا کنند
مي خور که صد گناه ز اغيار در حجاب
بهتر ز طاعتي که به روي و ريا کنند
پيراهني که آيد از او بوي يوسفم
ترسم برادران غيورش قبا کنند
بگذر به کوي ميکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خير نهان براي رضاي خدا کنند
حافظ دوام وصل ميسر نمي شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند

----------------------------------------------------

۱۹۷

 

شاهدان گر دلبري زين سان کنند
زاهدان را رخنه در ايمان کنند
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش ديده نرگسدان کنند
اي جوان سروقد گويي ببر
پيش از آن کز قامتت چوگان کنند
عاشقان را بر سر خود حکم نيست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند
پيش چشمم کمتر است از قطره اي
اين حکايت ها که از طوفان کنند
يار ما چون گيرد آغاز سماع
قدسيان بر عرش دست افشان کنند
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا اين ظلم بر انسان کنند
خوش برآ با غصه اي دل کاهل راز
عيش خوش در بوته هجران کنند
سر مکش حافظ ز آه نيم شب
تا چو صبحت آينه رخشان کنند

----------------------------------------------------

۱۹۸

 

گفتم کي ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گويي چنان کنند
گفتم خراج مصر طلب مي کند لبت
گفتا در اين معامله کمتر زيان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت اين حکايتيست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا به کوي عشق هم اين و هم آن کنند
گفتم هواي ميکده غم مي برد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلي شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است
گفت اين عمل به مذهب پير مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود
گفتا به بوسه شکرينش جوان کنند
گفتم که خواجه کي به سر حجله مي رود
گفت آن زمان که مشتري و مه قران کنند
گفتم دعاي دولت او ورد حافظ است
گفت اين دعا ملايک هفت آسمان کنند

----------------------------------------------------

۱۹۹

 

واعظان کاين جلوه در محراب و منبر مي کنند
چون به خلوت مي روند آن کار ديگر مي کنند
مشکلي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر مي کنند
گوييا باور نمي دارند روز داوري
کاين همه قلب و دغل در کار داور مي کنند
يا رب اين نودولتان را با خر خودشان نشان
کاين همه ناز از غلام ترک و استر مي کنند
اي گداي خانقه برجه که در دير مغان
مي دهند آبي که دل ها را توانگر مي کنند
حسن بي پايان او چندان که عاشق مي کشد
زمره ديگر به عشق از غيب سر بر مي کنند
بر در ميخانه عشق اي ملک تسبيح گوي
کاندر آن جا طينت آدم مخمر مي کنند
صبحدم از عرش مي آمد خروشي عقل گفت
قدسيان گويي که شعر حافظ از بر مي کنند

----------------------------------------------------

۲۰۰

 

داني که چنگ و عود چه تقرير مي کنند
پنهان خوريد باده که تعزير مي کنند
ناموس عشق و رونق عشاق مي برند
عيب جوان و سرزنش پير مي کنند
جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز
باطل در اين خيال که اکسير مي کنند
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد
مشکل حکايتيست که تقرير مي کنند
ما از برون در شده مغرور صد فريب
تا خود درون پرده چه تدبير مي کنند
تشويش وقت پير مغان مي دهند باز
اين سالکان نگر که چه با پير مي کنند
صد ملک دل به نيم نظر مي توان خريد
خوبان در اين معامله تقصير مي کنند
قومي به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومي دگر حواله به تقدير مي کنند
في الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاين کارخانه ايست که تغيير مي کنند
مي خور که شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيک بنگري همه تزوير مي کنند

 

          خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 23:0  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 

 

IRNON.comIRNON.com

 

                    غزلیات حافظ از ۲۰۱ تا ۳۰۰

 

۲۰۱

 

شراب بي غش و ساقي خوش دو دام رهند
که زيرکان جهان از کمندشان نرهند
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سياه
هزار شکر که ياران شهر بي گنهند
جفا نه پيشه درويشيست و راهروي
بيار باده که اين سالکان نه مرد رهند
مبين حقير گدايان عشق را کاين قوم
شهان بي کمر و خسروان بي کلهند
به هوش باش که هنگام باد استغنا
هزار خرمن طاعت به نيم جو ننهند
مکن که کوکبه دلبري شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند
غلام همت دردي کشان يک رنگم
نه آن گروه که ازرق لباس و دل سيهند
قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
که سالکان درش محرمان پادشهند
جناب عشق بلند است همتي حافظ
که عاشقان ره بي همتان به خود ندهند

----------------------------------------------------

۲۰۲

 

بود آيا که در ميکده ها بگشايند
گره از کار فروبسته ما بگشايند
اگر از بهر دل زاهد خودبين بستند
دل قوي دار که از بهر خدا بگشايند
به صفاي دل رندان صبوحي زدگان
بس در بسته به مفتاح دعا بگشايند
نامه تعزيت دختر رز بنويسيد
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا حريفان همه خون از مژه ها بگشايند
در ميخانه ببستند خدايا مپسند
که در خانه تزوير و ريا بگشايند
حافظ اين خرقه که داري تو ببيني فردا
که چه زنار ز زيرش به دغا بگشايند

----------------------------------------------------

۲۰۳

 

سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
رونق ميکده از درس و دعاي ما بود
نيکي پير مغان بين که چو ما بدمستان
هر چه کرديم به چشم کرمش زيبا بود
دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي
که فلک ديدم و در قصد دل دانا بود
از بتان آن طلب ار حسن شناسي اي دل
کاين کسي گفت که در علم نظر بينا بود
دل چو پرگار به هر سو دوراني مي کرد
و اندر آن دايره سرگشته پابرجا بود
مطرب از درد محبت عملي مي پرداخت
که حکيمان جهان را مژه خون پالا بود
مي شکفتم ز طرب زان که چو گل بر لب جوي
بر سرم سايه آن سرو سهي بالا بود
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
رخصت خبث نداد ار نه حکايت ها بود
قلب اندوده حافظ بر او خرج نشد
کاين معامل به همه عيب نهان بينا بود

----------------------------------------------------

۲۰۴

 

ياد باد آن که نهانت نظري با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود
ياد باد آن که چو چشمت به عتابم مي کشت
معجز عيسويت در لب شکرخا بود
ياد باد آن که صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آن که رخت شمع طرب مي افروخت
وين دل سوخته پروانه ناپروا بود
ياد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب
آن که او خنده مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آن که چو ياقوت قدح خنده زدي
در ميان من و لعل تو حکايت ها بود
ياد باد آن که نگارم چو کمر بربستي
در رکابش مه نو پيک جهان پيما بود
ياد باد آن که خرابات نشين بودم و مست
وآنچه در مسجدم امروز کم است آن جا بود
ياد باد آن که به اصلاح شما مي شد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

----------------------------------------------------

۲۰۵

 

تا ز ميخانه و مي نام و نشان خواهد بود
سر ما خاک ره پير مغان خواهد بود
حلقه پير مغان از ازلم در گوش است
بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود
بر سر تربت ما چون گذري همت خواه
که زيارتگه رندان جهان خواهد بود
برو اي زاهد خودبين که ز چشم من و تو
راز اين پرده نهان است و نهان خواهد بود
ترک عاشق کش من مست برون رفت امروز
تا دگر خون که از ديده روان خواهد بود
چشمم آن دم که ز شوق تو نهد سر به لحد
تا دم صبح قيامت نگران خواهد بود
بخت حافظ گر از اين گونه مدد خواهد کرد
زلف معشوقه به دست دگران خواهد بود

----------------------------------------------------

۲۰۶

 

پيش از اينت بيش از اين انديشه عشاق بود
مهرورزي تو با ما شهره آفاق بود
ياد باد آن صحبت شب ها که با نوشين لبان
بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود
پيش از اين کاين سقف سبز و طاق مينا برکشند
منظر چشم مرا ابروي جانان طاق بود
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستي و مهر بر يک عهد و يک ميثاق بود
سايه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد
ما به او محتاج بوديم او به ما مشتاق بود
حسن مه رويان مجلس گر چه دل مي برد و دين
بحث ما در لطف طبع و خوبي اخلاق بود
بر در شاهم گدايي نکته اي در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
رشته تسبيح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقي سيمين ساق بود
در شب قدر ار صبوحي کرده ام عيبم مکن
سرخوش آمد يار و جامي بر کنار طاق بود
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود

----------------------------------------------------

۲۰۷

 

ياد باد آن که سر کوي توام منزل بود
ديده را روشني از خاک درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک
بر زبان بود مرا آن چه تو را در دل بود
دل چو از پير خرد نقل معاني مي کرد
عشق مي گفت به شرح آن چه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تطاول که در اين دامگه است
آه از آن سوز و نيازي که در آن محفل بود
در دلم بود که بي دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعي من و دل باطل بود
دوش بر ياد حريفان به خرابات شدم
خم مي ديدم خون در دل و پا در گل بود
بس بگشتم که بپرسم سبب درد فراق
مفتي عقل در اين مساله لايعقل بود
راستي خاتم فيروزه بواسحاقي
خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود
ديدي آن قهقهه کبک خرامان حافظ
که ز سرپنجه شاهين قضا غافل بود

----------------------------------------------------

۲۰۸

 

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
گر تو بيداد کني شرط مروت نبود
ما جفا از تو نديديم و تو خود نپسندي
آن چه در مذهب ارباب طريقت نبود
خيره آن ديده که آبش نبرد گريه عشق
تيره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همايون طلب و سايه او
زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پير مغان عيب مکن
شيخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه يکيست
نبود خير در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه
هر که را نيست ادب لايق صحبت نبود

----------------------------------------------------

۲۰۹

 

قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
ور نه هيچ از دل بي رحم تو تقصير نبود
من ديوانه چو زلف تو رها مي کردم
هيچ لايقترم از حلقه زنجير نبود
يا رب اين آينه حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تاثير نبود
سر ز حسرت به در ميکده ها برگردم
چون شناساي تو در صومعه يک پير نبود
نازنينتر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصوير نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوي تو رسم
حاصلم دوش بجز ناله شبگير نبود
آن کشيدم ز تو اي آتش هجران که چو شمع
جز فناي خودم از دست تو تدبير نبود
آيتي بود عذاب انده حافظ بي تو
که بر هيچ کسش حاجت تفسير نبود

----------------------------------------------------

۲۱۰

 

دوش در حلقه ما قصه گيسوي تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موي تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون مي گشت
باز مشتاق کمانخانه ابروي تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پيامي مي داد
ور نه در کس نرسيديم که از کوي تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هيچ نداشت
فتنه انگيز جهان غمزه جادوي تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوي تو بود
بگشا بند قبا تا بگشايد دل من
که گشادي که مرا بود ز پهلوي تو بود
به وفاي تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان مي شد و در آرزوي روي تو بود

----------------------------------------------------

۲۱۱

 

دوش مي آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده اي سوخته بود
رسم عاشق کشي و شيوه شهرآشوبي
جامه اي بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود مي دانست
و آتش چهره بدين کار برافروخته بود
گر چه مي گفت که زارت بکشم مي ديدم
که نهانش نظري با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دين مي زد و آن سنگين دل
در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود
دل بسي خون به کف آورد ولي ديده بريخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
يار مفروش به دنيا که بسي سود نکرد
آن که يوسف به زر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يا رب اين قلب شناسي ز که آموخته بود

----------------------------------------------------

۲۱۲

 

يک دو جامم دي سحرگه اتفاق افتاده بود
و از لب ساقي شرابم در مذاق افتاده بود
از سر مستي دگر با شاهد عهد شباب
رجعتي مي خواستم ليکن طلاق افتاده بود
در مقامات طريقت هر کجا کرديم سير
عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود
ساقيا جام دمادم ده که در سير طريق
هر که عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
اي معبر مژده اي فرما که دوشم آفتاب
در شکرخواب صبوحي هم وثاق افتاده بود
نقش مي بستم که گيرم گوشه اي زان چشم مست
طاقت و صبر از خم ابروش طاق افتاده بود
گر نکردي نصرت دين شاه يحيي از کرم
کار ملک و دين ز نظم و اتساق افتاده بود
حافظ آن ساعت که اين نظم پريشان مي نوشت
طاير فکرش به دام اشتياق افتاده بود

----------------------------------------------------

۲۱۳

 

گوهر مخزن اسرار همان است که بود
حقه مهر بدان مهر و نشان است که بود
عاشقان زمره ارباب امانت باشند
لاجرم چشم گهربار همان است که بود
از صبا پرس که ما را همه شب تا دم صبح
بوي زلف تو همان مونس جان است که بود
طالب لعل و گهر نيست وگرنه خورشيد
همچنان در عمل معدن و کان است که بود
کشته غمزه خود را به زيارت درياب
زان که بيچاره همان دل نگران است که بود
رنگ خون دل ما را که نهان مي داري
همچنان در لب لعل تو عيان است که بود
زلف هندوي تو گفتم که دگر ره نزند
سال ها رفت و بدان سيرت و سان است که بود
حافظا بازنما قصه خونابه چشم
که بر اين چشمه همان آب روان است که بود

----------------------------------------------------

۲۱۴

 

ديدم به خواب خوش که به دستم پياله بود
تعبير رفت و کار به دولت حواله بود
چهل سال رنج و غصه کشيديم و عاقبت
تدبير ما به دست شراب دوساله بود
آن نافه مراد که مي خواستم ز بخت
در چين زلف آن بت مشکين کلاله بود
از دست برده بود خمار غمم سحر
دولت مساعد آمد و مي در پياله بود
بر آستان ميکده خون مي خورم مدام
روزي ما ز خوان قدر اين نواله بود
هر کو نکاشت مهر و ز خوبي گلي نچيد
در رهگذار باد نگهبان لاله بود
بر طرف گلشنم گذر افتاد وقت صبح
آن دم که کار مرغ سحر آه و ناله بود
ديديم شعر دلکش حافظ به مدح شاه
يک بيت از اين قصيده به از صد رساله بود
آن شاه تندحمله که خورشيد شيرگير
پيشش به روز معرکه کمتر غزاله بود

----------------------------------------------------

۲۱۵

 

به کوي ميکده يا رب سحر چه مشغله بود
که جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود
حديث عشق که از حرف و صوت مستغنيست
به ناله دف و ني در خروش و ولوله بود
مباحثي که در آن مجلس جنون مي رفت
وراي مدرسه و قال و قيل مساله بود
دل از کرشمه ساقي به شکر بود ولي
ز نامساعدي بختش اندکي گله بود
قياس کردم و آن چشم جادوانه مست
هزار ساحر چون سامريش در گله بود
بگفتمش به لبم بوسه اي حوالت کن
به خنده گفت کي ات با من اين معامله بود
ز اخترم نظري سعد در ره است که دوش
ميان ماه و رخ يار من مقابله بود
دهان يار که درمان درد حافظ داشت
فغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود

----------------------------------------------------

۲۱۶

 

آن يار کز او خانه ما جاي پري بود
سر تا قدمش چون پري از عيب بري بود
دل گفت فروکش کنم اين شهر به بويش
بيچاره ندانست که يارش سفري بود
تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شيوه او پرده دري بود
منظور خردمند من آن ماه که او را
با حسن ادب شيوه صاحب نظري بود
از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد
آري چه کنم دولت دور قمري بود
عذري بنه اي دل که تو درويشي و او را
در مملکت حسن سر تاجوري بود
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود
خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس که آن گنج روان رهگذري بود
خود را بکش اي بلبل از اين رشک که گل را
با باد صبا وقت سحر جلوه گري بود
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود

----------------------------------------------------

۲۱۷

 

مسلمانان مرا وقتي دلي بود
که با وي گفتمي گر مشکلي بود
به گردابي چو مي افتادم از غم
به تدبيرش اميد ساحلي بود
دلي همدرد و ياري مصلحت بين
که استظهار هر اهل دلي بود
ز من ضايع شد اندر کوي جانان
چه دامنگير يا رب منزلي بود
هنر بي عيب حرمان نيست ليکن
ز من محرومتر کي سائلي بود
بر اين جان پريشان رحمت آريد
که وقتي کارداني کاملي بود
مرا تا عشق تعليم سخن کرد
حديثم نکته هر محفلي بود
مگو ديگر که حافظ نکته دان است
که ما ديديم و محکم جاهلي بود

----------------------------------------------------

۲۱۸

 

در ازل هر کو به فيض دولت ارزاني بود
تا ابد جام مرادش همدم جاني بود
من همان ساعت که از مي خواستم شد توبه کار
گفتم اين شاخ ار دهد باري پشيماني بود
خود گرفتم کافکنم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گل بر خرقه رنگ مي مسلماني بود
بي چراغ جام در خلوت نمي يارم نشست
زان که کنج اهل دل بايد که نوراني بود
همت عالي طلب جام مرصع گو مباش
رند را آب عنب ياقوت رماني بود
گر چه بي سامان نمايد کار ما سهلش مبين
کاندر اين کشور گدايي رشک سلطاني بود
نيک نامي خواهي اي دل با بدان صحبت مدار
خودپسندي جان من برهان ناداني بود
مجلس انس و بهار و بحث شعر اندر ميان
نستدن جام مي از جانان گران جاني بود
دي عزيزي گفت حافظ مي خورد پنهان شراب
اي عزيز من نه عيب آن به که پنهاني بود

----------------------------------------------------

۲۱۹

 

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود
بنفشه در قدم او نهاد سر به سجود
بنوش جام صبوحي به ناله دف و چنگ
ببوس غبغب ساقي به نغمه ني و عود
به دور گل منشين بي شراب و شاهد و چنگ
که همچو روز بقا هفته اي بود معدود
شد از خروج رياحين چو آسمان روشن
زمين به اختر ميمون و طالع مسعود
ز دست شاهد نازک عذار عيسي دم
شراب نوش و رها کن حديث عاد و ثمود
جهان چو خلد برين شد به دور سوسن و گل
ولي چه سود که در وي نه ممکن است خلود
چو گل سوار شود بر هوا سليمان وار
سحر که مرغ درآيد به نغمه داوود
به باغ تازه کن آيين دين زردشتي
کنون که لاله برافروخت آتش نمرود
بخواه جام صبوحي به ياد آصف عهد
وزير ملک سليمان عماد دين محمود
بود که مجلس حافظ به يمن تربيتش
هر آن چه مي طلبد جمله باشدش موجود

----------------------------------------------------

۲۲۰

 

از ديده خون دل همه بر روي ما رود
بر روي ما ز ديده چه گويم چه ها رود
ما در درون سينه هوايي نهفته ايم
بر باد اگر رود دل ما زان هوا رود
خورشيد خاوري کند از رشک جامه چاک
گر ماه مهرپرور من در قبا رود
بر خاک راه يار نهاديم روي خويش
بر روي ما رواست اگر آشنا رود
سيل است آب ديده و هر کس که بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب ديده شب و روز ماجراست
زان رهگذر که بر سر کويش چرا رود
حافظ به کوي ميکده دايم به صدق دل
چون صوفيان صومعه دار از صفا رود

----------------------------------------------------

۲۲۱

 

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود
ور آشتي طلبم با سر عتاب رود
چو ماه نو ره بيچارگان نظاره
زند به گوشه ابرو و در نقاب رود
شب شراب خرابم کند به بيداري
وگر به روز شکايت کنم به خواب رود
طريق عشق پرآشوب و فتنه است اي دل
بيفتد آن که در اين راه با شتاب رود
گدايي در جانان به سلطنت مفروش
کسي ز سايه اين در به آفتاب رود
سواد نامه موي سياه چون طي شد
بياض کم نشود گر صد انتخاب رود
حباب را چو فتد باد نخوت اندر سر
کلاه داريش اندر سر شراب رود
حجاب راه تويي حافظ از ميان برخيز
خوشا کسي که در اين راه بي حجاب رود

----------------------------------------------------

۲۲۲

 

از سر کوي تو هر کو به ملالت برود
نرود کارش و آخر به خجالت برود
کارواني که بود بدرقه اش حفظ خدا
به تجمل بنشيند به جلالت برود
سالک از نور هدايت ببرد راه به دوست
که به جايي نرسد گر به ضلالت برود
کام خود آخر عمر از مي و معشوق بگير
حيف اوقات که يک سر به بطالت برود
اي دليل دل گمگشته خدا را مددي
که غريب ار نبرد ره به دلالت ببرد
حکم مستوري و مستي همه بر خاتم تست
کس ندانست که آخر به چه حالت برود
حافظ از چشمه حکمت به کف آور جامي
بو که از لوح دلت نقش جهالت برود

----------------------------------------------------

۲۲۳

 

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود
هرگز از ياد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خيال دهنت
به جفاي فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پيوند
تا ابد سر نکشد و از سر پيمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکين من است
برود از دل من و از دل من آن نرود
آن چنان مهر توام در دل و جان جاي گرفت
که اگر سر برود از دل و از جان نرود
گر رود از پي خوبان دل من معذور است
درد دارد چه کند کز پي درمان نرود
هر که خواهد که چو حافظ نشود سرگردان
دل به خوبان ندهد و از پي ايشان نرود

----------------------------------------------------

۲۲۴

 

خوشا دلي که مدام از پي نظر نرود
به هر درش که بخوانند بي خبر نرود
طمع در آن لب شيرين نکردنم اولي
ولي چگونه مگس از پي شکر نرود
سواد ديده غمديده ام به اشک مشوي
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود
ز من چو باد صبا بوي خود دريغ مدار
چرا که بي سر زلف توام به سر نرود
دلا مباش چنين هرزه گرد و هرجايي
که هيچ کار ز پيشت بدين هنر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست
که آبروي شريعت بدين قدر نرود
من گدا هوس سروقامتي دارم
که دست در کمرش جز به سيم و زر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمي دگري
وفاي عهد من از خاطرت به درنرود
سياه نامه تر از خود کسي نمي بينم
چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
به تاج هدهدم از ره مبر که باز سفيد
چو باشه در پي هر صيد مختصر نرود
بيار باده و اول به دست حافظ ده
به شرط آن که ز مجلس سخن به درنرود

----------------------------------------------------

۲۲۵

 

ساقي حديث سرو و گل و لاله مي رود
وين بحث با ثلاثه غساله مي رود
مي ده که نوعروس چمن حد حسن يافت
کار اين زمان ز صنعت دلاله مي رود
شکرشکن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسي که به بنگاله مي رود
طي مکان ببين و زمان در سلوک شعر
کاين طفل يک شبه ره يک ساله مي رود
آن چشم جادوانه عابدفريب بين
کش کاروان سحر ز دنباله مي رود
از ره مرو به عشوه دنيا که اين عجوز
مکاره مي نشيند و محتاله مي رود
باد بهار مي وزد از گلستان شاه
و از ژاله باده در قدح لاله مي رود
حافظ ز شوق مجلس سلطان غياث دين
غافل مشو که کار تو از ناله مي رود

----------------------------------------------------

۲۲۶

 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وين راز سر به مهر به عالم سمر شود
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر
آري شود وليک به خون جگر شود
خواهم شدن به ميکده گريان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تير دعا کرده ام روان
باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود
اي جان حديث ما بر دلدار بازگو
ليکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کيمياي مهر تو زر گشت روي من
آري به يمن لطف شما خاک زر شود
در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب
يا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غير حسن ببايد که تا کسي
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
اين سرکشي که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

----------------------------------------------------

۲۲۷

 

گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندي آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حيواني که ننوشد مي و انسان نشود
گوهر پاک ببايد که شود قابل فيض
ور نه هر سنگ و گلي لولو و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود اي دل خوش باش
که به تلبيس و حيل ديو مسلمان نشود
عشق مي ورزم و اميد که اين فن شريف
چون هنرهاي دگر موجب حرمان نشود
دوش مي گفت که فردا بدهم کام دلت
سببي ساز خدايا که پشيمان نشود
حسن خلقي ز خدا مي طلبم خوي تو را
تا دگر خاطر ما از تو پريشان نشود
ذره را تا نبود همت عالي حافظ
طالب چشمه خورشيد درخشان نشود

----------------------------------------------------

۲۲۸

 

گر من از باغ تو يک ميوه بچينم چه شود
پيش پايي به چراغ تو ببينم چه شود
يا رب اندر کنف سايه آن سرو بلند
گر من سوخته يک دم بنشينم چه شود
آخر اي خاتم جمشيد همايون آثار
گر فتد عکس تو بر نقش نگينم چه شود
واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزيد
من اگر مهر نگاري بگزينم چه شود
عقلم از خانه به دررفت و گر مي اين است
ديدم از پيش که در خانه دينم چه شود
صرف شد عمر گران مايه به معشوقه و مي
تا از آنم چه به پيش آيد از اينم چه شود
خواجه دانست که من عاشقم و هيچ نگفت
حافظ ار نيز بداند که چنينم چه شود

----------------------------------------------------

۲۲۹

 

بخت از دهان دوست نشانم نمي دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمي دهد
از بهر بوسه اي ز لبش جان همي دهم
اينم همي ستاند و آنم نمي دهد
مردم در اين فراق و در آن پرده راه نيست
يا هست و پرده دار نشانم نمي دهد
زلفش کشيد باد صبا چرخ سفله بين
کان جا مجال بادوزانم نمي دهد
چندان که بر کنار چو پرگار مي شدم
دوران چو نقطه ره به ميانم نمي دهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولي
بدعهدي زمانه زمانم نمي دهد
گفتم روم به خواب و ببينم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمي دهد

----------------------------------------------------

۲۳۰

 

اگر به باده مشکين دلم کشد شايد
که بوي خير ز زهد ريا نمي آيد
جهانيان همه گر منع من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرمايد
طمع ز فيض کرامت مبر که خلق کريم
گنه ببخشد و بر عاشقان ببخشايد
مقيم حلقه ذکر است دل بدان اميد
که حلقه اي ز سر زلف يار بگشايد
تو را که حسن خداداده هست و حجله بخت
چه حاجت است که مشاطه ات بيارايد
چمن خوش است و هوا دلکش است و مي بي غش
کنون بجز دل خوش هيچ در نمي بايد
جميله ايست عروس جهان ولي هش دار
که اين مخدره در عقد کس نمي آيد
به لابه گفتمش اي ماه رخ چه باشد اگر
به يک شکر ز تو دلخسته اي بياسايد
به خنده گفت که حافظ خداي را مپسند
که بوسه تو رخ ماه را بيالايد

----------------------------------------------------

۲۳۱

 

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آيد
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآيد
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بياموز
گفتا ز خوبرويان اين کار کمتر آيد
گفتم که بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رو است او از راه ديگر آيد
گفتم که بوي زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم خوشا هوايي کز باد صبح خيزد
گفتا خنک نسيمي کز کوي دلبر آيد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتا تو بندگي کن کو بنده پرور آيد
گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد
گفتا مگوي با کس تا وقت آن درآيد
گفتم زمان عشرت ديدي که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاين غصه هم سر آيد

----------------------------------------------------

۲۳۲

 

بر سر آنم که گر ز دست برآيد
دست به کاري زنم که غصه سر آيد
خلوت دل نيست جاي صحبت اضداد
ديو چو بيرون رود فرشته درآيد
صحبت حکام ظلمت شب يلداست
نور ز خورشيد جوي بو که برآيد
بر در ارباب بي مروت دنيا
چند نشيني که خواجه کي به درآيد
ترک گدايي مکن که گنج بيابي
از نظر ره روي که در گذر آيد
صالح و طالح متاع خويش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آيد
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر
باغ شود سبز و شاخ گل به بر آيد
غفلت حافظ در اين سراچه عجب نيست
هر که به ميخانه رفت بي خبر آيد

----------------------------------------------------

۲۳۳

 

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد
يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد
بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر
کز آتش درونم دود از کفن برآيد
بنماي رخ که خلقي واله شوند و حيران
بگشاي لب که فرياد از مرد و زن برآيد
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هيچ کامي جان از بدن برآيد
از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
خود کام تنگدستان کي زان دهن برآيد
گويند ذکر خيرش در خيل عشقبازان
هر جا که نام حافظ در انجمن برآيد

 

----------------------------------------------------

۲۳۴

 

چو آفتاب مي از مشرق پياله برآيد
ز باغ عارض ساقي هزار لاله برآيد
نسيم در سر گل بشکند کلاله سنبل
چو از ميان چمن بوي آن کلاله برآيد
حکايت شب هجران نه آن حکايت حاليست
که شمه اي ز بيانش به صد رساله برآيد
ز گرد خوان نگون فلک طمع نتوان داشت
که بي ملالت صد غصه يک نواله برآيد
به سعي خود نتوان برد پي به گوهر مقصود
خيال باشد کاين کار بي حواله برآيد
گرت چو نوح نبي صبر هست در غم طوفان
بلا بگردد و کام هزارساله برآيد
نسيم زلف تو چون بگذرد به تربت حافظ
ز خاک کالبدش صد هزار لاله برآيد

----------------------------------------------------

۲۳۵

 

زهي خجسته زماني که يار بازآيد
به کام غمزدگان غمگسار بازآيد
به پيش خيل خيالش کشيدم ابلق چشم
بدان اميد که آن شهسوار بازآيد
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگويم و سر خود چه کار بازآيد
مقيم بر سر راهش نشسته ام چون گرد
بدان هوس که بدين رهگذار بازآيد
دلي که با سر زلفين او قراري داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآيد
چه جورها که کشيدند بلبلان از دي
به بوي آن که دگر نوبهار بازآيد
ز نقش بند قضا هست اميد آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآيد

----------------------------------------------------

۲۳۶

 

اگر آن طاير قدسي ز درم بازآيد
عمر بگذشته به پيرانه سرم بازآيد
دارم اميد بر اين اشک چو باران که دگر
برق دولت که برفت از نظرم بازآيد
آن که تاج سر من خاک کف پايش بود
از خدا مي طلبم تا به سرم بازآيد
خواهم اندر عقبش رفت به ياران عزيز
شخصم ار بازنيايد خبرم بازآيد
گر نثار قدم يار گرامي نکنم
گوهر جان به چه کار دگرم بازآيد
کوس نودولتي از بام سعادت بزنم
گر ببينم که مه نوسفرم بازآيد
مانعش غلغل چنگ است و شکرخواب صبوح
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآيد
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
همتي تا به سلامت ز درم بازآيد

----------------------------------------------------

۲۳۷

 

نفس برآمد و کام از تو بر نمي آيد
فغان که بخت من از خواب در نمي آيد
صبا به چشم من انداخت خاکي از کويش
که آب زندگيم در نظر نمي آيد
قد بلند تو را تا به بر نمي گيرم
درخت کام و مرادم به بر نمي آيد
مگر به روي دلاراي يار ما ور ني
به هيچ وجه دگر کار بر نمي آيد
مقيم زلف تو شد دل که خوش سوادي ديد
وز آن غريب بلاکش خبر نمي آيد
ز شست صدق گشادم هزار تير دعا
ولي چه سود يکي کارگر نمي آيد
بسم حکايت دل هست با نسيم سحر
ولي به بخت من امشب سحر نمي آيد
در اين خيال به سر شد زمان عمر و هنوز
بلاي زلف سياهت به سر نمي آيد
ز بس که شد دل حافظ رميده از همه کس
کنون ز حلقه زلفت به در نمي آيد

----------------------------------------------------

۲۳۸

 

جهان بر ابروي عيد از هلال وسمه کشيد
هلال عيد در ابروي يار بايد ديد
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروي يارم چو وسمه بازکشيد
مگر نسيم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوي تو بر تن چو صبح جامه دريد
نبود چنگ و رباب و نبيد و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبيد
بيا که با تو بگويم غم ملالت دل
چرا که بي تو ندارم مجال گفت و شنيد
بهاي وصل تو گر جان بود خريدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه ديد خريد
چو ماه روي تو در شام زلف مي ديدم
شبم به روي تو روشن چو روز مي گرديد
به لب رسيد مرا جان و برنيامد کام
به سر رسيد اميد و طلب به سر نرسيد
ز شوق روي تو حافظ نوشت حرفي چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مرواريد

----------------------------------------------------

۲۳۹

 

رسيد مژده که آمد بهار و سبزه دميد
وظيفه گر برسد مصرفش گل است و نبيد
صفير مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشيد
ز ميوه هاي بهشتي چه ذوق دريابد
هر آن که سيب زنخدان شاهدي نگزيد
مکن ز غصه شکايت که در طريق طلب
به راحتي نرسيد آن که زحمتي نکشيد
ز روي ساقي مه وش گلي بچين امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دميد
چنان کرشمه ساقي دلم ز دست ببرد
که با کسي دگرم نيست برگ گفت و شنيد
من اين مرقع رنگين چو گل بخواهم سوخت
که پير باده فروشش به جرعه اي نخريد
بهار مي گذرد دادگسترا درياب
که رفت موسم و حافظ هنوز مي نچشيد

----------------------------------------------------

۲۴۰

 

ابر آذاري برآمد باد نوروزي وزيد
وجه مي مي خواهم و مطرب که مي گويد رسيد
شاهدان در جلوه و من شرمسار کيسه ام
بار عشق و مفلسي صعب است مي بايد کشيد
قحط جود است آبروي خود نمي بايد فروخت
باده و گل از بهاي خرقه مي بايد خريد
گوييا خواهد گشود از دولتم کاري که دوش
من همي کردم دعا و صبح صادق مي دميد
با لبي و صد هزاران خنده آمد گل به باغ
از کريمي گوييا در گوشه اي بويي شنيد
دامني گر چاک شد در عالم رندي چه باک
جامه اي در نيک نامي نيز مي بايد دريد
اين لطايف کز لب لعل تو من گفتم که گفت
وين تطاول کز سر زلف تو من ديدم که ديد
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق
گوشه گيران را ز آسايش طمع بايد بريد
تير عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد
اين قدر دانم که از شعر ترش خون مي چکيد

----------------------------------------------------

۲۴۱

 

معاشران ز حريف شبانه ياد آريد
حقوق بندگي مخلصانه ياد آريد
به وقت سرخوشي از آه و ناله عشاق
به صوت و نغمه چنگ و چغانه ياد آريد
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقي
ز عاشقان به سرود و ترانه ياد آريد
چو در ميان مراد آوريد دست اميد
ز عهد صحبت ما در ميانه ياد آريد
سمند دولت اگر چند سرکشيده رود
ز همرهان به سر تازيانه ياد آريد
نمي خوريد زماني غم وفاداران
ز بي وفايي دور زمانه ياد آريد
به وجه مرحمت اي ساکنان صدر جلال
ز روي حافظ و اين آستانه ياد آريد

----------------------------------------------------

۲۴۲

 

بيا که رايت منصور پادشاه رسيد
نويد فتح و بشارت به مهر و ماه رسيد
جمال بخت ز روي ظفر نقاب انداخت
کمال عدل به فرياد دادخواه رسيد
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسيد
ز قاطعان طريق اين زمان شوند ايمن
قوافل دل و دانش که مرد راه رسيد
عزيز مصر به رغم برادران غيور
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسيد
کجاست صوفي دجال فعل ملحدشکل
بگو بسوز که مهدي دين پناه رسيد
صبا بگو که چه ها بر سرم در اين غم عشق
ز آتش دل سوزان و دود آه رسيد
ز شوق روي تو شاها بدين اسير فراق
همان رسيد کز آتش به برگ کاه رسيد
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
ز ورد نيم شب و درس صبحگاه رسيد

----------------------------------------------------

۲۴۳

 

بوي خوش تو هر که ز باد صبا شنيد
از يار آشنا سخن آشنا شنيد
اي شاه حسن چشم به حال گدا فکن
کاين گوش بس حکايت شاه و گدا شنيد
خوش مي کنم به باده مشکين مشام جان
کز دلق پوش صومعه بوي ريا شنيد
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حيرتم که باده فروش از کجا شنيد
يا رب کجاست محرم رازي که يک زمان
دل شرح آن دهد که چه گفت و چه ها شنيد
اينش سزا نبود دل حق گزار من
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنيد
محروم اگر شدم ز سر کوي او چه شد
از گلشن زمانه که بوي وفا شنيد
ساقي بيا که عشق ندا مي کند بلند
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنيد
ما باده زير خرقه نه امروز مي خوريم
صد بار پير ميکده اين ماجرا شنيد
ما مي به بانگ چنگ نه امروز مي کشيم
بس دور شد که گنبد چرخ اين صدا شنيد
پند حکيم محض صواب است و عين خير
فرخنده آن کسي که به سمع رضا شنيد
حافظ وظيفه تو دعا گفتن است و بس
دربند آن مباش که نشنيد يا شنيد

----------------------------------------------------

۲۴۴

 

معاشران گره از زلف يار باز کنيد
شبي خوش است بدين قصه اش دراز کنيد
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
و ان يکاد بخوانيد و در فراز کنيد
رباب و چنگ به بانگ بلند مي گويند
که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد
ميان عاشق و معشوق فرق بسيار است
چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد
نخست موعظه پير صحبت اين حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد
هر آن کسي که در اين حلقه نيست زنده به عشق
بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد
وگر طلب کند انعامي از شما حافظ
حوالتش به لب يار دلنواز کنيد

----------------------------------------------------

۲۴۵

 

الا اي طوطي گوياي اسرار
مبادا خاليت شکر ز منقار
سرت سبز و دلت خوش باد جاويد
که خوش نقشي نمودي از خط يار
سخن سربسته گفتي با حريفان
خدا را زين معما پرده بردار
به روي ما زن از ساغر گلابي
که خواب آلوده ايم اي بخت بيدار
چه ره بود اين که زد در پرده مطرب
که مي رقصند با هم مست و هشيار
از آن افيون که ساقي در مي افکند
حريفان را نه سر ماند نه دستار
سکندر را نمي بخشند آبي
به زور و زر ميسر نيست اين کار
بيا و حال اهل درد بشنو
به لفظ اندک و معني بسيار
بت چيني عدوي دين و دل هاست
خداوندا دل و دينم نگه دار
به مستوران مگو اسرار مستي
حديث جان مگو با نقش ديوار
به يمن دولت منصور شاهي
علم شد حافظ اندر نظم اشعار
خداوندي به جاي بندگان کرد
خداوندا ز آفاتش نگه دار

----------------------------------------------------

۲۴۶

 

عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
ساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار
دل برگرفته بودم از ايام گل ولي
کاري بکرد همت پاکان روزه دار
دل در جهان مبند و به مستي سوال کن
از فيض جام و قصه جمشيد کامگار
جز نقد جان به دست ندارم شراب کو
کان نيز بر کرشمه ساقي کنم نثار
خوش دولتيست خرم و خوش خسروي کريم
يا رب ز چشم زخم زمانش نگاه دار
مي خور به شعر بنده که زيبي دگر دهد
جام مرصع تو بدين در شاهوار
گر فوت شد سحور چه نقصان صبوح هست
از مي کنند روزه گشا طالبان يار
زان جا که پرده پوشي عفو کريم توست
بر قلب ما ببخش که نقديست کم عيار
ترسم که روز حشر عنان بر عنان رود
تسبيح شيخ و خرقه رند شرابخوار
حافظ چو رفت روزه و گل نيز مي رود
ناچار باده نوش که از دست رفت کار

----------------------------------------------------

۲۴۷

 

صبا ز منزل جانان گذر دريغ مدار
وز او به عاشق بي دل خبر دريغ مدار
به شکر آن که شکفتي به کام بخت اي گل
نسيم وصل ز مرغ سحر دريغ مدار
حريف عشق تو بودم چو ماه نو بودي
کنون که ماه تمامي نظر دريغ مدار
جهان و هر چه در او هست سهل و مختصر است
ز اهل معرفت اين مختصر دريغ مدار
کنون که چشمه قند است لعل نوشينت
سخن بگوي و ز طوطي شکر دريغ مدار
مکارم تو به آفاق مي برد شاعر
از او وظيفه و زاد سفر دريغ مدار
چو ذکر خير طلب مي کني سخن اين است
که در بهاي سخن سيم و زر دريغ مدار
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
تو آب ديده از اين رهگذر دريغ مدار

----------------------------------------------------

۲۴۸

 

اي صبا نکهتي از کوي فلاني به من آر
زار و بيمار غمم راحت جاني به من آر
قلب بي حاصل ما را بزن اکسير مراد
يعني از خاک در دوست نشاني به من آر
در کمينگاه نظر با دل خويشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تير و کماني به من آر
در غريبي و فراق و غم دل پير شدم
ساغر مي ز کف تازه جواني به من آر
منکران را هم از اين مي دو سه ساغر بچشان
وگر ايشان نستانند رواني به من آر
ساقيا عشرت امروز به فردا مفکن
يا ز ديوان قضا خط اماني به من آر
دلم از دست بشد دوش چو حافظ مي گفت
کاي صبا نکهتي از کوي فلاني به من آر

----------------------------------------------------

۲۴۹

 

اي صبا نکهتي از خاک ره يار بيار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بيار
نکته اي روح فزا از دهن دوست بگو
نامه اي خوش خبر از عالم اسرار بيار
تا معطر کنم از لطف نسيم تو مشام
شمه اي از نفحات نفس يار بيار
به وفاي تو که خاک ره آن يار عزيز
بي غباري که پديد آيد از اغيار بيار
گردي از رهگذر دوست به کوري رقيب
بهر آسايش اين ديده خونبار بيار
خامي و ساده دلي شيوه جانبازان نيست
خبري از بر آن دلبر عيار بيار
شکر آن را که تو در عشرتي اي مرغ چمن
به اسيران قفس مژده گلزار بيار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بي دوست
عشوه اي زان لب شيرين شکربار بيار
روزگاريست که دل چهره مقصود نديد
ساقيا آن قدح آينه کردار بيار
دلق حافظ به چه ارزد به مي اش رنگين کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بيار

----------------------------------------------------

۲۵۰

 

روي بنماي و وجود خودم از ياد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو داديم دل و ديده به طوفان بلا
گو بيا سيل غم و خانه ز بنياد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببويد هيهات
اي دل خام طمع اين سخن از ياد ببر
سينه گو شعله آتشکده فارس بکش
ديده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پير مغان باد که باقي سهل است
ديگري گو برو و نام من از ياد ببر
سعي نابرده در اين راه به جايي نرسي
مزد اگر مي طلبي طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسي وعده ديدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش مي گفت به مژگان درازت بکشم
يا رب از خاطرش انديشه بيداد ببر
حافظ انديشه کن از نازکي خاطر يار
برو از درگهش اين ناله و فرياد ببر

----------------------------------------------------

۲۵۱

 

شب وصل است و طي شد نامه هجر
سلام فيه حتي مطلع الفجر
دلا در عاشقي ثابت قدم باش
که در اين ره نباشد کار بي اجر
من از رندي نخواهم کرد توبه
و لو آذيتني بالهجر و الحجر
برآي اي صبح روشن دل خدا را
که بس تاريک مي بينم شب هجر
دلم رفت و نديدم روي دلدار
فغان از اين تطاول آه از اين زجر
وفا خواهي جفاکش باش حافظ
فان الربح و الخسران في التجر

----------------------------------------------------

۲۵۲

 

گر بود عمر به ميخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با ديده گريان بروم
تا زنم آب در ميکده يک بار دگر
معرفت نيست در اين قوم خدا را سببي
تا برم گوهر خود را به خريدار دگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت
حاش لله که روم من ز پي يار دگر
گر مساعد شودم دايره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافيت مي طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طره ي طرار دگر
راز سربسته ما بين که به دستان گفتند
هر زمان با دف و ني بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ريش به آزار دگر
بازگويم نه در اين واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در اين باديه بسيار دگر

----------------------------------------------------

۲۵۳

 

اي خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ريخت بي گل رويت بهار عمر
از ديده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
اين يک دو دم که مهلت ديدار ممکن است
درياب کار ما که نه پيداست کار عمر
تا کي مي صبوح و شکرخواب بامداد
هشيار گرد هان که گذشت اختيار عمر
دي در گذار بود و نظر سوي ما نکرد
بيچاره دل که هيچ نديد از گذار عمر
انديشه از محيط فنا نيست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف که ز خيل حوادث کمين گهيست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بي عمر زنده ام من و اين بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوي که بر صفحه جهان
اين نقش ماند از قلمت يادگار عمر

----------------------------------------------------

۲۵۴

 

ديگر ز شاخ سرو سهي بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روي گل به دور
اي گلبشکر آن که تويي پادشاه حسن
با بلبلان بي دل شيدا مکن غرور
از دست غيبت تو شکايت نمي کنم
تا نيست غيبتي نبود لذت حضور
گر ديگران به عيش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مايه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است اميدوار
ما را شرابخانه قصور است و يار حور
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسي
گويد تو را که باده مخور گو هوالغفور
حافظ شکايت از غم هجران چه مي کني
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور

----------------------------------------------------

۲۵۵

 

يوسف گمگشته بازآيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
اي دل غمديده حالت به شود دل بد مکن
وين سر شوريده بازآيد به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
چتر گل در سر کشي اي مرغ خوشخوان غم مخور
دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت
دايما يک سان نباشد حال دوران غم مخور
هان مشو نوميد چون واقف نه اي از سر غيب
باشد اندر پرده بازي هاي پنهان غم مخور
اي دل ار سيل فنا بنياد هستي برکند
چون تو را نوح است کشتيبان ز طوفان غم مخور
در بيابان گر به شوق کعبه خواهي زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغيلان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعيد
هيچ راهي نيست کان را نيست پايان غم مخور
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقيب
جمله مي داند خداي حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شب هاي تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

----------------------------------------------------

۲۵۶

 

نصيحتي کنمت بشنو و بهانه مگير
هر آن چه ناصح مشفق بگويدت بپذير
ز وصل روي جوانان تمتعي بردار
که در کمينگه عمر است مکر عالم پير
نعيم هر دو جهان پيش عاشقان بجوي
که اين متاع قليل است و آن عطاي کثير
معاشري خوش و رودي بساز مي خواهم
که درد خويش بگويم به ناله بم و زير
بر آن سرم که ننوشم مي و گنه نکنم
اگر موافق تدبير من شود تقدير
چو قسمت ازلي بي حضور ما کردند
گر اندکي نه به وفق رضاست خرده مگير
چو لاله در قدحم ريز ساقيا مي و مشک
که نقش خال نگارم نمي رود ز ضمير
بيار ساغر در خوشاب اي ساقي
حسود گو کرم آصفي ببين و بمير
به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار
ولي کرشمه ساقي نمي کند تقصير
مي دوساله و محبوب چارده ساله
همين بس است مرا صحبت صغير و کبير
دل رميده ما را که پيش مي گيرد
خبر دهيد به مجنون خسته از زنجير
حديث توبه در اين بزمگه مگو حافظ
که ساقيان کمان ابرويت زنند به تير

----------------------------------------------------

۲۵۷

 

روي بنما و مرا گو که ز جان دل برگير
پيش شمع آتش پروا نه به جان گو درگير
در لب تشنه ما بين و مدار آب دريغ
بر سر کشته خويش آي و ز خاکش برگير
ترک درويش مگير ار نبود سيم و زرش
در غمت سيم شمار اشک و رخش را زر گير
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود چه باک
آتشم عشق و دلم عود و تنم مجمر گير
در سماع آي و ز سر خرقه برانداز و برقص
ور نه با گوشه رو و خرقه ما در سر گير
صوف برکش ز سر و باده صافي درکش
سيم درباز و به زر سيمبري در بر گير
دوست گو يار شو و هر دو جهان دشمن باش
بخت گو پشت مکن روي زمين لشکر گير
ميل رفتن مکن اي دوست دمي با ما باش
بر لب جوي طرب جوي و به کف ساغر گير
رفته گير از برم وز آتش و آب دل و چشم
گونه ام زرد و لبم خشک و کنارم تر گير
حافظ آراسته کن بزم و بگو واعظ را
که ببين مجلسم و ترک سر منبر گير

----------------------------------------------------

۲۵۸

 

هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز
ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
غم حبيب نهان به ز گفت و گوي رقيب
که نيست سينه ارباب کينه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغنيست
من آن نيم که از اين عشقبازي آيم باز
چه گويمت که ز سوز درون چه مي بينم
ز اشک پرس حکايت که من نيم غماز
چه فتنه بود که مشاطه قضا انگيخت
که کرد نرگس مستش سيه به سرمه ناز
بدين سپاس که مجلس منور است به دوست
گرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بساز
غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نيست
جمال دولت محمود را به زلف اياز
غزل سرايي ناهيد صرفه اي نبرد
در آن مقام که حافظ برآورد آواز

----------------------------------------------------

۲۵۹

 

منم که ديده به ديدار دوست کردم باز
چه شکر گويمت اي کارساز بنده نواز
نيازمند بلا گو رخ از غبار مشوي
که کيمياي مراد است خاک کوي نياز
ز مشکلات طريقت عنان متاب اي دل
که مرد راه نينديشد از نشيب و فراز
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق
به قول مفتي عشقش درست نيست نماز
در اين مقام مجازي بجز پياله مگير
در اين سراچه بازيچه غير عشق مباز
به نيم بوسه دعايي بخر ز اهل دلي
که کيد دشمنت از جان و جسم دارد باز
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق
نواي بانگ غزل هاي حافظ از شيراز

----------------------------------------------------

۲۶۰

 

اي سرو ناز حسن که خوش مي روي به ناز
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نياز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
ببريده اند بر قد سروت قباي ناز
آن را که بوي عنبر زلف تو آرزوست
چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولي
بي شمع عارض تو دلم را بود گداز
صوفي که بي تو توبه ز مي کرده بود دوش
بشکست عهد چون در ميخانه ديد باز
از طعنه رقيب نگردد عيار من
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
دل کز طواف کعبه کويت وقوف يافت
از شوق آن حريم ندارد سر حجاز
هر دم به خون ديده چه حاجت وضو چو نيست
بي طاق ابروي تو نماز مرا جواز
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان
حافظ که دوش از لب ساقي شنيد راز

----------------------------------------------------

۲۶۱

 

درآ که در دل خسته توان درآيد باز
بيا که در تن مرده روان درآيد باز
بيا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشايد باز
غمي که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت
ز خيل شادي روم رخت زدايد باز
به پيش آينه دل هر آن چه مي دارم
بجز خيال جمالت نمي نمايد باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره مي شمرم تا که شب چه زايد باز
بيا که بلبل مطبوع خاطر حافظ
به بوي گلبن وصل تو مي سرايد باز

----------------------------------------------------

۲۶۲

 

حال خونين دلان که گويد باز
و از فلک خون خم که جويد باز
شرمش از چشم مي پرستان باد
نرگس مست اگر برويد باز
جز فلاطون خم نشين شراب
سر حکمت به ما که گويد باز
هر که چون لاله کاسه گردان شد
زين جفا رخ به خون بشويد باز
نگشايد دلم چو غنچه اگر
ساغري از لبش نبويد باز
بس که در پرده چنگ گفت سخن
ببرش موي تا نمويد باز
گرد بيت الحرام خم حافظ
گر نميرد به سر بپويد باز

----------------------------------------------------

۲۶۳

 

بيا و کشتي ما در شط شراب انداز
خروش و ولوله در جان شيخ و شاب انداز
مرا به کشتي باده درافکن اي ساقي
که گفته اند نکويي کن و در آب انداز
ز کوي ميکده برگشته ام ز راه خطا
مرا دگر ز کرم با ره صواب انداز
بيار زان مي گلرنگ مشک بو جامي
شرار رشک و حسد در دل گلاب انداز
اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفي کن
نظر بر اين دل سرگشته خراب انداز
به نيم شب اگرت آفتاب مي بايد
ز روي دختر گلچهر رز نقاب انداز
مهل که روز وفاتم به خاک بسپارند
مرا به ميکده بر در خم شراب انداز
ز جور چرخ چو حافظ به جان رسيد دلت
به سوي ديو محن ناوک شهاب انداز

----------------------------------------------------

۲۶۴

 

خيز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پيشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادي خاموشان است
حاليا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آينه پاک انداز
به سر سبز تو اي سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سايه بر اين خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه ترياک انداز
ملک اين مزرعه داني که ثباتي ندهد
آتشي از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طريقت گويند
پاک شو اول و پس ديده بر آن پاک انداز
يا رب آن زاهد خودبين که بجز عيب نديد
دود آهيش در آيينه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وين قبا در ره آن قامت چالاک انداز

----------------------------------------------------

۲۶۵

 

برنيامد از تمناي لبت کامم هنوز
بر اميد جام لعلت دردي آشامم هنوز
روز اول رفت دينم در سر زلفين تو
تا چه خواهد شد در اين سودا سرانجامم هنوز
ساقيا يک جرعه اي زان آب آتشگون که من
در ميان پختگان عشق او خامم هنوز
از خطا گفتم شبي زلف تو را مشک ختن
مي زند هر لحظه تيغي مو بر اندامم هنوز
پرتو روي تو تا در خلوتم ديد آفتاب
مي رود چون سايه هر دم بر در و بامم هنوز
نام من رفته ست روزي بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوي جان مي آيد از نامم هنوز
در ازل داده ست ما را ساقي لعل لبت
جرعه جامي که من مدهوش آن جامم هنوز
اي که گفتي جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غم هايش سپردم نيست آرامم هنوز
در قلم آورد حافظ قصه لعل لبش
آب حيوان مي رود هر دم ز اقلامم هنوز

----------------------------------------------------

۲۶۶

 

دلم رميده لولي وشيست شورانگيز
دروغ وعده و قتال وضع و رنگ آميز
فداي پيرهن چاک ماه رويان باد
هزار جامه تقوا و خرقه پرهيز
خيال خال تو با خود به خاک خواهم برد
که تا ز خال تو خاکم شود عبيرآميز
فرشته عشق نداند که چيست اي ساقي
بخواه جام و گلابي به خاک آدم ريز
پياله بر کفنم بند تا سحرگه حشر
به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز
فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي
که جز ولاي توام نيست هيچ دست آويز
بيا که هاتف ميخانه دوش با من گفت
که در مقام رضا باش و از قضا مگريز
ميان عاشق و معشوق هيچ حائل نيست
تو خود حجاب خودي حافظ از ميان برخيز

----------------------------------------------------

۲۶۷

 

اي صبا گر بگذري بر ساحل رود ارس
بوسه زن بر خاک آن وادي و مشکين کن نفس
منزل سلمي که بادش هر دم از ما صد سلام
پرصداي ساربانان بيني و بانگ جرس
محمل جانان ببوس آن گه به زاري عرضه دار
کز فراقت سوختم اي مهربان فرياد رس
من که قول ناصحان را خواندمي قول رباب
گوشمالي ديدم از هجران که اينم پند بس
عشرت شبگير کن مي نوش کاندر راه عشق
شب روان را آشنايي هاست با مير عسس
عشقبازي کار بازي نيست اي دل سر بباز
زان که گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس
دل به رغبت مي سپارد جان به چشم مست يار
گر چه هشياران ندادند اختيار خود به کس
طوطيان در شکرستان کامراني مي کنند
و از تحسر دست بر سر مي زند مسکين مگس
نام حافظ گر برآيد بر زبان کلک دوست
از جناب حضرت شاهم بس است اين ملتمس

----------------------------------------------------

۲۶۸

 

گلعذاري ز گلستان جهان ما را بس
زين چمن سايه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتي اهل ريا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل مي بخشند
ما که رنديم و گدا دير مغان ما را بس
بنشين بر لب جوي و گذر عمر ببين
کاين اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس اين سود و زيان ما را بس
يار با ماست چه حاجت که زيادت طلبيم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خويش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوي تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافيست
طبع چون آب و غزل هاي روان ما را بس

----------------------------------------------------

۲۶۹

 

دلا رفيق سفر بخت نيکخواهت بس
نسيم روضه شيراز پيک راهت بس
دگر ز منزل جانان سفر مکن درويش
که سير معنوي و کنج خانقاهت بس
وگر کمين بگشايد غمي ز گوشه دل
حريم درگه پير مغان پناهت بس
به صدر مصطبه بنشين و ساغر مي نوش
که اين قدر ز جهان کسب مال و جاهت بس
زيادتي مطلب کار بر خود آسان کن
صراحي مي لعل و بتي چو ماهت بس
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلي و دانش همين گناهت بس
هواي مسکن مولوف و عهد يار قديم
ز ره روان سفرکرده عذرخواهت بس
به منت دگران خو مکن که در دو جهان
رضاي ايزد و انعام پادشاهت بس
به هيچ ورد دگر نيست حاجت اي حافظ
دعاي نيم شب و درس صبحگاهت بس

----------------------------------------------------

۲۷۰

 

درد عشقي کشيده ام که مپرس
زهر هجري چشيده ام که مپرس
گشته ام در جهان و آخر کار
دلبري برگزيده ام که مپرس
آن چنان در هواي خاک درش
مي رود آب ديده ام که مپرس
من به گوش خود از دهانش دوش
سخناني شنيده ام که مپرس
سوي من لب چه مي گزي که مگوي
لب لعلي گزيده ام که مپرس
بي تو در کلبه گدايي خويش
رنج هايي کشيده ام که مپرس
همچو حافظ غريب در ره عشق
به مقامي رسيده ام که مپرس

----------------------------------------------------

۲۷۱

 

دارم از زلف سياهش گله چندان که مپرس
که چنان ز او شده ام بي سر و سامان که مپرس
کس به اميد وفا ترک دل و دين مکناد
که چنانم من از اين کرده پشيمان که مپرس
به يکي جرعه که آزار کسش در پي نيست
زحمتي مي کشم از مردم نادان که مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر کاين مي لعل
دل و دين مي برد از دست بدان سان که مپرس
گفت وگوهاست در اين راه که جان بگدازد
هر کسي عربده اي اين که مبين آن که مپرس
پارسايي و سلامت هوسم بود ولي
شيوه اي مي کند آن نرگس فتان که مپرس
گفتم از گوي فلک صورت حالي پرسم
گفت آن مي کشم اندر خم چوگان که مپرس
گفتمش زلف به خون که شکستي گفتا
حافظ اين قصه دراز است به قرآن که مپرس

----------------------------------------------------

۲۷۲

 

بازآي و دل تنگ مرا مونس جان باش
وين سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در ميکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدي اي عارف سالک
جهدي کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو مي رسم اينک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
اي درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباري ننشيند
اي سيل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس مي کندش جام جهان بين
گو در نظر آصف جمشيد مکان باش

----------------------------------------------------

۲۷۳

 

اگر رفيق شفيقي درست پيمان باش
حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
شکنج زلف پريشان به دست باد مده
مگو که خاطر عشاق گو پريشان باش
گرت هواست که با خضر همنشين باشي
نهان ز چشم سکندر چو آب حيوان باش
زبور عشق نوازي نه کار هر مرغيست
بيا و نوگل اين بلبل غزل خوان باش
طريق خدمت و آيين بندگي کردن
خداي را که رها کن به ما و سلطان باش
دگر به صيد حرم تيغ برمکش زنهار
و از آن که با دل ما کرده اي پشيمان باش
تو شمع انجمني يک زبان و يک دل شو
خيال و کوشش پروانه بين و خندان باش
کمال دلبري و حسن در نظربازيست
به شيوه نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور يار ناله مکن
تو را که گفت که در روي خوب حيران باش

----------------------------------------------------

۲۷۴

 

به دور لاله قدح گير و بي ريا مي باش
به بوي گل نفسي همدم صبا مي باش
نگويمت که همه ساله مي پرستي کن
سه ماه مي خور و نه ماه پارسا مي باش
چو پير سالک عشقت به مي حواله کند
بنوش و منتظر رحمت خدا مي باش
گرت هواست که چون جم به سر غيب رسي
بيا و همدم جام جهان نما مي باش
چو غنچه گر چه فروبستگيست کار جهان
تو همچو باد بهاري گره گشا مي باش
وفا مجوي ز کس ور سخن نمي شنوي
به هرزه طالب سيمرغ و کيميا مي باش
مريد طاعت بيگانگان مشو حافظ
ولي معاشر رندان پارسا مي باش

----------------------------------------------------

۲۷۵

 

صوفي گلي بچين و مرقع به خار بخش
وين زهد خشک را به مي خوشگوار بخش
طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نه
تسبيح و طيلسان به مي و ميگسار بخش
زهد گران که شاهد و ساقي نمي خرند
در حلقه چمن به نسيم بهار بخش
راهم شراب لعل زد اي مير عاشقان
خون مرا به چاه زنخدان يار بخش
يا رب به وقت گل گنه بنده عفو کن
وين ماجرا به سرو لب جويبار بخش
اي آن که ره به مشرب مقصود برده اي
زين بحر قطره اي به من خاکسار بخش
شکرانه را که چشم تو روي بتان نديد
ما را به عفو و لطف خداوندگار بخش
ساقي چو شاه نوش کند باده صبوح
گو جام زر به حافظ شب زنده دار بخش

----------------------------------------------------

۲۷۶

 

باغبان گر پنج روزي صحبت گل بايدش
بر جفاي خار هجران صبر بلبل بايدش
اي دل اندربند زلفش از پريشاني منال
مرغ زيرک چون به دام افتد تحمل بايدش
رند عالم سوز را با مصلحت بيني چه کار
کار ملک است آن که تدبير و تامل بايدش
تکيه بر تقوا و دانش در طريقت کافريست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بايدش
با چنين زلف و رخش بادا نظربازي حرام
هر که روي ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگس مستانه اش بايد کشيد
اين دل شوريده تا آن جعد و کاکل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
کيست حافظ تا ننوشد باده بي آواز رود
عاشق مسکين چرا چندين تجمل بايدش

----------------------------------------------------

۲۷۷

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد يارش
گل در انديشه که چون عشوه کند در کارش
دلربايي همه آن نيست که عاشق بکشند
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
جاي آن است که خون موج زند در دل لعل
زين تغابن که خزف مي شکند بازارش
بلبل از فيض گل آموخت سخن ور نه نبود
اين همه قول و غزل تعبيه در منقارش
اي که در کوچه معشوقه ما مي گذري
بر حذر باش که سر مي شکند ديوارش
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل
جانب عشق عزيز است فرومگذارش
صوفي سرخوش از اين دست که کج کرد کلاه
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
دل حافظ که به ديدار تو خوگر شده بود
نازپرورد وصال است مجو آزارش

----------------------------------------------------

۲۷۸

 

شراب تلخ مي خواهم که مردافکن بود زورش
که تا يک دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسايش
مذاق حرص و آز اي دل بشو از تلخ و از شورش
بياور مي که نتوان شد ز مکر آسمان ايمن
به لعب زهره چنگي و مريخ سلحشورش
کمند صيد بهرامي بيفکن جام جم بردار
که من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه گورش
بيا تا در مي صافيت راز دهر بنمايم
به شرط آن که ننمايي به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درويشان منافي بزرگي نيست
سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروي جانان نمي پيچد سر از حافظ
وليکن خنده مي آيد بدين بازوي بي زورش

----------------------------------------------------

۲۷۹

 

خوشا شيراز و وضع بي مثالش
خداوندا نگه دار از زوالش
ز رکن آباد ما صد لوحش الله
که عمر خضر مي بخشد زلالش
ميان جعفرآباد و مصلا
عبيرآميز مي آيد شمالش
به شيراز آي و فيض روح قدسي
بجوي از مردم صاحب کمالش
که نام قند مصري برد آن جا
که شيرينان ندادند انفعالش
صبا زان لولي شنگول سرمست
چه داري آگهي چون است حالش
گر آن شيرين پسر خونم بريزد
دلا چون شير مادر کن حلالش
مکن از خواب بيدارم خدا را
که دارم خلوتي خوش با خيالش
چرا حافظ چو مي ترسيدي از هجر
نکردي شکر ايام وصالش

----------------------------------------------------

۲۸۰

 

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
به هر شکسته که پيوست تازه شد جانش
کجاست همنفسي تا به شرح عرضه دهم
که دل چه مي کشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روي تو بست
ولي ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش
تو خفته اي و نشد عشق را کرانه پديد
تبارک الله از اين ره که نيست پايانش
جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهد
که جان زنده دلان سوخت در بيابانش
بدين شکسته بيت الحزن که مي آرد
نشان يوسف دل از چه زنخدانش
بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم
که سوخت حافظ بي دل ز مکر و دستانش

----------------------------------------------------

۲۸۱

 

يا رب اين نوگل خندان که سپردي به منش
مي سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوي وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمي رسي اي باد صبا
چشم دارم که سلامي برساني ز منش
به ادب نافه گشايي کن از آن زلف سياه
جاي دل هاي عزيز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامي که به ياد لب او مي نوشند
سفله آن مست که باشد خبر از خويشتنش
عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت
هر که اين آب خورد رخت به دريا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش يا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است
آفرين بر نفس دلکش و لطف سخنش

----------------------------------------------------

۲۸۲

 

ببرد از من قرار و طاقت و هوش
بت سنگين دل سيمين بناگوش
نگاري چابکي شنگي کلهدار
ظريفي مه وشي ترکي قباپوش
ز تاب آتش سوداي عشقش
به سان ديگ دايم مي زنم جوش
چو پيراهن شوم آسوده خاطر
گرش همچون قبا گيرم در آغوش
اگر پوسيده گردد استخوانم
نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دينم دل و دينم ببرده ست
بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دواي تو دواي توست حافظ
لب نوشش لب نوشش لب نوش

----------------------------------------------------

۲۸۳

 

سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش
که دور شاه شجاع است مي دلير بنوش
شد آن که اهل نظر بر کناره مي رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوييم آن حکايت ها
که از نهفتن آن ديگ سينه مي زد جوش
شراب خانگي ترس محتسب خورده
به روي يار بنوشيم و بانگ نوشانوش
ز کوي ميکده دوشش به دوش مي بردند
امام شهر که سجاده مي کشيد به دوش
دلا دلالت خيرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
محل نور تجليست راي انور شاه
چو قرب او طلبي در صفاي نيت کوش
بجز ثناي جلالش مساز ورد ضمير
که هست گوش دلش محرم پيام سروش
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گداي گوشه نشيني تو حافظا مخروش

----------------------------------------------------

۲۸۴

 

هاتفي از گوشه ميخانه دوش
گفت ببخشند گنه مي بنوش
لطف الهي بکند کار خويش
مژده رحمت برساند سروش
اين خرد خام به ميخانه بر
تا مي لعل آوردش خون به جوش
گر چه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر اي دل که تواني بکوش
لطف خدا بيشتر از جرم ماست
نکته سربسته چه داني خموش
گوش من و حلقه گيسوي يار
روي من و خاک در مي فروش
رندي حافظ نه گناهيست صعب
با کرم پادشه عيب پوش
داور دين شاه شجاع آن که کرد
روح قدس حلقه امرش به گوش
اي ملک العرش مرادش بده
و از خطر چشم بدش دار گوش

----------------------------------------------------

۲۸۵

 

در عهد پادشاه خطابخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتي پياله نوش
صوفي ز کنج صومعه با پاي خم نشست
تا ديد محتسب که سبو مي کشد به دوش
احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان
کردم سوال صبحدم از پير مي فروش
گفتا نه گفتنيست سخن گر چه محرمي
درکش زبان و پرده نگه دار و مي بنوش
ساقي بهار مي رسد و وجه مي نماند
فکري بکن که خون دل آمد ز غم به جوش
عشق است و مفلسي و جواني و نوبهار
عذرم پذير و جرم به ذيل کرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوري کني
پروانه مراد رسيد اي محب خموش
اي پادشاه صورت و معني که مثل تو
ناديده هيچ ديده و نشنيده هيچ گوش
چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پير ژنده پوش

----------------------------------------------------

۲۸۶

 

دوش با من گفت پنهان کارداني تيزهوش
و از شما پنهان نشايد کرد سر مي فروش
گفت آسان گير بر خود کارها کز روي طبع
سخت مي گردد جهان بر مردمان سختکوش
وان گهم درداد جامي کز فروغش بر فلک
زهره در رقص آمد و بربط زنان مي گفت نوش
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام
ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش
تا نگردي آشنا زين پرده رمزي نشنوي
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش
گوش کن پند اي پسر و از بهر دنيا غم مخور
گفتمت چون در حديثي گر تواني داشت هوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد
زان که آن جا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساط نکته دانان خودفروشي شرط نيست
يا سخن دانسته گو اي مرد عاقل يا خموش
ساقيا مي ده که رندي هاي حافظ فهم کرد
آصف صاحب قران جرم بخش عيب پوش

----------------------------------------------------

۲۸۷

 

اي همه شکل تو مطبوع و همه جاي تو خوش
دلم از عشوه شيرين شکرخاي تو خوش
همچو گلبرگ طري هست وجود تو لطيف
همچو سرو چمن خلد سراپاي تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين خط و خال تو مليح
چشم و ابروي تو زيبا قد و بالاي تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پرنقش و نگار
هم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش
در ره عشق که از سيل بلا نيست گذار
کرده ام خاطر خود را به تمناي تو خوش
شکر چشم تو چه گويم که بدان بيماري
مي کند درد مرا از رخ زيباي تو خوش
در بيابان طلب گر چه ز هر سو خطريست
مي رود حافظ بي دل به تولاي تو خوش

----------------------------------------------------

۲۸۸

 

کنار آب و پاي بيد و طبع شعر و ياري خوش
معاشر دلبري شيرين و ساقي گلعذاري خوش
الا اي دولتي طالع که قدر وقت مي داني
گوارا بادت اين عشرت که داري روزگاري خوش
هر آن کس را که در خاطر ز عشق دلبري باريست
سپندي گو بر آتش نه که دارد کار و باري خوش
عروس طبع را زيور ز فکر بکر مي بندم
بود کز دست ايامم به دست افتد نگاري خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلي بستان
که مهتابي دل افروز است و طرف لاله زاري خوش
مي اي در کاسه چشم است ساقي را بناميزد
که مستي مي کند با عقل و مي بخشد خماري خوش
به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه
که شنگولان خوش باشت بياموزند کاري خوش

----------------------------------------------------

۲۸۹

 

مجمع خوبي و لطف است عذار چو مهش
ليکنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازي روزي
بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به که از او نيک نگه دارم دل
که بد و نيک نديده ست و ندارد نگهش
بوي شير از لب همچون شکرش مي آيد
گر چه خون مي چکد از شيوه چشم سيهش
چارده ساله بتي چابک شيرين دارم
که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش
از پي آن گل نورسته دل ما يا رب
خود کجا شد که نديديم در اين چند گهش
يار دلدار من ار قلب بدين سان شکند
ببرد زود به جانداري خود پادشهش
جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در
صدف سينه حافظ بود آرامگهش

----------------------------------------------------

۲۹۰

 

دلم رميده شد و غافلم من درويش
که آن شکاري سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش مي لرزم
که دل به دست کمان ابروييست کافرکيش
خيال حوصله بحر مي پزد هيهات
چه هاست در سر اين قطره محال انديش
بنازم آن مژه شوخ عافيت کش را
که موج مي زندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچکد
گرم به تجربه دستي نهند بر دل ريش
به کوي ميکده گريان و سرفکنده روم
چرا که شرم همي آيدم ز حاصل خويش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر
نزاع بر سر دنيي دون مکن درويش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ
خزانه اي به کف آور ز گنج قارون بيش

----------------------------------------------------

۲۹۱

 

ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش
بيرون کشيد بايد از اين ورطه رخت خويش
از بس که دست مي گزم و آه مي کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش
دوشم ز بلبلي چه خوش آمد که مي سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خويش
کاي دل تو شاد باش که آن يار تندخو
بسيار تندروي نشيند ز بخت خويش
خواهي که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن هاي سخت خويش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خويش
اي حافظ ار مراد ميسر شدي مدام
جمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش

----------------------------------------------------

۲۹۲

 

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
که نيست با کسم از بهر مال و جاه نزاع
شراب خانگيم بس مي مغانه بيار
حريف باده رسيد اي رفيق توبه وداع
خداي را به مي ام شست و شوي خرقه کنيد
که من نمي شنوم بوي خير از اين اوضاع
ببين که رقص کنان مي رود به ناله چنگ
کسي که رخصه نفرمودي استماع سماع
به عاشقان نظري کن به شکر اين نعمت
که من غلام مطيعم تو پادشاه مطاع
به فيض جرعه جام تو تشنه ايم ولي
نمي کنيم دليري نمي دهيم صداع
جبين و چهره حافظ خدا جدا مکناد
ز خاک بارگه کبرياي شاه شجاع

----------------------------------------------------

۲۹۳

 

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
برکشد آينه از جيب افق چرخ و در آن
بنمايد رخ گيتي به هزاران انواع
در زواياي طربخانه جمشيد فلک
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
چنگ در غلغله آيد که کجا شد منکر
جام در قهقهه آيد که کجا شد مناع
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگير
که به هر حالتي اين است بهين اوضاع
طره شاهد دنيي همه بند است و فريب
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
عمر خسرو طلب ار نفع جهان مي خواهي
که وجوديست عطابخش کريم نفاع
مظهر لطف ازل روشني چشم امل
جامع علم و عمل جان جهان شاه شجاع

----------------------------------------------------

۲۹۴

 

در وفاي عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشين کوي سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمي آيد به چشم غم پرست
بس که در بيماري هجر تو گريانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببريده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کميت اشک گلگونم نبودي گرم رو
کي شدي روشن به گيتي راز پنهانم چو شمع
در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست
اين دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلي فرست
ور نه از دردت جهاني را بسوزانم چو شمع
بي جمال عالم آراي تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم يک نفس باقيست با ديدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبي از وصل خود اي نازنين
تا منور گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کي به آب ديده بنشانم چو شمع

----------------------------------------------------

۲۹۵

 

سحر به بوي گلستان دمي شدم در باغ
که تا چو بلبل بي دل کنم علاج دماغ
به جلوه گل سوري نگاه مي کردم
که بود در شب تيره به روشني چو چراغ
چنان به حسن و جواني خويشتن مغرور
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان کشيده چو تيغي به سرزنش سوسن
دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ
يکي چو باده پرستان صراحي اندر دست
يکي چو ساقي مستان به کف گرفته اياغ
نشاط و عيش و جواني چو گل غنيمت دان
که حافظا نبود بر رسول غير بلاغ

----------------------------------------------------

۲۹۶

 

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف
گر بکشم زهي طرب ور بکشد زهي شرف
طرف کرم ز کس نبست اين دل پراميد من
گر چه سخن همي برد قصه من به هر طرف
از خم ابروي توام هيچ گشايشي نشد
وه که در اين خيال کج عمر عزيز شد تلف
ابروي دوست کي شود دست کش خيال من
کس نزده ست از اين کمان تير مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل
ياد پدر نمي کنند اين پسران ناخلف
من به خيال زاهدي گوشه نشين و طرفه آنک
مغبچه اي ز هر طرف مي زندم به چنگ و دف
بي خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل
مست رياست محتسب باده بده و لا تخف
صوفي شهر بين که چون لقمه شبهه مي خورد
پاردمش دراز باد آن حيوان خوش علف
حافظ اگر قدم زني در ره خاندان به صدق
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف

----------------------------------------------------

۲۹۷

 

زبان خامه ندارد سر بيان فراق
وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم که بر اميد وصال
به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سري که بر سر گردون به فخر مي سودم
به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هواي وصال
که ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابي
فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسي نماند که کشتي عمر غرقه شود
ز موج شوق تو در بحر بي کران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم
که روز هجر سيه باد و خان و مان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شکيب
قرين آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوي وصلت کنم به جان که شده ست
تنم وکيل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از يار
مدام خون جگر مي خورم ز خوان فراق
فلک چو ديد سرم را اسير چنبر عشق
ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پاي شوق گر اين ره به سر شدي حافظ
به دست هجر ندادي کسي عنان فراق

----------------------------------------------------

۲۹۸

 

مقام امن و مي بي غش و رفيق شفيق
گرت مدام ميسر شود زهي توفيق
جهان و کار جهان جمله هيچ بر هيچ است
هزار بار من اين نکته کرده ام تحقيق
دريغ و درد که تا اين زمان ندانستم
که کيمياي سعادت رفيق بود رفيق
به مومني رو و فرصت شمر غنيمت وقت
که در کمينگه عمرند قاطعان طريق
بيا که توبه ز لعل نگار و خنده جام
حکايتيست که عقلش نمي کند تصديق
اگر چه موي ميانت به چون مني نرسد
خوش است خاطرم از فکر اين خيال دقيق
حلاوتي که تو را در چه زنخدان است
به کنه آن نرسد صد هزار فکر عميق
اگر به رنگ عقيقي شد اشک من چه عجب
که مهر خاتم لعل تو هست همچو عقيق
به خنده گفت که حافظ غلام طبع توام
ببين که تا به چه حدم همي کند تحميق

----------------------------------------------------

۲۹۹

 

اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاک
از آن گناه که نفعي رسد به غير چه باک
برو به هر چه تو داري بخور دريغ مخور
که بي دريغ زند روزگار تيغ هلاک
به خاک پاي تو اي سرو نازپرور من
که روز واقعه پا وامگيرم از سر خاک
چه دوزخي چه بهشتي چه آدمي چه پري
به مذهب همه کفر طريقت است امساک
مهندس فلکي راه دير شش جهتي
چنان ببست که ره نيست زير دير مغاک
فريب دختر رز طرفه مي زند ره عقل
مباد تا به قيامت خراب طارم تاک
به راه ميکده حافظ خوش از جهان رفتي
دعاي اهل دلت باد مونس دل پاک

----------------------------------------------------

۳۰۰

 

هزار دشمنم ار مي کنند قصد هلاک
گرم تو دوستي از دشمنان ندارم باک
مرا اميد وصال تو زنده مي دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بيم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بويش
زمان زمان چو گل از غم کنم گريبان چاک
رود به خواب دو چشم از خيال تو هيهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زني به که ديگري مرهم
و گر تو زهر دهي به که ديگري ترياک
بضرب سيفک قتلي حياتنا ابدا
لان روحي قد طاب ان يکون فداک
عنان مپيچ که گر مي زني به شمشيرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تويي هر نظر کجا بيند
به قدر دانش خود هر کسي کند ادراک
به چشم خلق عزيز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روي مسکنت بر خاک

 

 

www.irnon.com

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 22:49  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 

  

                            خوش منظر قراملکی ء khoshmanzar.blogfa.com  

 

 

        غزلیات حافظ از ۱ تا ۱۰۰

                                                 

۱

الا يا ايها الساقي ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها
به بوي نافه اي کاخر صبا زان طره بگشايد
ز تاب جعد مشکينش چه خون افتاد در دل ها
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم
جرس فرياد مي دارد که بربنديد محمل ها
به مي سجاده رنگين کن گرت پير مغان گويد
که سالک بي خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
شب تاريک و بيم موج و گردابي چنين هايل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها
همه کارم ز خود کامي به بدنامي کشيد آخر
نهان کي ماند آن رازي کز او سازند محفل ها
حضوري گر همي خواهي از او غايب مشو حافظ
متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها

-----------------------------------------

۲

 

صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببين تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دير مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بينش ما خاک آستان شماست
کجا رويم بفرما از اين جناب کجا
مبين به سيب زنخدان که چاه در راه است
کجا همي روي اي دل بدين شتاب کجا
بشد که ياد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار اي دوست
قرار چيست صبوري کدام و خواب کجا

-----------------------------------------

۳

 

اگر آن ترک شيرازي به دست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقي مي باقي که در جنت نخواهي يافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاين لوليان شوخ شيرين کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان يغما را
ز عشق ناتمام ما جمال يار مستغني است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روي زيبا را
من از آن حسن روزافزون که يوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زليخا را
اگر دشنام فرمايي و گر نفرين دعا گويم
جواب تلخ مي زيبد لب لعل شکرخا را
نصيحت گوش کن جانا که از جان دوست تر دارند
جوانان سعادتمند پند پير دانا را
حديث از مطرب و مي گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را
غزل گفتي و در سفتي بيا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثريا را

-----------------------------------------

۴

 

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بيابان تو داده اي ما را
شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
تفقدي نکند طوطي شکرخا را
غرور حسنت اجازت مگر نداد اي گل
که پرسشي نکني عندليب شيدا را
به خلق و لطف توان کرد صيد اهل نظر
به بند و دام نگيرند مرغ دانا را
ندانم از چه سبب رنگ آشنايي نيست
سهي قدان سيه چشم ماه سيما را
چو با حبيب نشيني و باده پيمايي
به ياد دار محبان بادپيما را
جز اين قدر نتوان گفت در جمال تو عيب
که وضع مهر و وفا نيست روي زيبا را
در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را

-----------------------------------------

 

                        خوش منظر قراملکی ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۵

 

دل مي رود ز دستم صاحب دلان خدا را
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا
کشتي شکستگانيم اي باد شرطه برخيز
باشد که بازبينيم ديدار آشنا را
ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
نيکي به جاي ياران فرصت شمار يارا
در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل
هات الصبوح هبوا يا ايها السکارا
اي صاحب کرامت شکرانه سلامت
روزي تفقدي کن درويش بي نوا را
آسايش دو گيتي تفسير اين دو حرف است
با دوستان مروت با دشمنان مدارا
در کوي نيک نامي ما را گذر ندادند
گر تو نمي پسندي تغيير کن قضا را
آن تلخ وش که صوفي ام الخبائثش خواند
اشهي لنا و احلي من قبله العذارا
هنگام تنگدستي در عيش کوش و مستي
کاين کيمياي هستي قارون کند گدا را
سرکش مشو که چون شمع از غيرتت بسوزد
دلبر که در کف او موم است سنگ خارا
آيينه سکندر جام مي است بنگر
تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
خوبان پارسي گو بخشندگان عمرند
ساقي بده بشارت رندان پارسا را
حافظ به خود نپوشيد اين خرقه مي آلود
اي شيخ پاکدامن معذور دار ما را

-----------------------------------------                  

۶

 

به ملازمان سلطان که رساند اين دعا را
که به شکر پادشاهي ز نظر مران گدا را
ز رقيب ديوسيرت به خداي خود پناهم
مگر آن شهاب ثاقب مددي دهد خدا را
مژه سياهت ار کرد به خون ما اشارت
ز فريب او بينديش و غلط مکن نگارا
دل عالمي بسوزي چو عذار برفروزي
تو از اين چه سود داري که نمي کني مدارا
همه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
به پيام آشنايان بنوازد آشنا را
چه قيامت است جانا که به عاشقان نمودي
دل و جان فداي رويت بنما عذار ما را
به خدا که جرعه اي ده تو به حافظ سحرخيز
که دعاي صبحگاهي اثري کند شما را

-----------------------------------------

۷

 

صوفي بيا که آينه صافيست جام را
تا بنگري صفاي مي لعل فام را
راز درون پرده ز رندان مست پرس
کاين حال نيست زاهد عالي مقام را
عنقا شکار کس نشود دام بازچين
کان جا هميشه باد به دست است دام را
در بزم دور يک دو قدح درکش و برو
يعني طمع مدار وصال دوام را
اي دل شباب رفت و نچيدي گلي ز عيش
پيرانه سر مکن هنري ننگ و نام را
در عيش نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بهشت روضه دارالسلام را
ما را بر آستان تو بس حق خدمت است
اي خواجه بازبين به ترحم غلام را
حافظ مريد جام مي است اي صبا برو
وز بنده بندگي برسان شيخ جام را

-----------------------------------------

۸

 

ساقيا برخيز و درده جام را
خاک بر سر کن غم ايام را
ساغر مي بر کفم نه تا ز بر
برکشم اين دلق ازرق فام را
گر چه بدناميست نزد عاقلان
ما نمي خواهيم ننگ و نام را
باده درده چند از اين باد غرور
خاک بر سر نفس نافرجام را
دود آه سينه نالان من
سوخت اين افسردگان خام را
محرم راز دل شيداي خود
کس نمي بينم ز خاص و عام را
با دلارامي مرا خاطر خوش است
کز دلم يک باره برد آرام را
ننگرد ديگر به سرو اندر چمن
هر که ديد آن سرو سيم اندام را
صبر کن حافظ به سختي روز و شب
عاقبت روزي بيابي کام را

-----------------------------------------

۹

 

رونق عهد شباب است دگر بستان را
مي رسد مژده گل بلبل خوش الحان را
اي صبا گر به جوانان چمن بازرسي
خدمت ما برسان سرو و گل و ريحان را
گر چنين جلوه کند مغبچه باده فروش
خاکروب در ميخانه کنم مژگان را
اي که بر مه کشي از عنبر سارا چوگان
مضطرب حال مگردان من سرگردان را
ترسم اين قوم که بر دردکشان مي خندند
در سر کار خرابات کنند ايمان را
يار مردان خدا باش که در کشتي نوح
هست خاکي که به آبي نخرد طوفان را
برو از خانه گردون به در و نان مطلب
کان سيه کاسه در آخر بکشد مهمان را
هر که را خوابگه آخر مشتي خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشي ايوان را
ماه کنعاني من مسند مصر آن تو شد
وقت آن است که بدرود کني زندان را
حافظا مي خور و رندي کن و خوش باش ولي
دام تزوير مکن چون دگران قرآن را

-----------------------------------------

 

             خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

۱۰

 

دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما
چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما
ما مريدان روي سوي قبله چون آريم چون
روي سوي خانه خمار دارد پير ما
در خرابات طريقت ما به هم منزل شويم
کاين چنين رفته ست در عهد ازل تقدير ما
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است
عاقلان ديوانه گردند از پي زنجير ما
روي خوبت آيتي از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبي نيست در تفسير ما
با دل سنگينت آيا هيچ درگيرد شبي
آه آتشناک و سوز سينه شبگير ما
تير آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهيز کن از تير ما

-----------------------------------------

۱۱

 

ساقي به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پياله عکس رخ يار ديده ايم
اي بي خبر ز لذت شرب مدام ما
هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما
چندان بود کرشمه و ناز سهي قدان
کايد به جلوه سرو صنوبرخرام ما
اي باد اگر به گلشن احباب بگذري
زنهار عرضه ده بر جانان پيام ما
گو نام ما ز ياد به عمدا چه مي بري
خود آيد آن که ياد نياري ز نام ما
مستي به چشم شاهد دلبند ما خوش است
زان رو سپرده اند به مستي زمام ما
ترسم که صرفه اي نبرد روز بازخواست
نان حلال شيخ ز آب حرام ما
حافظ ز ديده دانه اشکي همي فشان
باشد که مرغ وصل کند قصد دام ما
درياي اخضر فلک و کشتي هلال
هستند غرق نعمت حاجي قوام ما

-----------------------------------------

۱۲

 

اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما
آب روي خوبي از چاه زنخدان شما
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده
بازگردد يا برآيد چيست فرمان شما
کس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت
به که نفروشند مستوري به مستان شما
بخت خواب آلود ما بيدار خواهد شد مگر
زان که زد بر ديده آبي روي رخشان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته اي
بو که بويي بشنويم از خاک بستان شما
عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم
گر چه جام ما نشد پرمي به دوران شما
دل خرابي مي کند دلدار را آگه کنيد
زينهار اي دوستان جان من و جان شما
کي دهد دست اين غرض يا رب که همدستان شوند
خاطر مجموع ما زلف پريشان شما
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذري
کاندر اين ره کشته بسيارند قربان شما
اي صبا با ساکنان شهر يزد از ما بگو
کاي سر حق ناشناسان گوي چوگان شما
گر چه دوريم از بساط قرب همت دور نيست
بنده شاه شماييم و ثناخوان شما
اي شهنشاه بلنداختر خدا را همتي
تا ببوسم همچو اختر خاک ايوان شما
مي کند حافظ دعايي بشنو آميني بگو
روزي ما باد لعل شکرافشان شما

-----------------------------------------

۱۳

 

مي دمد صبح و کله بست سحاب
الصبوح الصبوح يا اصحاب
مي چکد ژاله بر رخ لاله
المدام المدام يا احباب
مي وزد از چمن نسيم بهشت
هان بنوشيد دم به دم مي ناب
تخت زمرد زده است گل به چمن
راح چون لعل آتشين درياب
در ميخانه بسته اند دگر
افتتح يا مفتح الابواب
لب و دندانت را حقوق نمک
هست بر جان و سينه هاي کباب
اين چنين موسمي عجب باشد
که ببندند ميکده به شتاب
بر رخ ساقي پري پيکر
همچو حافظ بنوش باده ناب

-----------------------------------------

۱۴

 

گفتم اي سلطان خوبان رحم کن بر اين غريب
گفت در دنبال دل ره گم کند مسکين غريب
گفتمش مگذر زماني گفت معذورم بدار
خانه پروردي چه تاب آرد غم چندين غريب
خفته بر سنجاب شاهي نازنيني را چه غم
گر ز خار و خاره سازد بستر و بالين غريب
اي که در زنجير زلفت جاي چندين آشناست
خوش فتاد آن خال مشکين بر رخ رنگين غريب
مي نمايد عکس مي در رنگ روي مه وشت
همچو برگ ارغوان بر صفحه نسرين غريب
بس غريب افتاده است آن مور خط گرد رخت
گر چه نبود در نگارستان خط مشکين غريب
گفتم اي شام غريبان طره شبرنگ تو
در سحرگاهان حذر کن چون بنالد اين غريب
گفت حافظ آشنايان در مقام حيرتند
دور نبود گر نشيند خسته و مسکين غريب

 

----------------------------------------- 

           خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com             

 

۱۵

 

اي شاهد قدسي که کشد بند نقابت
و اي مرغ بهشتي که دهد دانه و آبت
خوابم بشد از ديده در اين فکر جگرسوز
کاغوش که شد منزل آسايش و خوابت
درويش نمي پرسي و ترسم که نباشد
انديشه آمرزش و پرواي ثوابت
راه دل عشاق زد آن چشم خماري
پيداست از اين شيوه که مست است شرابت
تيري که زدي بر دلم از غمزه خطا رفت
تا باز چه انديشه کند راي صوابت
هر ناله و فرياد که کردم نشنيدي
پيداست نگارا که بلند است جنابت
دور است سر آب از اين باديه هش دار
تا غول بيابان نفريبد به سرابت
تا در ره پيري به چه آيين روي اي دل
باري به غلط صرف شد ايام شبابت
اي قصر دل افروز که منزلگه انسي
يا رب مکناد آفت ايام خرابت
حافظ نه غلاميست که از خواجه گريزد
صلحي کن و بازآ که خرابم ز عتابت

-----------------------------------------

۱۶

 

خمي که ابروي شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه اين زمان انداخت
به يک کرشمه که نرگس به خودفروشي کرد
فريب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوي کرده مي روي به چمن
که آب روي تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول خود گره مي زد
صبا حکايت زلف تو در ميان انداخت
ز شرم آن که به روي تو نسبتش کردم
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
من از ورع مي و مطرب نديدمي زين پيش
هواي مغبچگانم در اين و آن انداخت
کنون به آب مي لعل خرقه مي شويم
نصيبه ازل از خود نمي توان انداخت
مگر گشايش حافظ در اين خرابي بود
که بخشش ازلش در مي مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگي خواجه جهان انداخت

 

---------------------------------------
17

 

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشي بود در اين خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوري دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنايي نه غريب است که دلسوز من است
چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بي مي و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و مي نوش دمي
که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

 

---------------------------------------
18

 

ساقيا آمدن عيد مبارک بادت
وان مواعيد که کردي مرواد از يادت
در شگفتم که در اين مدت ايام فراق
برگرفتي ز حريفان دل و دل مي دادت
برسان بندگي دختر رز گو به درآي
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادي مجلسيان در قدم و مقدم توست
جاي غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ايزد که ز تاراج خزان رخنه نيافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت اين کشتي نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنيادت

 

---------------------------------------

۱۹

 

اي نسيم سحر آرامگه يار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عيار کجاست
شب تار است و ره وادي ايمن در پيش
آتش طور کجا موعد ديدار کجاست
هر که آمد به جهان نقش خرابي دارد
در خرابات بگوييد که هشيار کجاست
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند
نکته ها هست بسي محرم اسرار کجاست
هر سر موي مرا با تو هزاران کار است
ما کجاييم و ملامت گر بي کار کجاست
بازپرسيد ز گيسوي شکن در شکنش
کاين دل غمزده سرگشته گرفتار کجاست
عقل ديوانه شد آن سلسله مشکين کو
دل ز ما گوشه گرفت ابروي دلدار کجاست
ساقي و مطرب و مي جمله مهياست ولي
عيش بي يار مهيا نشود يار کجاست
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بي خار کجاست

---------------------------------------

 

           خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۲۰

 

روزه يک سو شد و عيد آمد و دل ها برخاست
مي ز خمخانه به جوش آمد و مي بايد خواست
نوبه زهدفروشان گران جان بگذشت
وقت رندي و طرب کردن رندان پيداست
چه ملامت بود آن را که چنين باده خورد
اين چه عيب است بدين بي خردي وين چه خطاست
باده نوشي که در او روي و ريايي نبود
بهتر از زهدفروشي که در او روي و رياست
ما نه رندان رياييم و حريفان نفاق
آن که او عالم سر است بدين حال گواست
فرض ايزد بگذاريم و به کس بد نکنيم
وان چه گويند روا نيست نگوييم رواست
چه شود گر من و تو چند قدح باده خوريم
باده از خون رزان است نه از خون شماست
اين چه عيب است کز آن عيب خلل خواهد بود
ور بود نيز چه شد مردم بي عيب کجاست

 

---------------------------------------

۲۱

 

دل و دينم شد و دلبر به ملامت برخاست
گفت با ما منشين کز تو سلامت برخاست
که شنيدي که در اين بزم دمي خوش بنشست
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست
شمع اگر زان لب خندان به زبان لافي زد
پيش عشاق تو شب ها به غرامت برخاست
در چمن باد بهاري ز کنار گل و سرو
به هواداري آن عارض و قامت برخاست
مست بگذشتي و از خلوتيان ملکوت
به تماشاي تو آشوب قيامت برخاست
پيش رفتار تو پا برنگرفت از خجلت
سرو سرکش که به ناز از قد و قامت برخاست
حافظ اين خرقه بينداز مگر جان ببري
کاتش از خرقه سالوس و کرامت برخاست

---------------------------------------

۲۲

 

چو بشنوي سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نه اي جان من خطا اين جاست
سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيد
تبارک الله از اين فتنه ها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کيست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجايي اي مطرب
بنال هان که از اين پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنين خوشش آراست
نخفته ام ز خيالي که مي پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنين که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشوييد حق به دست شماست
از آن به دير مغانم عزيز مي دارند
که آتشي که نميرد هميشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده مي زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
نداي عشق تو ديشب در اندرون دادند
فضاي سينه حافظ هنوز پر ز صداست

---------------------------------------
۲۳

 

خيال روي تو در هر طريق همره ماست
نسيم موي تو پيوند جان آگه ماست
به رغم مدعياني که منع عشق کنند
جمال چهره تو حجت موجه ماست
ببين که سيب زنخدان تو چه مي گويد
هزار يوسف مصري فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پريشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوت سراي خاص بگو
فلان ز گوشه نشينان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
هميشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالي حافظ دري زند بگشاي
که سال هاست که مشتاق روي چون مه ماست

---------------------------------------

۲۴

 

مطلب طاعت و پيمان و صلاح از من مست
که به پيمانه کشي شهره شدم روز الست
من همان دم که وضو ساختم از چشمه عشق
چارتکبير زدم يک سره بر هر چه که هست
مي بده تا دهمت آگهي از سر قضا
که به روي که شدم عاشق و از بوي که مست
کمر کوه کم است از کمر مور اين جا
نااميد از در رحمت مشو اي باده پرست
بجز آن نرگس مستانه که چشمش مرساد
زير اين طارم فيروزه کسي خوش ننشست
جان فداي دهنش باد که در باغ نظر
چمن آراي جهان خوشتر از اين غنچه نبست
حافظ از دولت عشق تو سليماني شد
يعني از وصل تواش نيست بجز باد به دست

---------------------------------------

 

         خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۲۵

 

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست
اساس توبه که در محکمي چو سنگ نمود
ببين که جام زجاجي چه طرفه اش بشکست
بيار باده که در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست
از اين رباط دودر چون ضرورت است رحيل
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست
مقام عيش ميسر نمي شود بي رنج
بلي به حکم بلا بسته اند عهد الست
به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش مي باش
که نيستيست سرانجام هر کمال که هست
شکوه آصفي و اسب باد و منطق طير
به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست
به بال و پر مرو از ره که تير پرتابي
هوا گرفت زماني ولي به خاک نشست
زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گويد
که گفته سخنت مي برند دست به دست

---------------------------------------

۲۶

 

زلف آشفته و خوي کرده و خندان لب و مست
پيرهن چاک و غزل خوان و صراحي در دست
نرگسش عربده جوي و لبش افسوس کنان
نيم شب دوش به بالين من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزين
گفت اي عاشق ديرينه من خوابت هست
عاشقي را که چنين باده شبگير دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو اي زاهد و بر دردکشان خرده مگير
که ندادند جز اين تحفه به ما روز الست
آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام مي و زلف گره گير نگار
اي بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

 

---------------------------------------

۲۷

 

در دير مغان آمد يارم قدحي در دست
مست از مي و ميخواران از نرگس مستش مست
در نعل سمند او شکل مه نو پيدا
وز قد بلند او بالاي صنوبر پست
آخر به چه گويم هست از خود خبرم چون نيست
وز بهر چه گويم نيست با وي نظرم چون هست
شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست
و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست
گر غاليه خوش بو شد در گيسوي او پيچيد
ور وسمه کمانکش گشت در ابروي او پيوست
بازآي که بازآيد عمر شده حافظ
هر چند که نايد باز تيري که بشد از شست


---------------------------------------

۲۸

 

به جان خواجه و حق قديم و عهد درست
که مونس دم صبحم دعاي دولت توست
سرشک من که ز طوفان نوح دست برد
ز لوح سينه نيارست نقش مهر تو شست
بکن معامله اي وين دل شکسته بخر
که با شکستگي ارزد به صد هزار درست
زبان مور به آصف دراز گشت و رواست
که خواجه خاتم جم ياوه کرد و بازنجست
دلا طمع مبر از لطف بي نهايت دوست
چو لاف عشق زدي سر بباز چابک و چست
به صدق کوش که خورشيد زايد از نفست
که از دروغ سيه روي گشت صبح نخست
شدم ز دست تو شيداي کوه و دشت و هنوز
نمي کني به ترحم نطاق سلسله سست
مرنج حافظ و از دلبران حفاظ مجوي
گناه باغ چه باشد چو اين گياه نرست

 

---------------------------------------

۲۹

 

ما را ز خيال تو چه پرواي شراب است
خم گو سر خود گير که خمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بريزيد که بي دوست
هر شربت عذبم که دهي عين عذاب است
افسوس که شد دلبر و در ديده گريان
تحرير خيال خط او نقش بر آب است
بيدار شو اي ديده که ايمن نتوان بود
زين سيل دمادم که در اين منزل خواب است
معشوق عيان مي گذرد بر تو وليکن
اغيار همي بيند از آن بسته نقاب است
گل بر رخ رنگين تو تا لطف عرق ديد
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت بيا تا نگذاريم
دست از سر آبي که جهان جمله سراب است
در کنج دماغم مطلب جاي نصيحت
کاين گوشه پر از زمزمه چنگ و رباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور عجب لازم ايام شباب است

 

---------------------------------------

 

               خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۳۰

 

زلفت هزار دل به يکي تار مو ببست
راه هزار چاره گر از چار سو ببست
تا عاشقان به بوي نسيمش دهند جان
بگشود نافه اي و در آرزو ببست
شيدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه گري کرد و رو ببست
ساقي به چند رنگ مي اندر پياله ريخت
اين نقش ها نگر که چه خوش در کدو ببست
يا رب چه غمزه کرد صراحي که خون خم
با نعره هاي قلقلش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پرده سماع
بر اهل وجد و حال در هاي و هو ببست
حافظ هر آن که عشق نورزيد و وصل خواست
احرام طوف کعبه دل بي وضو ببست

---------------------------------------

۳۱

 

آن شب قدري که گويند اهل خلوت امشب است
يا رب اين تاثير دولت در کدامين کوکب است
تا به گيسوي تو دست ناسزايان کم رسد
هر دلي از حلقه اي در ذکر يارب يارب است
کشته چاه زنخدان توام کز هر طرف
صد هزارش گردن جان زير طوق غبغب است
شهسوار من که مه آيينه دار روي اوست
تاج خورشيد بلندش خاک نعل مرکب است
عکس خوي بر عارضش بين کآفتاب گرم رو
در هواي آن عرق تا هست هر روزش تب است
من نخواهم کرد ترک لعل يار و جام مي
زاهدان معذور داريدم که اينم مذهب است
اندر آن ساعت که بر پشت صبا بندند زين
با سليمان چون برانم من که مورم مرکب است
آن که ناوک بر دل من زير چشمي مي زند
قوت جان حافظش در خنده زير لب است
آب حيوانش ز منقار بلاغت مي چکد
زاغ کلک من به نام ايزد چه عالي مشرب است

 

---------------------------------------

۳۲

 

خدا چو صورت ابروي دلگشاي تو بست
گشاد کار من اندر کرشمه هاي تو بست
مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
زمانه تا قصب نرگس قباي تو بست
ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
نسيم گل چو دل اندر پي هواي تو بست
مرا به بند تو دوران چرخ راضي کرد
ولي چه سود که سررشته در رضاي تو بست
چو نافه بر دل مسکين من گره مفکن
که عهد با سر زلف گره گشاي تو بست
تو خود وصال دگر بودي اي نسيم وصال
خطا نگر که دل اميد در وفاي تو بست
ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو که پاي تو بست

---------------------------------------

۳۳

 

خلوت گزيده را به تماشا چه حاجت است
چون کوي دوست هست به صحرا چه حاجت است
جانا به حاجتي که تو را هست با خدا
کآخر دمي بپرس که ما را چه حاجت است
اي پادشاه حسن خدا را بسوختيم
آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است
ارباب حاجتيم و زبان سوال نيست
در حضرت کريم تمنا چه حاجت است
محتاج قصه نيست گرت قصد خون ماست
چون رخت از آن توست به يغما چه حاجت است
جام جهان نماست ضمير منير دوست
اظهار احتياج خود آن جا چه حاجت است
آن شد که بار منت ملاح بردمي
گوهر چو دست داد به دريا چه حاجت است
اي مدعي برو که مرا با تو کار نيست
احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است
اي عاشق گدا چو لب روح بخش يار
مي داندت وظيفه تقاضا چه حاجت است
حافظ تو ختم کن که هنر خود عيان شود
با مدعي نزاع و محاکا چه حاجت است

 

---------------------------------------

۳۴

 

رواق منظر چشم من آشيانه توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه توست
به لطف خال و خط از عارفان ربودي دل
لطيفه هاي عجب زير دام و دانه توست
دلت به وصل گل اي بلبل صبا خوش باد
که در چمن همه گلبانگ عاشقانه توست
علاج ضعف دل ما به لب حوالت کن
که اين مفرح ياقوت در خزانه توست
به تن مقصرم از دولت ملازمتت
ولي خلاصه جان خاک آستانه توست
من آن نيم که دهم نقد دل به هر شوخي
در خزانه به مهر تو و نشانه توست
تو خود چه لعبتي اي شهسوار شيرين کار
که توسني چو فلک رام تازيانه توست
چه جاي من که بلغزد سپهر شعبده باز
از اين حيل که در انبانه بهانه توست
سرود مجلست اکنون فلک به رقص آرد
که شعر حافظ شيرين سخن ترانه توست

 

---------------------------------------

 

      خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۳۵

 

برو به کار خود اي واعظ اين چه فريادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
ميان او که خدا آفريده است از هيچ
دقيقه ايست که هيچ آفريده نگشادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون ناي
نصيحت همه عالم به گوش من بادست
گداي کوي تو از هشت خلد مستغنيست
اسير عشق تو از هر دو عالم آزادست
اگر چه مستي عشقم خراب کرد ولي
اساس هستي من زان خراب آبادست
دلا منال ز بيداد و جور يار که يار
تو را نصيب همين کرد و اين از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز اين فسانه و افسون مرا بسي يادست

---------------------------------------

۳۶

 

تا سر زلف تو در دست نسيم افتادست
دل سودازده از غصه دو نيم افتادست
چشم جادوي تو خود عين سواد سحر است
ليکن اين هست که اين نسخه سقيم افتادست
در خم زلف تو آن خال سيه داني چيست
نقطه دوده که در حلقه جيم افتادست
زلف مشکين تو در گلشن فردوس عذار
چيست طاووس که در باغ نعيم افتادست
دل من در هوس روي تو اي مونس جان
خاک راهيست که در دست نسيم افتادست
همچو گرد اين تن خاکي نتواند برخاست
از سر کوي تو زان رو که عظيم افتادست
سايه قد تو بر قالبم اي عيسي دم
عکس روحيست که بر عظم رميم افتادست
آن که جز کعبه مقامش نبد از ياد لبت
بر در ميکده ديدم که مقيم افتادست
حافظ گمشده را با غمت اي يار عزيز
اتحاديست که در عهد قديم افتادست


---------------------------------------

۳۷

 

بيا که قصر امل سخت سست بنيادست
بيار باده که بنياد عمر بر بادست
غلام همت آنم که زير چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده ها دادست
که اي بلندنظر شاهباز سدره نشين
نشيمن تو نه اين کنج محنت آبادست
تو را ز کنگره عرش مي زنند صفير
ندانمت که در اين دامگه چه افتادست
نصيحتي کنمت ياد گير و در عمل آر
که اين حديث ز پير طريقتم يادست
غم جهان مخور و پند من مبر از ياد
که اين لطيفه عشقم ز ره روي يادست
رضا به داده بده وز جبين گره بگشاي
که بر من و تو در اختيار نگشادست
مجو درستي عهد از جهان سست نهاد
که اين عجوز عروس هزاردامادست
نشان عهد و وفا نيست در تبسم گل
بنال بلبل بي دل که جاي فريادست
حسد چه مي بري اي سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست

---------------------------------------

۳۸

 

بي مهر رخت روز مرا نور نماندست
وز عمر مرا جز شب ديجور نماندست
هنگام وداع تو ز بس گريه که کردم
دور از رخ تو چشم مرا نور نماندست
مي رفت خيال تو ز چشم من و مي گفت
هيهات از اين گوشه که معمور نماندست
وصل تو اجل را ز سرم دور همي داشت
از دولت هجر تو کنون دور نماندست
نزديک شد آن دم که رقيب تو بگويد
دور از رخت اين خسته رنجور نماندست
صبر است مرا چاره هجران تو ليکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست
در هجر تو گر چشم مرا آب روان است
گو خون جگر ريز که معذور نماندست
حافظ ز غم از گريه نپرداخت به خنده
ماتم زده را داعيه سور نماندست

 

---------------------------------------

۳۹

 

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است
شمشاد خانه پرور ما از که کمتر است
اي نازنين پسر تو چه مذهب گرفته اي
کت خون ما حلالتر از شير مادر است
چون نقش غم ز دور ببيني شراب خواه
تشخيص کرده ايم و مداوا مقرر است
از آستان پير مغان سر چرا کشيم
دولت در آن سرا و گشايش در آن در است
يک قصه بيش نيست غم عشق وين عجب
کز هر زبان که مي شنوم نامکرر است
دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است
شيراز و آب رکني و اين باد خوش نسيم
عيبش مکن که خال رخ هفت کشور است
فرق است از آب خضر که ظلمات جاي او است
تا آب ما که منبعش الله اکبر است
ما آبروي فقر و قناعت نمي بريم
با پادشه بگوي که روزي مقدر است
حافظ چه طرفه شاخ نباتيست کلک تو
کش ميوه دلپذيرتر از شهد و شکر است


---------------------------------------

 

                خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۴۰

المنه لله که در ميکده باز است
زان رو که مرا بر در او روي نياز است
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستي
وان مي که در آن جاست حقيقت نه مجاز است
از وي همه مستي و غرور است و تکبر
وز ما همه بيچارگي و عجز و نياز است
رازي که بر غير نگفتيم و نگوييم
با دوست بگوييم که او محرم راز است
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان
کوته نتوان کرد که اين قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره ليلي
رخساره محمود و کف پاي اياز است
بردوخته ام ديده چو باز از همه عالم
تا ديده من بر رخ زيباي تو باز است
در کعبه کوي تو هر آن کس که بيايد
از قبله ابروي تو در عين نماز است
اي مجلسيان سوز دل حافظ مسکين
از شمع بپرسيد که در سوز و گداز است

---------------------------------------

۴۱

 

اگر چه باده فرح بخش و باد گل بيز است
به بانگ چنگ مخور مي که محتسب تيز است
صراحي اي و حريفي گرت به چنگ افتد
به عقل نوش که ايام فتنه انگيز است
در آستين مرقع پياله پنهان کن
که همچو چشم صراحي زمانه خون ريز است
به آب ديده بشوييم خرقه ها از مي
که موسم ورع و روزگار پرهيز است
مجوي عيش خوش از دور باژگون سپهر
که صاف اين سر خم جمله دردي آميز است
سپهر برشده پرويزنيست خون افشان
که ريزه اش سر کسري و تاج پرويز است
عراق و فارس گرفتي به شعر خوش حافظ
بيا که نوبت بغداد و وقت تبريز است

---------------------------------------

۴۲

 

حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين که قصه فاش
از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدري چنين عزيز و شريف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانه اي چنين نازک
در شب تار سفتنم هوس است
اي صبا امشبم مدد فرماي
که سحرگه شکفتنم هوس است
از براي شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعيان
شعر رندانه گفتنم هوس است

 

---------------------------------------

۴۳

 

صحن بستان ذوق بخش و صحبت ياران خوش است
وقت گل خوش باد کز وي وقت ميخواران خوش است
از صبا هر دم مشام جان ما خوش مي شود
آري آري طيب انفاس هواداران خوش است
ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افکاران خوش است
مرغ خوشخوان را بشارت باد کاندر راه عشق
دوست را با ناله شب هاي بيداران خوش است
نيست در بازار عالم خوشدلي ور زان که هست
شيوه رندي و خوش باشي عياران خوش است
از زبان سوسن آزاده ام آمد به گوش
کاندر اين دير کهن کار سبکباران خوش است
حافظا ترک جهان گفتن طريق خوشدليست
تا نپنداري که احوال جهان داران خوش است

 

---------------------------------------

۴۴

 

کنون که بر کف گل جام باده صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه صحرا گير
چه وقت مدرسه و بحث کشف کشاف است
فقيه مدرسه دي مست بود و فتوي داد
که مي حرام ولي به ز مال اوقاف است
به درد و صاف تو را حکم نيست خوش درکش
که هر چه ساقي ما کرد عين الطاف است
ببر ز خلق و چو عنقا قياس کار بگير
که صيت گوشه نشينان ز قاف تا قاف است
حديث مدعيان و خيال همکاران
همان حکايت زردوز و بورياباف است
خموش حافظ و اين نکته هاي چون زر سرخ
نگاه دار که قلاب شهر صراف است

 

---------------------------------------

 

     خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com                       

 

۴۵

 

در اين زمانه رفيقي که خالي از خلل است
صراحي مي ناب و سفينه غزل است
جريده رو که گذرگاه عافيت تنگ است
پياله گير که عمر عزيز بي بدل است
نه من ز بي عملي در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم ز علم بي عمل است
به چشم عقل در اين رهگذار پرآشوب
جهان و کار جهان بي ثبات و بي محل است
بگير طره مه چهره اي و قصه مخوان
که سعد و نحس ز تاثير زهره و زحل است
دلم اميد فراوان به وصل روي تو داشت
ولي اجل به ره عمر رهزن امل است
به هيچ دور نخواهند يافت هشيارش
چنين که حافظ ما مست باده ازل است

---------------------------------------

۴۶

 

گل در بر و مي در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنين روز غلام است
گو شمع مياريد در اين جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است
در مذهب ما باده حلال است وليکن
بي روي تو اي سرو گل اندام حرام است
گوشم همه بر قول ني و نغمه چنگ است
چشمم همه بر لعل لب و گردش جام است
در مجلس ما عطر مياميز که ما را
هر لحظه ز گيسوي تو خوش بوي مشام است
از چاشني قند مگو هيچ و ز شکر
زان رو که مرا از لب شيرين تو کام است
تا گنج غمت در دل ويرانه مقيم است
همواره مرا کوي خرابات مقام است
از ننگ چه گويي که مرا نام ز ننگ است
وز نام چه پرسي که مرا ننگ ز نام است
ميخواره و سرگشته و رنديم و نظرباز
وان کس که چو ما نيست در اين شهر کدام است
با محتسبم عيب مگوييد که او نيز
پيوسته چو ما در طلب عيش مدام است
حافظ منشين بي مي و معشوق زماني
کايام گل و ياسمن و عيد صيام است

 

---------------------------------------

۴۷

 

به کوي ميکده هر سالکي که ره دانست
دري دگر زدن انديشه تبه دانست
زمانه افسر رندي نداد جز به کسي
که سرفرازي عالم در اين کله دانست
بر آستانه ميخانه هر که يافت رهي
ز فيض جام مي اسرار خانقه دانست
هر آن که راز دو عالم ز خط ساغر خواند
رموز جام جم از نقش خاک ره دانست
وراي طاعت ديوانگان ز ما مطلب
که شيخ مذهب ما عاقلي گنه دانست
دلم ز نرگس ساقي امان نخواست به جان
چرا که شيوه آن ترک دل سيه دانست
ز جور کوکب طالع سحرگهان چشمم
چنان گريست که ناهيد ديد و مه دانست
حديث حافظ و ساغر که مي زند پنهان
چه جاي محتسب و شحنه پادشه دانست
بلندمرتبه شاهي که نه رواق سپهر
نمونه اي ز خم طاق بارگه دانست

 

---------------------------------------

۴۸

 

صوفي از پرتو مي راز نهاني دانست
گوهر هر کس از اين لعل تواني دانست
قدر مجموعه گل مرغ سحر داند و بس
که نه هر کو ورقي خواند معاني دانست
عرضه کردم دو جهان بر دل کارافتاده
بجز از عشق تو باقي همه فاني دانست
آن شد اکنون که ز ابناي عوام انديشم
محتسب نيز در اين عيش نهاني دانست
دلبر آسايش ما مصلحت وقت نديد
ور نه از جانب ما دل نگراني دانست
سنگ و گل را کند از يمن نظر لعل و عقيق
هر که قدر نفس باد يماني دانست
اي که از دفتر عقل آيت عشق آموزي
ترسم اين نکته به تحقيق نداني دانست
مي بياور که ننازد به گل باغ جهان
هر که غارتگري باد خزاني دانست
حافظ اين گوهر منظوم که از طبع انگيخت
ز اثر تربيت آصف ثاني دانست

 

---------------------------------------

۴۹

 

روضه خلد برين خلوت درويشان است
مايه محتشمي خدمت درويشان است
گنج عزلت که طلسمات عجايب دارد
فتح آن در نظر رحمت درويشان است
قصر فردوس که رضوانش به درباني رفت
منظري از چمن نزهت درويشان است
آن چه زر مي شود از پرتو آن قلب سياه
کيمياييست که در صحبت درويشان است
آن که پيشش بنهد تاج تکبر خورشيد
کبرياييست که در حشمت درويشان است
دولتي را که نباشد غم از آسيب زوال
بي تکلف بشنو دولت درويشان است
خسروان قبله حاجات جهانند ولي
سببش بندگي حضرت درويشان است
روي مقصود که شاهان به دعا مي طلبند
مظهرش آينه طلعت درويشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولي
از ازل تا به ابد فرصت درويشان است
اي توانگر مفروش اين همه نخوت که تو را
سر و زر در کنف همت درويشان است
گنج قارون که فرو مي شود از قهر هنوز
خوانده باشي که هم از غيرت درويشان است
من غلام نظر آصف عهدم کو را
صورت خواجگي و سيرت درويشان است
حافظ ار آب حيات ازلي مي خواهي
منبعش خاک در خلوت درويشان است

 

---------------------------------------

 

 

                خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۵۰

 

به دام زلف تو دل مبتلاي خويشتن است
بکش به غمزه که اينش سزاي خويشتن است
گرت ز دست برآيد مراد خاطر ما
به دست باش که خيري به جاي خويشتن است
به جانت اي بت شيرين دهن که همچون شمع
شبان تيره مرادم فناي خويشتن است
چو راي عشق زدي با تو گفتم اي بلبل
مکن که آن گل خندان براي خويشتن است
به مشک چين و چگل نيست بوي گل محتاج
که نافه هاش ز بند قباي خويشتن است
مرو به خانه ارباب بي مروت دهر
که گنج عافيتت در سراي خويشتن است
بسوخت حافظ و در شرط عشقبازي او
هنوز بر سر عهد و وفاي خويشتن است

 

---------------------------------------

۵۱

 

لعل سيراب به خون تشنه لب يار من است
وز پي ديدن او دادن جان کار من است
شرم از آن چشم سيه بادش و مژگان دراز
هر که دل بردن او ديد و در انکار من است
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاهراهيست که منزلگه دلدار من است
بنده طالع خويشم که در اين قحط وفا
عشق آن لولي سرمست خريدار من است
طبله عطر گل و زلف عبيرافشانش
فيض يک شمه ز بوي خوش عطار من است
باغبان همچو نسيمم ز در خويش مران
کآب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
شربت قند و گلاب از لب يارم فرمود
نرگس او که طبيب دل بيمار من است
آن که در طرز غزل نکته به حافظ آموخت
يار شيرين سخن نادره گفتار من است

---------------------------------------

۵۲

 

روزگاريست که سوداي بتان دين من است
غم اين کار نشاط دل غمگين من است
ديدن روي تو را ديده جان بين بايد
وين کجا مرتبه چشم جهان بين من است
يار من باش که زيب فلک و زينت دهر
از مه روي تو و اشک چو پروين من است
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسين من است
دولت فقر خدايا به من ارزاني دار
کاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است
واعظ شحنه شناس اين عظمت گو مفروش
زان که منزلگه سلطان دل مسکين من است
يا رب اين کعبه مقصود تماشاگه کيست
که مغيلان طريقش گل و نسرين من است
حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان
که لبش جرعه کش خسرو شيرين من است

 

---------------------------------------

۵۳

 

منم که گوشه ميخانه خانقاه من است
دعاي پير مغان ورد صبحگاه من است
گرم ترانه چنگ صبوح نيست چه باک
نواي من به سحر آه عذرخواه من است
ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله
گداي خاک در دوست پادشاه من است
غرض ز مسجد و ميخانه ام وصال شماست
جز اين خيال ندارم خدا گواه من است
مگر به تيغ اجل خيمه برکنم ور ني
رميدن از در دولت نه رسم و راه من است
از آن زمان که بر اين آستان نهادم روي
فراز مسند خورشيد تکيه گاه من است
گناه اگر چه نبود اختيار ما حافظ
تو در طريق ادب باش و گو گناه من است

 

---------------------------------------

۵۴

 

ز گريه مردم چشمم نشسته در خون است
ببين که در طلبت حال مردمان چون است
به ياد لعل تو و چشم مست ميگونت
ز جام غم مي لعلي که مي خورم خون است
ز مشرق سر کو آفتاب طلعت تو
اگر طلوع کند طالعم همايون است
حکايت لب شيرين کلام فرهاد است
شکنج طره ليلي مقام مجنون است
دلم بجو که قدت همچو سرو دلجوي است
سخن بگو که کلامت لطيف و موزون است
ز دور باده به جان راحتي رسان ساقي
که رنج خاطرم از جور دور گردون است
از آن دمي که ز چشمم برفت رود عزيز
کنار دامن من همچو رود جيحون است
چگونه شاد شود اندرون غمگينم
به اختيار که از اختيار بيرون است
ز بيخودي طلب يار مي کند حافظ
چو مفلسي که طلبکار گنج قارون است

 

---------------------------------------

 

   خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۵۵

 

خم زلف تو دام کفر و دين است
ز کارستان او يک شمه اين است
جمالت معجز حسن است ليکن
حديث غمزه ات سحر مبين است
ز چشم شوخ تو جان کي توان برد
که دايم با کمان اندر کمين است
بر آن چشم سيه صد آفرين باد
که در عاشق کشي سحرآفرين است
عجب علميست علم هيات عشق
که چرخ هشتمش هفتم زمين است
تو پنداري که بدگو رفت و جان برد
حسابش با کرام الکاتبين است
مشو حافظ ز کيد زلفش ايمن
که دل برد و کنون دربند دين است

 

---------------------------------------

۵۶

 

دل سراپرده محبت اوست
ديده آيينه دار طلعت اوست
من که سر درنياورم به دو کون
گردنم زير بار منت اوست
تو و طوبي و ما و قامت يار
فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه عصمت اوست
من که باشم در آن حرم که صبا
پرده دار حريم حرمت اوست
بي خيالش مباد منظر چشم
زان که اين گوشه جاي خلوت اوست
هر گل نو که شد چمن آراي
ز اثر رنگ و بوي صحبت اوست
دور مجنون گذشت و نوبت ماست
هر کسي پنج روز نوبت اوست
ملکت عاشقي و گنج طرب
هر چه دارم ز يمن همت اوست
من و دل گر فدا شديم چه باک
غرض اندر ميان سلامت اوست
فقر ظاهر مبين که حافظ را
سينه گنجينه محبت اوست

----------------------------------------------------

۵۷

 

آن سيه چرده که شيريني عالم با اوست
چشم ميگون لب خندان دل خرم با اوست
گر چه شيرين دهنان پادشهانند ولي
او سليمان زمان است که خاتم با اوست
روي خوب است و کمال هنر و دامن پاک
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست
خال مشکين که بدان عارض گندمگون است
سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست
دلبرم عزم سفر کرد خدا را ياران
چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست
با که اين نکته توان گفت که آن سنگين دل
کشت ما را و دم عيسي مريم با اوست
حافظ از معتقدان است گرامي دارش
زان که بخشايش بس روح مکرم با اوست

----------------------------------------------------

۵۸

 

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
که هر چه بر سر ما مي رود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چه از مه و مهر
نهادم آينه ها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد
که چون شکنج ورق هاي غنچه تو بر توست
نه من سبوکش اين دير رندسوزم و بس
بسا سرا که در اين کارخانه سنگ و سبوست
مگر تو شانه زدي زلف عنبرافشان را
که باد غاليه سا گشت و خاک عنبربوست
نثار روي تو هر برگ گل که در چمن است
فداي قد تو هر سروبن که بر لب جوست
زبان ناطقه در وصف شوق نالان است
چه جاي کلک بريده زبان بيهده گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت
چرا که حال نکو در قفاي فال نکوست
نه اين زمان دل حافظ در آتش هوس است
که داغدار ازل همچو لاله خودروست

----------------------------------------------------

۵۹

 

دارم اميد عاطفتي از جانب دوست
کردم جنايتي و اميدم به عفو اوست
دانم که بگذرد ز سر جرم من که او
گر چه پريوش است وليکن فرشته خوست
چندان گريستم که هر کس که برگذشت
در اشک ما چو ديد روان گفت کاين چه جوست
هيچ است آن دهان و نبينم از او نشان
موي است آن ميان و ندانم که آن چه موست
دارم عجب ز نقش خيالش که چون نرفت
از ديده ام که دم به دمش کار شست و شوست
بي گفت و گوي زلف تو دل را همي کشد
با زلف دلکش تو که را روي گفت و گوست
عمريست تا ز زلف تو بويي شنيده ام
زان بوي در مشام دل من هنوز بوست
حافظ بد است حال پريشان تو ولي
بر بوي زلف يار پريشانيت نکوست

----------------------------------------------------

 

                 خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۶۰

 

آن پيک نامور که رسيد از ديار دوست
آورد حرز جان ز خط مشکبار دوست
خوش مي دهد نشان جلال و جمال يار
خوش مي کند حکايت عز و وقار دوست
دل دادمش به مژده و خجلت همي برم
زين نقد قلب خويش که کردم نثار دوست
شکر خدا که از مدد بخت کارساز
بر حسب آرزوست همه کار و بار دوست
سير سپهر و دور قمر را چه اختيار
در گردشند بر حسب اختيار دوست
گر باد فتنه هر دو جهان را به هم زند
ما و چراغ چشم و ره انتظار دوست
کحل الجواهري به من آر اي نسيم صبح
زان خاک نيکبخت که شد رهگذار دوست
ماييم و آستانه عشق و سر نياز
تا خواب خوش که را برد اندر کنار دوست
دشمن به قصد حافظ اگر دم زند چه باک
منت خداي را که نيم شرمسار دوست

----------------------------------------------------

۶۱

 

صبا اگر گذري افتدت به کشور دوست
بيار نفحه اي از گيسوي معنبر دوست
به جان او که به شکرانه جان برافشانم
اگر به سوي من آري پيامي از بر دوست
و گر چنان که در آن حضرتت نباشد بار
براي ديده بياور غباري از در دوست
من گدا و تمناي وصل او هيهات
مگر به خواب ببينم خيال منظر دوست
دل صنوبريم همچو بيد لرزان است
ز حسرت قد و بالاي چون صنوبر دوست
اگر چه دوست به چيزي نمي خرد ما را
به عالمي نفروشيم مويي از سر دوست
چه باشد ار شود از بند غم دلش آزاد
چو هست حافظ مسکين غلام و چاکر دوست

----------------------------------------------------

۶۲

 

مرحبا اي پيک مشتاقان بده پيغام دوست
تا کنم جان از سر رغبت فداي نام دوست
واله و شيداست دايم همچو بلبل در قفس
طوطي طبعم ز عشق شکر و بادام دوست
زلف او دام است و خالش دانه آن دام و من
بر اميد دانه اي افتاده ام در دام دوست
سر ز مستي برنگيرد تا به صبح روز حشر
هر که چون من در ازل يک جرعه خورد از جام دوست
بس نگويم شمه اي از شرح شوق خود از آنک
دردسر باشد نمودن بيش از اين ابرام دوست
گر دهد دستم کشم در ديده همچون توتيا
خاک راهي کان مشرف گردد از اقدام دوست
ميل من سوي وصال و قصد او سوي فراق
ترک کام خود گرفتم تا برآيد کام دوست
حافظ اندر درد او مي سوز و بي درمان بساز
زان که درماني ندارد درد بي آرام دوست

----------------------------------------------------

۶۳

 

روي تو کس نديد و هزارت رقيب هست
در غنچه اي هنوز و صدت عندليب هست
گر آمدم به کوي تو چندان غريب نيست
چون من در آن ديار هزاران غريب هست
در عشق خانقاه و خرابات فرق نيست
هر جا که هست پرتو روي حبيب هست
آن جا که کار صومعه را جلوه مي دهند
ناقوس دير راهب و نام صليب هست
عاشق که شد که يار به حالش نظر نکرد
اي خواجه درد نيست وگرنه طبيب هست
فرياد حافظ اين همه آخر به هرزه نيست
هم قصه اي غريب و حديثي عجيب هست

----------------------------------------------------

۶۴

 

اگر چه عرض هنر پيش يار بي ادبيست
زبان خموش وليکن دهان پر از عربيست
پري نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن
بسوخت ديده ز حيرت که اين چه بوالعجبيست
در اين چمن گل بي خار کس نچيد آري
چراغ مصطفوي با شرار بولهبيست
سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد
که کام بخشي او را بهانه بي سببيست
به نيم جو نخرم طاق خانقاه و رباط
مرا که مصطبه ايوان و پاي خم طنبيست
جمال دختر رز نور چشم ماست مگر
که در نقاب زجاجي و پرده عنبيست
هزار عقل و ادب داشتم من اي خواجه
کنون که مست خرابم صلاح بي ادبيست
بيار مي که چو حافظ هزارم استظهار
به گريه سحري و نياز نيم شبيست

----------------------------------------------------

 

                   خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۶۵

 

خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست
ساقي کجاست گو سبب انتظار چيست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار
کس را وقوف نيست که انجام کار چيست
پيوند عمر بسته به موييست هوش دار
غمخوار خويش باش غم روزگار چيست
معني آب زندگي و روضه ارم
جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
مستور و مست هر دو چو از يک قبيله اند
ما دل به عشوه که دهيم اختيار چيست
راز درون پرده چه داند فلک خموش
اي مدعي نزاع تو با پرده دار چيست
سهو و خطاي بنده گرش اعتبار نيست
معني عفو و رحمت آمرزگار چيست
زاهد شراب کوثر و حافظ پياله خواست
تا در ميانه خواسته کردگار چيست

----------------------------------------------------

۶۶

 

بنال بلبل اگر با منت سر ياريست
که ما دو عاشق زاريم و کار ما زاريست
در آن زمين که نسيمي وزد ز طره دوست
چه جاي دم زدن نافه هاي تاتاريست
بيار باده که رنگين کنيم جامه زرق
که مست جام غروريم و نام هشياريست
خيال زلف تو پختن نه کار هر خاميست
که زير سلسله رفتن طريق عياريست
لطيفه ايست نهاني که عشق از او خيزد
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاريست
جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال
هزار نکته در اين کار و بار دلداريست
قلندران حقيقت به نيم جو نخرند
قباي اطلس آن کس که از هنر عاريست
بر آستان تو مشکل توان رسيد آري
عروج بر فلک سروري به دشواريست
سحر کرشمه چشمت به خواب مي ديدم
زهي مراتب خوابي که به ز بيداريست
دلش به ناله ميازار و ختم کن حافظ
که رستگاري جاويد در کم آزاريست

----------------------------------------------------

۶۷

 

يا رب اين شمع دل افروز ز کاشانه کيست
جان ما سوخت بپرسيد که جانانه کيست
حاليا خانه برانداز دل و دين من است
تا در آغوش که مي خسبد و همخانه کيست
باده لعل لبش کز لب من دور مباد
راح روح که و پيمان ده پيمانه کيست
دولت صحبت آن شمع سعادت پرتو
بازپرسيد خدا را که به پروانه کيست
مي دهد هر کسش افسوني و معلوم نشد
که دل نازک او مايل افسانه کيست
يا رب آن شاهوش ماه رخ زهره جبين
در يکتاي که و گوهر يک دانه کيست
گفتم آه از دل ديوانه حافظ بي تو
زير لب خنده زنان گفت که ديوانه کيست

----------------------------------------------------

۶۸

 

ماهم اين هفته برون رفت و به چشمم ساليست
حال هجران تو چه داني که چه مشکل حاليست
مردم ديده ز لطف رخ او در رخ او
عکس خود ديد گمان برد که مشکين خاليست
مي چکد شير هنوز از لب همچون شکرش
گر چه در شيوه گري هر مژه اش قتاليست
اي که انگشت نمايي به کرم در همه شهر
وه که در کار غريبان عجبت اهماليست
بعد از اينم نبود شائبه در جوهر فرد
که دهان تو در اين نکته خوش استدلاليست
مژده دادند که بر ما گذري خواهي کرد
نيت خير مگردان که مبارک فاليست
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون ناليست

----------------------------------------------------

۶۹

 

کس نيست که افتاده آن زلف دوتا نيست
در رهگذر کيست که دامي ز بلا نيست
چون چشم تو دل مي برد از گوشه نشينان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نيست
روي تو مگر آينه لطف الهيست
حقا که چنين است و در اين روي و ريا نيست
نرگس طلبد شيوه چشم تو زهي چشم
مسکين خبرش از سر و در ديده حيا نيست
از بهر خدا زلف مپيراي که ما را
شب نيست که صد عربده با باد صبا نيست
بازآي که بي روي تو اي شمع دل افروز
در بزم حريفان اثر نور و صفا نيست
تيمار غريبان اثر ذکر جميل است
جانا مگر اين قاعده در شهر شما نيست
دي مي شد و گفتم صنما عهد به جاي آر
گفتا غلطي خواجه در اين عهد وفا نيست
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هيچ سري نيست که سري ز خدا نيست
عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت
با هيچ دلاور سپر تير قضا نيست
در صومعه زاهد و در خلوت صوفي
جز گوشه ابروي تو محراب دعا نيست
اي چنگ فروبرده به خون دل حافظ
فکرت مگر از غيرت قرآن و خدا نيست

----------------------------------------------------

 

   خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۷۰

 

مردم ديده ما جز به رخت ناظر نيست
دل سرگشته ما غير تو را ذاکر نيست
اشکم احرام طواف حرمت مي بندد
گر چه از خون دل ريش دمي طاهر نيست
بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشي
طاير سدره اگر در طلبت طاير نيست
عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار
مکنش عيب که بر نقد روان قادر نيست
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر که را در طلبت همت او قاصر نيست
از روان بخشي عيسي نزنم دم هرگز
زان که در روح فزايي چو لبت ماهر نيست
من که در آتش سوداي تو آهي نزنم
کي توان گفت که بر داغ دلم صابر نيست
روز اول که سر زلف تو ديدم گفتم
که پريشاني اين سلسله را آخر نيست
سر پيوند تو تنها نه دل حافظ راست
کيست آن کش سر پيوند تو در خاطر نيست

----------------------------------------------------

۷۱

 

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويد جاي هيچ اکراه نيست
در طريقت هر چه پيش سالک آيد خير اوست
در صراط مستقيم اي دل کسي گمراه نيست
تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نيست
چيست اين سقف بلند ساده بسيارنقش
زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست
اين چه استغناست يا رب وين چه قادر حکمت است
کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست
صاحب ديوان ما گويي نمي داند حساب
کاندر اين طغرا نشان حسبه لله نيست
هر که خواهد گو بيا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بدين درگاه نيست
بر در ميخانه رفتن کار يک رنگان بود
خودفروشان را به کوي مي فروشان راه نيست
هر چه هست از قامت ناساز بي اندام ماست
ور نه تشريف تو بر بالاي کس کوتاه نيست
بنده پير خراباتم که لطفش دايم است
ور نه لطف شيخ و زاهد گاه هست و گاه نيست
حافظ ار بر صدر ننشيند ز عالي مشربيست
عاشق دردي کش اندربند مال و جاه نيست

----------------------------------------------------

۷۲

 

راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست
آن جا جز آن که جان بسپارند چاره نيست
هر گه که دل به عشق دهي خوش دمي بود
در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
ما را ز منع عقل مترسان و مي بيار
کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست
از چشم خود بپرس که ما را که مي کشد
جانا گناه طالع و جرم ستاره نيست
او را به چشم پاک توان ديد چون هلال
هر ديده جاي جلوه آن ماه پاره نيست
فرصت شمر طريقه رندي که اين نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نيست
نگرفت در تو گريه حافظ به هيچ رو
حيران آن دلم که کم از سنگ خاره نيست

----------------------------------------------------

۷۳

 

روشن از پرتو رويت نظري نيست که نيست
منت خاک درت بر بصري نيست که نيست
ناظر روي تو صاحب نظرانند آري
سر گيسوي تو در هيچ سري نيست که نيست
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب
خجل از کرده خود پرده دري نيست که نيست
تا به دامن ننشيند ز نسيمش گردي
سيل خيز از نظرم رهگذري نيست که نيست
تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنيدم سحري نيست که نيست
من از اين طالع شوريده برنجم ور ني
بهره مند از سر کويت دگري نيست که نيست
از حياي لب شيرين تو اي چشمه نوش
غرق آب و عرق اکنون شکري نيست که نيست
مصلحت نيست که از پرده برون افتد راز
ور نه در مجلس رندان خبري نيست که نيست
شير در باديه عشق تو روباه شود
آه از اين راه که در وي خطري نيست که نيست
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زير صد منت او خاک دري نيست که نيست
از وجودم قدري نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثري نيست که نيست
غير از اين نکته که حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاي وجودت هنري نيست که نيست

----------------------------------------------------

۷۴

 

حاصل کارگه کون و مکان اين همه نيست
باده پيش آر که اسباب جهان اين همه نيست
از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است
غرض اين است وگرنه دل و جان اين همه نيست
منت سدره و طوبي ز پي سايه مکش
که چو خوش بنگري اي سرو روان اين همه نيست
دولت آن است که بي خون دل آيد به کنار
ور نه با سعي و عمل باغ جنان اين همه نيست
پنج روزي که در اين مرحله مهلت داري
خوش بياساي زماني که زمان اين همه نيست
بر لب بحر فنا منتظريم اي ساقي
فرصتي دان که ز لب تا به دهان اين همه نيست
زاهد ايمن مشو از بازي غيرت زنهار
که ره از صومعه تا دير مغان اين همه نيست
دردمندي من سوخته زار و نزار
ظاهرا حاجت تقرير و بيان اين همه نيست
نام حافظ رقم نيک پذيرفت ولي
پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست

----------------------------------------------------

 

 

                  خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۷۵

 

خواب آن نرگس فتان تو بي چيزي نيست
تاب آن زلف پريشان تو بي چيزي نيست
از لبت شير روان بود که من مي گفتم
اين شکر گرد نمکدان تو بي چيزي نيست
جان درازي تو بادا که يقين مي دانم
در کمان ناوک مژگان تو بي چيزي نيست
مبتلايي به غم محنت و اندوه فراق
اي دل اين ناله و افغان تو بي چيزي نيست
دوش باد از سر کويش به گلستان بگذشت
اي گل اين چاک گريبان تو بي چيزي نيست
درد عشق ار چه دل از خلق نهان مي دارد
حافظ اين ديده گريان تو بي چيزي نيست

----------------------------------------------------

۷۶

 

جز آستان توام در جهان پناهي نيست
سر مرا بجز اين در حواله گاهي نيست
عدو چو تيغ کشد من سپر بيندازم
که تيغ ما بجز از ناله اي و آهي نيست
چرا ز کوي خرابات روي برتابم
کز اين به هم به جهان هيچ رسم و راهي نيست
زمانه گر بزند آتشم به خرمن عمر
بگو بسوز که بر من به برگ کاهي نيست
غلام نرگس جماش آن سهي سروم
که از شراب غرورش به کس نگاهي نيست
مباش در پي آزار و هر چه خواهي کن
که در شريعت ما غير از اين گناهي نيست
عنان کشيده رو اي پادشاه کشور حسن
که نيست بر سر راهي که دادخواهي نيست
چنين که از همه سو دام راه مي بينم
به از حمايت زلفش مرا پناهي نيست
خزينه دل حافظ به زلف و خال مده
که کارهاي چنين حد هر سياهي نيست

----------------------------------------------------

۷۷

 

بلبلي برگ گلي خوش رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش ناله هاي زار داشت
گفتمش در عين وصل اين ناله و فرياد چيست
گفت ما را جلوه معشوق در اين کار داشت
يار اگر ننشست با ما نيست جاي اعتراض
پادشاهي کامران بود از گدايي عار داشت
در نمي گيرد نياز و ناز ما با حسن دوست
خرم آن کز نازنينان بخت برخوردار داشت
خيز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنيم
کاين همه نقش عجب در گردش پرگار داشت
گر مريد راه عشقي فکر بدنامي مکن
شيخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت
وقت آن شيرين قلندر خوش که در اطوار سير
ذکر تسبيح ملک در حلقه زنار داشت
چشم حافظ زير بام قصر آن حوري سرشت
شيوه جنات تجري تحتها الانهار داشت

----------------------------------------------------

۷۸

 

ديدي که يار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هيچ غم نداشت
يا رب مگيرش ار چه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزت صيد حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه يار
حاشا که رسم لطف و طريق کرم نداشت
با اين همه هر آن که نه خواري کشيد از او
هر جا که رفت هيچ کسش محترم نداشت
ساقي بيار باده و با محتسب بگو
انکار ما مکن که چنين جام جم نداشت
هر راهرو که ره به حريم درش نبرد
مسکين بريد وادي و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوي فصاحت که مدعي
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت

----------------------------------------------------

۷۹

 

کنون که مي دمد از بوستان نسيم بهشت
من و شراب فرح بخش و يار حورسرشت
گدا چرا نزند لاف سلطنت امروز
که خيمه سايه ابر است و بزمگه لب کشت
چمن حکايت ارديبهشت مي گويد
نه عاقل است که نسيه خريد و نقد بهشت
به مي عمارت دل کن که اين جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
وفا مجوي ز دشمن که پرتوي ندهد
چو شمع صومعه افروزي از چراغ کنشت
مکن به نامه سياهي ملامت من مست
که آگه است که تقدير بر سرش چه نوشت
قدم دريغ مدار از جنازه حافظ
که گر چه غرق گناه است مي رود به بهشت

----------------------------------------------------

 

  خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۸۰

 

عيب رندان مکن اي زاهد پاکيزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسي آن درود عاقبت کار که کشت
همه کس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تسليم من و خشت در ميکده ها
مدعي گر نکند فهم سخن گو سر و خشت
نااميدم مکن از سابقه لطف ازل
تو پس پرده چه داني که که خوب است و که زشت
نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
حافظا روز اجل گر به کف آري جامي
يک سر از کوي خرابات برندت به بهشت

----------------------------------------------------

۸۱

 

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت
گل بخنديد که از راست نرنجيم ولي
هيچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
گر طمع داري از آن جام مرصع مي لعل
اي بسا در که به نوک مژه ات بايد سفت
تا ابد بوي محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در ميخانه به رخساره نرفت
در گلستان ارم دوش چو از لطف هوا
زلف سنبل به نسيم سحري مي آشفت
گفتم اي مسند جم جام جهان بينت کو
گفت افسوس که آن دولت بيدار بخفت
سخن عشق نه آن است که آيد به زبان
ساقيا مي ده و کوتاه کن اين گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و صبر به دريا انداخت
چه کند سوز غم عشق نيارست نهفت

----------------------------------------------------

۸۲

 

آن ترک پري چهره که دوش از بر ما رفت
آيا چه خطا ديد که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بين
کس واقف ما نيست که از ديده چه ها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
سيلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پاي فتاديم چو آمد غم هجران
در درد بمرديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمريست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بنديم چو آن قبله نه اين جاست
در سعي چه کوشيم چو از مروه صفا رفت
دي گفت طبيب از سر حسرت چو مرا ديد
هيهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
اي دوست به پرسيدن حافظ قدمي نه
زان پيش که گويند که از دار فنا رفت

----------------------------------------------------

۸۳

 

گر ز دست زلف مشکينت خطايي رفت رفت
ور ز هندوي شما بر ما جفايي رفت رفت
برق عشق ار خرمن پشمينه پوشي سوخت سوخت
جور شاه کامران گر بر گدايي رفت رفت
در طريقت رنجش خاطر نباشد مي بيار
هر کدورت را که بيني چون صفايي رفت رفت
عشقبازي را تحمل بايد اي دل پاي دار
گر ملالي بود بود و گر خطايي رفت رفت
گر دلي از غمزه دلدار باري برد برد
ور ميان جان و جانان ماجرايي رفت رفت
از سخن چينان ملالت ها پديد آمد ولي
گر ميان همنشينان ناسزايي رفت رفت
عيب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه
پاي آزادي چه بندي گر به جايي رفت رفت

----------------------------------------------------

۸۴

 

ساقي بيار باده که ماه صيام رفت
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت
وقت عزيز رفت بيا تا قضا کنيم
عمري که بي حضور صراحي و جام رفت
مستم کن آن چنان که ندانم ز بيخودي
در عرصه خيال که آمد کدام رفت
بر بوي آن که جرعه جامت به ما رسد
در مصطبه دعاي تو هر صبح و شام رفت
دل را که مرده بود حياتي به جان رسيد
تا بويي از نسيم مي اش در مشام رفت
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از ره نياز به دارالسلام رفت
نقد دلي که بود مرا صرف باده شد
قلب سياه بود از آن در حرام رفت
در تاب توبه چند توان سوخت همچو عود
مي ده که عمر در سر سوداي خام رفت
ديگر مکن نصيحت حافظ که ره نيافت
گمگشته اي که باده نابش به کام رفت

----------------------------------------------------

 

                     خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۸۵

 

شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيکر او سير نديديم و برفت
گويي از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسيديم و برفت
بس که ما فاتحه و حرز يماني خوانديم
وز پي اش سوره اخلاص دميديم و برفت
عشوه دادند که بر ما گذري خواهي کرد
ديدي آخر که چنين عشوه خريديم و برفت
شد چمان در چمن حسن و لطافت ليکن
در گلستان وصالش نچميديم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاري کرديم
کاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت

----------------------------------------------------

۸۶

 

ساقي بيا که يار ز رخ پرده برگرفت
کار چراغ خلوتيان باز درگرفت
آن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وين پير سالخورده جواني ز سر گرفت
آن عشوه داد عشق که مفتي ز ره برفت
وان لطف کرد دوست که دشمن حذر گرفت
زنهار از آن عبارت شيرين دلفريب
گويي که پسته تو سخن در شکر گرفت
بار غمي که خاطر ما خسته کرده بود
عيسي دمي خدا بفرستاد و برگرفت
هر سروقد که بر مه و خور حسن مي فروخت
چون تو درآمدي پي کاري دگر گرفت
زين قصه هفت گنبد افلاک پرصداست
کوته نظر ببين که سخن مختصر گرفت
حافظ تو اين سخن ز که آموختي که بخت
تعويذ کرد شعر تو را و به زر گرفت

----------------------------------------------------

۸۷

 

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آري به اتفاق جهان مي توان گرفت
افشاي راز خلوتيان خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
زين آتش نهفته که در سينه من است
خورشيد شعله ايست که در آسمان گرفت
مي خواست گل که دم زند از رنگ و بوي دوست
از غيرت صبا نفسش در دهان گرفت
آسوده بر کنار چو پرگار مي شدم
دوران چو نقطه عاقبتم در ميان گرفت
آن روز شوق ساغر مي خرمنم بسوخت
کآتش ز عکس عارض ساقي در آن گرفت
خواهم شدن به کوي مغان آستين فشان
زين فتنه ها که دامن آخرزمان گرفت
مي خور که هر که آخر کار جهان بديد
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
بر برگ گل به خون شقايق نوشته اند
کان کس که پخته شد مي چون ارغوان گرفت
حافظ چو آب لطف ز نظم تو مي چکد
حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

----------------------------------------------------

۸۸

 

شنيده ام سخني خوش که پير کنعان گفت
فراق يار نه آن مي کند که بتوان گفت
حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر
کنايتيست که از روزگار هجران گفت
نشان يار سفرکرده از که پرسم باز
که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت
فغان که آن مه نامهربان مهرگسل
به ترک صحبت ياران خود چه آسان گفت
من و مقام رضا بعد از اين و شکر رقيب
که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت
غم کهن به مي سالخورده دفع کنيد
که تخم خوشدلي اين است پير دهقان گفت
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که اين سخن به مثل باد با سليمان گفت
به مهلتي که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که اين زال ترک دستان گفت
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل
قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت
که گفت حافظ از انديشه تو آمد باز
من اين نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت

----------------------------------------------------

۸۹

 

يا رب سببي ساز که يارم به سلامت
بازآيد و برهاندم از بند ملامت
خاک ره آن يار سفرکرده بياريد
تا چشم جهان بين کنمش جاي اقامت
فرياد که از شش جهتم راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
امروز که در دست توام مرحمتي کن
فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت
اي آن که به تقرير و بيان دم زني از عشق
ما با تو نداريم سخن خير و سلامت
درويش مکن ناله ز شمشير احبا
کاين طايفه از کشته ستانند غرامت
در خرقه زن آتش که خم ابروي ساقي
بر مي شکند گوشه محراب امامت
حاشا که من از جور و جفاي تو بنالم
بيداد لطيفان همه لطف است و کرامت
کوته نکند بحث سر زلف تو حافظ
پيوسته شد اين سلسله تا روز قيامت

----------------------------------------------------

 

                   خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۹۰

 

اي هدهد صبا به سبا مي فرستمت
بنگر که از کجا به کجا مي فرستمت
حيف است طايري چو تو در خاکدان غم
زين جا به آشيان وفا مي فرستمت
در راه عشق مرحله قرب و بعد نيست
مي بينمت عيان و دعا مي فرستمت
هر صبح و شام قافله اي از دعاي خير
در صحبت شمال و صبا مي فرستمت
تا لشکر غمت نکند ملک دل خراب
جان عزيز خود به نوا مي فرستمت
اي غايب از نظر که شدي همنشين دل
مي گويمت دعا و ثنا مي فرستمت
در روي خود تفرج صنع خداي کن
کآيينه خداي نما مي فرستمت
تا مطربان ز شوق منت آگهي دهند
قول و غزل به ساز و نوا مي فرستمت
ساقي بيا که هاتف غيبم به مژده گفت
با درد صبر کن که دوا مي فرستمت
حافظ سرود مجلس ما ذکر خير توست
بشتاب هان که اسب و قبا مي فرستمت

----------------------------------------------------

۹۱

 

اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت
جانم بسوختي و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زير پاي خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرويت بنما تا سحرگهي
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بايدم شدن سوي هاروت بابلي
صد گونه جادويي بکنم تا بيارمت
خواهم که پيش ميرمت اي بي وفا طبيب
بيمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوي آب بسته ام از ديده بر کنار
بر بوي تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بريخت و از غم عشقم خلاص داد
منت پذير غمزه خنجر گذارمت
مي گريم و مرادم از اين سيل اشکبار
تخم محبت است که در دل بکارمت
بارم ده از کرم سوي خود تا به سوز دل
در پاي دم به دم گهر از ديده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست
في الجمله مي کني و فرو مي گذارمت

----------------------------------------------------

۹۲

 

مير من خوش مي روي کاندر سر و پا ميرمت
خوش خرامان شو که پيش قد رعنا ميرمت
گفته بودي کي بميري پيش من تعجيل چيست
خوش تقاضا مي کني پيش تقاضا ميرمت
عاشق و مخمور و مهجورم بت ساقي کجاست
گو که بخرامد که پيش سروبالا ميرمت
آن که عمري شد که تا بيمارم از سوداي او
گو نگاهي کن که پيش چشم شهلا ميرمت
گفته لعل لبم هم درد بخشد هم دوا
گاه پيش درد و گه پيش مداوا ميرمت
خوش خرامان مي روي چشم بد از روي تو دور
دارم اندر سر خيال آن که در پا ميرمت
گر چه جاي حافظ اندر خلوت وصل تو نيست
اي همه جاي تو خوش پيش همه جا ميرمت

----------------------------------------------------

۹۳

 

چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت
به نوک خامه رقم کرده اي سلام مرا
که کارخانه دوران مباد بي رقمت
نگويم از من بي دل به سهو کردي ياد
که در حساب خرد نيست سهو بر قلمت
مرا ذليل مگردان به شکر اين نعمت
که داشت دولت سرمد عزيز و محترمت
بيا که با سر زلفت قرار خواهم کرد
که گر سرم برود برندارم از قدمت
ز حال ما دلت آگه شود مگر وقتي
که لاله بردمد از خاک کشتگان غمت
روان تشنه ما را به جرعه اي درياب
چو مي دهند زلال خضر ز جام جمت
هميشه وقت تو اي عيسي صبا خوش باد
که جان حافظ دلخسته زنده شد به دمت

----------------------------------------------------

۹۴

 

زان يار دلنوازم شکريست با شکايت
گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد کس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کان جا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي پسندي
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اي برون آي اي کوکب هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي نهايت
اي آفتاب خوبان مي جوشد اندرونم
يک ساعتم بگنجان در سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بيش است در بدايت
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر کز مدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخواني در چارده روايت

----------------------------------------------------

 

     خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com

 

۹۵

 

مدامم مست مي دارد نسيم جعد گيسويت
خرابم مي کند هر دم فريب چشم جادويت
پس از چندين شکيبايي شبي يا رب توان ديدن
که شمع ديده افروزيم در محراب ابرويت
سواد لوح بينش را عزيز از بهر آن دارم
که جان را نسخه اي باشد ز لوح خال هندويت
تو گر خواهي که جاويدان جهان يک سر بيارايي
صبا را گو که بردارد زماني برقع از رويت
و گر رسم فنا خواهي که از عالم براندازي
برافشان تا فروريزد هزاران جان ز هر مويت
من و باد صبا مسکين دو سرگردان بي حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بوي گيسويت
زهي همت که حافظ راست از دنيي و از عقبي
نيايد هيچ در چشمش بجز خاک سر کويت

----------------------------------------------------

۹۶

 

درد ما را نيست درمان الغياث
هجر ما را نيست پايان الغياث
دين و دل بردند و قصد جان کنند
الغياث از جور خوبان الغياث
در بهاي بوسه اي جاني طلب
مي کنند اين دلستانان الغياث
خون ما خوردند اين کافردلان
اي مسلمانان چه درمان الغياث
همچو حافظ روز و شب بي خويشتن
گشته ام سوزان و گريان الغياث

----------------------------------------------------

۹۷

 

تويي که بر سر خوبان کشوري چون تاج
سزد اگر همه دلبران دهندت باج
دو چشم شوخ تو برهم زده خطا و حبش
به چين زلف تو ماچين و هند داده خراج
بياض روي تو روشن چو عارض رخ روز
سواد زلف سياه تو هست ظلمت داج
دهان شهد تو داده رواج آب خضر
لب چو قند تو برد از نبات مصر رواج
از اين مرض به حقيقت شفا نخواهم يافت
که از تو درد دل اي جان نمي رسد به علاج
چرا همي شکني جان من ز سنگ دلي
دل ضعيف که باشد به نازکي چو زجاج
لب تو خضر و دهان تو آب حيوان است
قد تو سرو و ميان موي و بر به هيات عاج
فتاد در دل حافظ هواي چون تو شهي
کمينه ذره خاک در تو بودي کاج

----------------------------------------------------

۹۸

 

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
صلاح ما همه آن است کان تو راست صلاح
سواد زلف سياه تو جاعل الظلمات
بياض روي چو ماه تو فالق الاصباح
ز چين زلف کمندت کسي نيافت خلاص
از آن کمانچه ابرو و تير چشم نجاح
ز ديده ام شده يک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در ميان آن ملاح
لب چو آب حيات تو هست قوت جان
وجود خاکي ما را از اوست ذکر رواح
بداد لعل لبت بوسه اي به صد زاري
گرفت کام دلم ز او به صد هزار الحاح
دعاي جان تو ورد زبان مشتاقان
هميشه تا که بود متصل مسا و صباح
صلاح و توبه و تقوي ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون کسي نيافت صلاح

----------------------------------------------------

۹۹

 

دل من در هواي روي فرخ
بود آشفته همچون موي فرخ
بجز هندوي زلفش هيچ کس نيست
که برخوردار شد از روي فرخ
سياهي نيکبخت است آن که دايم
بود همراز و هم زانوي فرخ
شود چون بيد لرزان سرو آزاد
اگر بيند قد دلجوي فرخ
بده ساقي شراب ارغواني
به ياد نرگس جادوي فرخ
دوتا شد قامتم همچون کماني
ز غم پيوسته چون ابروي فرخ
نسيم مشک تاتاري خجل کرد
شميم زلف عنبربوي فرخ
اگر ميل دل هر کس به جايست
بود ميل دل من سوي فرخ
غلام همت آنم که باشد
چو حافظ بنده و هندوي فرخ

----------------------------------------------------

۱۰۰

 

دي پير مي فروش که ذکرش به خير باد
گفتا شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
گفتم به باد مي دهدم باده نام و ننگ
گفتا قبول کن سخن و هر چه باد باد
سود و زيان و مايه چو خواهد شدن ز دست
از بهر اين معامله غمگين مباش و شاد
بادت به دست باشد اگر دل نهي به هيچ
در معرضي که تخت سليمان رود به باد
حافظ گرت ز پند حکيمان ملالت است
کوته کنيم قصه که عمرت دراز باد

 

              خوش منظر قراملکي ء khoshmanzar.blogfa.com 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 22:0  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 

 

 

بابک خرمدین زنده است 

 



خوش منظر ء www.khoshmanzar.blogfa.com
 

 

پیشگویان به بابک خرمدین ، آزادیخواه میهن پرست کشورمان گفتند در پایان این مبارزه کشته خواهی شد او گفت سالها پیش از خود گذشتم همانگونه که ابومسلم خراسانی از خود گذشت برای این که ایران دوباره ادامه زندگی پیدا کند روح بزرگانی همچون ابومسلم در من فریاد می کشد و به من انگیزه مبارزه برای پاک سازی میهن را می دهد پس مرا از مرگ نترسانید که سالها پیش در پای این آرزو کشته شده ام .
ارد بزرگ در سخنی بسیار زیبا می گوید : گل های زیبایی که در سرزمین ایران می بینید بوی خوش فرزندانی را می دهند که عاشقانه برای رهایی و سرفرازی نام ایران فدا شدند .
بابک خرمدین اندکی بعد در حضور خلیفه تازی بغداد اینچنین به خاک و خون کشیده شد :
خلیفه :عفوت میکنم ولی بشرطی که توبه کنی ! بابک :توبه را گنهگاران کنند٬توبه از گناه کنند. خلیفه :تو اکنو ن در چنگ ما هستی! بابک:اری ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است.
خلیفه :جلاد مثله اش کن! معلون اکنون چراغ زندگیت را خاموش می‌‌کنم. بابک روی به جلاد٬چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه :یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند! نخست دستانش را قطع کن!جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست چپ دلاور ساوالان را نیز از تن جدا کرد.فرزند آزاده مردم به پا بود٬ استواربود . خون از دو کتفش بیرون می‌‌جست .
خلیفه :زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی ؟ چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن! پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگتر باید. گفت : در مقابل دشمن نامرد ٬ مردانه بایدمرد ٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت . خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است ٬خلق من نمی‌پسندندکه بابک در برابرگله ء روباه ان ترسی به دل راه دهد.... خلیفه از ته گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمد و سر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود . هر بار که این داستان خوانده شود احساس می کنیم بابک هنوز هم زنده است و برای کشورش جان می دهد یادش گرامی باد .
 
 
 
yasamin-atashi.blogspot.com

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 1:50  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 

 

 

زیارت عاشورا

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 



اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ

* * * * * * سلام بر تو اى ابا عبداللّه سلام بر تو اى فرزند

رَسُولِ اللَّهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا خِيَرَةَ اللَّهِ وَابْنَ خِيَرَتِهِ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا

رسول خدا سلام بر تو اى برگزيده خدا و فرزند برگزيده اش سلام بر تو اى

بْنَ اَميرِ الْمُؤْمِنينَ وَابْنَ سَيِّدِ الْوَصِيّينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يَا بْنَ فاطِمَةَ

فرزند امير مؤ منان و فرزند آقاى اوصياء سلام بر تو اى فرزند فاطمه

سَيِّدَةِ نِساَّءِ الْعالَمينَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا ثارَ اللَّهِ وَابْنَ ثارِهِ وَالْوِتْرَ

بانوى زنان جهانيان سلام بر تو اى كه خدا خونخواهيش كندو فرزند چنين كسى و اى كشته اى كه انتقام


الْمَوْتُورَ اَلسَّلامُ عَلَيْكَ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكُمْ

كشته گانت نگرفتى سلام بر تو و بر روانهائى كه فرود آمدند به آستانت ، بر شما همگى از جانب

مِنّى جَميعاً سَلامُ اللَّهِ اَبَداً ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ

من سلام خدا باد هميشه تا من برجايم و برجا است شب و روز اى ابا عبداللّه

لَقَدْ عَظُمَتِ الرَّزِيَّةُ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتِ الْمُصيبَةُ بِكَ عَلَيْنا وَعَلى

براستى بزرگ شد سوگوارى تو و گران و عظيم گشت مصيبت تو بر ما و بر

جَميعِ اَهْلِالاِْسْلامِ وَجَلَّتْ وَعَظُمَتْ مُصيبَتُكَ فِى السَّمواتِ عَلى

همه اهل اسلام و گران و عظيم گشت مصيبت تو در آسمانها بر

جَميعِ اَهْلِ السَّمواتِ فَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسَّسَتْ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ

همه اهل آسمانها پس خدا لعنت كند مردمى را كه ريختند شالوده ستم و بيدادگرى

عَلَيْكُمْ اَهْلَ الْبَيْتِ وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً دَفَعَتْكُمْ عَنْ مَقامِكُمْ وَاَزالَتْكُمْ عَنْ

را بر شما خاندان و خدا لعنت كند مردمى را كه كنار زدند شما را از مقام مخصوصتان و دور كردند شما را از


مَراتِبِكُمُ الَّتى رَتَّبَكُمُ اللَّهُ فيها وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً قَتَلَتْكُمْ وَلَعَنَ اللَّهُ

آن مرتبه هائى كه خداوند آن رتبه ها را به شما داده بود و خدا لعنت كند مردمى كه شما را كشتند و خدا لعنت كند


الْمُمَهِّدينَ لَهُمْ بِالتَّمْكينِ مِنْ قِتالِكُمْ بَرِئْتُ اِلَى اللَّهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ

آنانكه تهيه اسباب كردند براى كشندگان شما تا آنها توانستند با شما بجنگند بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى شما


وَمِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ وَاَوْلِياَّئِهِم يا اَبا عَبْدِ اللَّهِ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ

از ايشان و از پيروان و دنبال روندگانشان و دوستانشان اى اباعبداللّه من تسليمم و در صلحم

سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ حارَبَكُمْ اِلى يَوْمِ الْقِيامَةِ وَلَعَنَ اللَّهُ آلَ زِيادٍ

با كسى كه با شما در صلح است و در جنگم با هر كس كه با شما در جنگ است تا روز قيامت و خدا لعنت كند خاندان زياد

وَآلَ مَرْوانَ وَلَعَنَ اللَّهُ بَنى اُمَيَّةَ قاطِبَةً وَلَعَنَ اللَّهُ ابْنَ مَرْجانَةَ وَلَعَنَ

و خاندان مروان را و خدا لعنت كند بنى اميه را همگى و خدا لعنت كند فرزند مرجانه (ابن زياد) را و

اللَّهُ عُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَلَعَنَ اللَّهُ شِمْراً وَلَعَنَ اللَّهُ اُمَّةً اَسْرَجَتْ وَاَلْجَمَتْ

خدا لعنت كند عمر بن سعد را و خدا لعنت كند شمر را و خدا لعنت كند مردمى را كه اسبها را زين كردند و دهنه زدند

وَتَنَقَّبَتْ لِقِتالِكَ بِاَبى اَنْتَ وَاُمّى لَقَدْ عَظُمَ مُصابى بِكَ فَاَسْئَلُ اللَّهَ

و به راه افتادند براى پيكار با تو پدر و مادرم بفدايت كه براستى بزرگ شد مصيبت تو بر من پس مى خواهم از

الَّذى اَكْرَمَ مَقامَكَ وَاَكْرَمَنى بِكَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارِكَ مَعَ اِمامٍ

آن خدائى كه گرامى داشت مقام تو را و گرامى داشت مرا بخاطر تو كه روزيم گرداند خونخواهى تو را در ركاب آن امام


مَنْصُورٍ مِنْ اَهْلِ بَيْتِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ اَللّهُمَّ اجْعَلْنى

يارى شده از خاندان محمد صلى اللّه عليه و آله خدايا قرار ده مرا

عِنْدَكَ وَجيهاً بِالْحُسَيْنِ عَلَيْهِ السَّلامُ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ يا اَبا

نزد خودت آبرومند بوسيله حسين عليه السلام در دنيا و آخرت اى ابا

عَبْدِاللَّهِ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلى اللَّهِ وَاِلى رَسُولِهِ وَاِلى اميرِالْمُؤْمِنينَ وَ اِلى فاطِمَةَ

عبداللّه من تقرب جويم به درگاه خدا و پيشگاه رسولش و اميرالمؤ منين و فاطمه

وَاِلَى الْحَسَنِ وَاِلَيْكَ بِمُوالاتِكَ وَبِالْبَراَّئَةِ [مِمَّنْ قاتَلَكَ وَ

و حسن و شما بوسيله دوستى تو و بوسيله بيزارى از كسى كه با تو مقاتله كرد و

نَصَبَ لَكَ الْحَرْبَ وَ بِالْبَرائَةِ مِمَّنْ اَسَّسَ اَساسَ الظُّلْمِ وَالْجَوْرِ

جنگ با تو را برپا كرد و به بيزارى جستن از كسى كه شالوده ستم و ظلم

عَلَيْكُمْ وَاَبْرَءُ اِلَى اللّهِ وَ اِلى رَسُولِهِ] مِمَّنْ اَسَسَّ اَساسَ ذلِكَ وَبَنى

بر شما را ريخت و بيزارى جويم بسوى خدا و بسوى رسولش از كسى كه پى ريزى كرد شالوده اين كار را و پايه گذارى كرد


عَلَيْهِ بُنْيانَهُ وَجَرى فى ظُلْمِهِ وَجَوْرِهِ عَلَيْكُمْ وَعلى اَشْياعِكُمْ بَرِئْتُ

بر آن بنيانش را و دنبال كرد ستم و ظلمش را بر شما و بر پيروان شما بيزارى جويم

اِلَى اللَّهِ وَاِلَيْكُمْ مِنْهُمْ وَاَتَقَرَّبُ اِلَى اللَّهِ ثُمَّ اِلَيْكُمْ بِمُوالاتِكُمْ وَمُوالاةِ

بدرگاه خدا و به پيشگاه شما از ايشان و تقرب جويم بسوى خدا سپس بشما بوسيله دوستيتان و دوستى

وَلِيِّكُمْ وَبِالْبَر آئَةِ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ وَالنّاصِبينَ لَكُمُ الْحَرْبَ وَبِالْبَر آئَةِ

دوستان شماو به بيزارى از دشمنانتان و برپا كنندگان (و آتش افروزان ) جنگ با شما و به بيزارى

مِنْ اَشْياعِهِمْ وَاَتْباعِهِمْ اِنّى سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَكُمْ وَحَرْبٌ لِمَنْ

از ياران و پيروانشان من در صلح و سازشم با كسى كه با شما در صلح است و در جنگم با كسى كه با شما


حارَبَكُمْ وَوَلِىُّ لِمَنْ والاكُمْ وَعَدُوُّ لِمَنْ عاداكُمْ فَاَسْئَلُ اللَّهَ الَّذى

در جنگ است و دوستم با كسى كه شما را دوست دارد و دشمنم با كسى كه شما را دشمن دارد و درخواست كنم از خدائى كه


اَكْرَمَنى بِمَعْرِفَتِكُمْ وَمَعْرِفَةِ اَوْلِياَّئِكُمْ وَرَزَقَنِى الْبَراَّئَةَ مِنْ اَعْداَّئِكُمْ

مرا گرامى داشت بوسيله معرفت شما و معرفت دوستانتان و روزيم كند بيزارى جستن از دشمنانتان را


اَنْ يَجْعَلَنى مَعَكُمْ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَنْ يُثَبِّتَ لى عِنْدَكُمْ قَدَمَ

به اينكه قرار دهد مرا با شما در دنيا و آخرت و پابرجا دارد براى من در پيش شما گام

صِدْقٍ فِى الدُّنْيا وَالاْخِرَةِ وَاَسْئَلُهُ اَنْ يُبَلِّغَنِى الْمَقامَ الْمَحْمُودَ لَكُمْ

راست و درستى (و ثبات قدمى ) در دنيا و آخرت و از او خواهم كه برساند مرا به مقام پسنديده شما

عِنْدَ اللَّهِ وَ اَنْ يَرْزُقَنى طَلَبَ ثارى مَعَاِمامٍ هُدىً ظاهِرٍ ناطِقٍ [بِالْحَقِّ]

در پيش خدا و روزيم كند خونخواهى شما را با امام راهنماى آشكار گوياى [به حق ]

مِنْكُمْ وَاَسْئَلُ اللَّهَ بِحَقِّكُمْ وَبِالشَّاْنِ الَّذى لَكُمْ عِنْدَهُ اَنْ يُعْطِيَنى

كه از شما (خاندان ) است و از خدا خواهم به حق شما و بدان منزلتى كه شما نزد او داريد كه عطا كند


بِمُصابى بِكُمْ اَفْضَلَ ما يُعْطى مُصاباً بِمُصيبَتِهِ مُصيبَةً ما اَعْظَمَها

به من بوسيله مصيبتى كه از ناحيه شما به من رسيده بهترين پاداشى را كه مى دهد به يك مصيبت زده از مصيبتى كه ديده براستى چه


وَاَعْظَمَ رَزِيَّتَها فِى الاِْسْلامِ وَفى جَميعِ السَّمواتِ وَالاَْرْضِ اَللّهُمَّ

مصيبت بزرگى و چه داغ گرانى بود در اسلام و در تمام آسمانها و زمين خدايا

اجْعَلْنى فى مَقامى هذا مِمَّنْ تَنالُهُ مِنْكَ صَلَواتٌ وَرَحْمَةٌ وَمَغْفِرَةٌ

چنانم كن در اينجا كه ايستاده ام از كسانى باشم كه برسد بدو از ناحيه تو درود و رحمت و آمرزشى

اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَمَماتى مَماتَ

خدايا قرار ده زندگيم را زندگى محمد و آل محمد و مرگم را مرگ

مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ اَللّهُمَّ اِنَّ هذا يَوْمٌ تَبَرَّكَتْ بِهِ بَنُو اُمَيَّةَ وَابْنُ آكِلَةِ

محمد و آل محمد خدايا اين روز روزى است كه مبارك و ميمون دانستند آنرا بنى اميه و پسر آن زن

الاَْكبادِ اللَّعينُ ابْنُ اللَّعينِ عَلى لِسانِكَ وَلِسانِ نَبِيِّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ

جگرخوار (معاويه ) آن ملعون پسر ملعون (كه لعن شده ) بر زبان تو و زبان پيامبرت كه درود خدا بر او

وَآلِهِ فى كُلِّ مَوْطِنٍ وَمَوْقِفٍ وَقَفَ فيهِ نَبِيُّكَ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَآلِهِ

و آلش باد در هر جا و هر مكانى كه توقف كرد در آن مكان پيامبرت صلى اللّه عليه و آله

اَللّهُمَّ الْعَنْ اَبا سُفْيانَ وَمُعوِيَةَ وَ يَزيدَ بْنَ مُعاوِيَةَ عَلَيْهِمْ مِنْكَ

خدايا لعنت كن ابوسفيان و معاويه و يزيد بن معاويه را كه لعنت بر

اللَّعْنَةُ اَبَدَ الاْبِدينَ وَهذا يَوْمٌ فَرِحَتْ بِهِ آلُ زِيادٍ وَآلُ مَرْوانَ بِقَتْلِهِمُ

ايشان باد از جانب تو براى هميشه و اين روز روزى است كه شادمان شدند به اين روز دودمان زياد و دودمان مروان بخاطر كشتنشان


الْحُسَيْنَ صَلَواتُاللَّهِ عَلَيْهِ اَللّهُمَّ فَضاعِفْ عَلَيْهِمُ اللَّعْنَ مِنْكَ وَالْعَذابَ

حضرت حسين صلوات اللّه عليه را خدايا پس چندين برابر كن بر آنها لعنت خود

[الاَْليمَ] اَللّهُمَّ اِنّى اَتَقَرَّبُ اِلَيْكَ فى هذَاالْيَوْمِ وَفى مَوْقِفى هذا

و عذاب دردناك را خدايا من تقرب جويم بسوى تو در اين روز و در اين جائى كه هستم

وَاَيّامِ حَيوتى بِالْبَراَّئَهِ مِنْهُمْ وَاللَّعْنَةِ عَلَيْهِمْ وَبِالْمُوالاتِ لِنَبِيِّكَ وَآلِ

و در تمام دوران زندگيم به بيزارى جستن از اينها و لعنت فرستادن بر ايشان و بوسيله دوست داشتن پيامبرت و خاندان


نَبِيِّكَ عَلَيْهِ وَعَلَيْهِمُ اَلسَّلامُ # پس مى گوئى صد مرتبه : اَللّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ

پيامبرت كه بر او و بر ايشان سلام باد * * * * * * * * * * * خدايا لعنت كن نخستين

ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَآخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِكَ اَللّهُمَّ

ستمگرى را كه بزور گرفت حق محمد و آل محمد را و آخرين كسى كه او را در اين زور و ستم پيروى كرد خدايا

الْعَنِ الْعِصابَةَ الَّتى جاهَدَتِ الْحُسَيْنَ وَشايَعَتْ وَبايَعَتْ وَتابَعَتْ

لعنت كن بر گروهى كه پيكار كردند با حسين عليه السلام و همراهى كردند و پيمان بستند و از هم پيروى كردند

عَلى قَتْلِهِ اَللّهُمَّ الْعَنْهُمْ جَميعاً پس مى گوئى صد مرتبه : اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا

براى كشتن آن حضرت خدايا لعنت كن همه آنها را * * * * * * * * * سلام بر تو اى

اَبا عَبْدِ اللَّهِ وَعَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِكَ عَلَيْكَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ

ابا عبداللّه و بر روانهائى كه فرود آمدند به آستانت ، بر تو از جانب من سلام خدا باد

[اَبَداً] ما بَقيتُ وَبَقِىَ اللَّيْلُ وَالنَّهارُ وَلا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى

هميشه تا من زنده ام و برپا است شب و روز و قرار ندهد اين زيارت را خداوند آخرين بار

لِزِيارَتِكُمْ اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى

زيارت من از شما سلام بر حسين و بر على بن الحسين و بر

اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ # پس مى گوئى : اَللّهُمَّ خُصَّ

فرزندان حسين و بر اصحاب و ياران حسين * * * * * * خدايا مخصوص گردان

اَنْتَ اَوَّلَ ظالِمٍ بِاللَّعْنِ مِنّى وَابْدَاءْ بِهِ اَوَّلاً ثُمَّ الثّانِىَ وَالثّالِثَ وَالرّابِعَ

نخستين ستمگر را به لعنت من و آغاز كن بدان لعن اولى را و سپس دومى و سومى و چهارمى را

اَللّهُمَّ الْعَنْ يَزيدَ خامِساً وَالْعَنْ عُبَيْدَ اللَّهِ بْنَ زِيادٍ وَابْنَ مَرْجانَةَ

خدايا لعنت كن يزيد را در مرتبه پنجم و لعنت كن عبيداللّه پسر زياد و پسر مرجانه را

وَعُمَرَ بْنَ سَعْدٍ وَشِمْراً وَآلَ اَبى سُفْيانَ وَآلَ زِيادٍ وَآلَ مَرْوانَ اِلى

و عمر بن سعد و شمر و دودمان ابوسفيان و دودمان زياد و دودمان مروان را تا

يَوْمِ الْقِيمَةِ پس به سجده مى روى ومى گوئى : اَللّهُمَّ لَكَ الْحَمْدُ حَمْدَ

روز قيامت * * * * * * * * * * * * * خدايا مخصوص تو است ستايش

الشّاكِرينَ لَكَ عَلى مُصابِهِمْ اَلْحَمْدُ لِلَّهِ عَلى عَظيمِ رَزِيَّتى اَللّهُمَّ

سپاسگزاران تو بر مصيبت زدگى آنها، ستايش خداى را بر بزرگى مصيبتم خدايا

ارْزُقْنى شَفاعَةَ الْحُسَيْنِ يَوْمَ الْوُرُودِ وَثَبِّتْ لى قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَكَ

روزيم گردان شفاعت حسين عليه السلام را در روز ورود (به صحراى قيامت ) و ثابت بدار گام راستيم را در نزد خودت

مَعَ الْحُسَيْنِ وَاَصْحابِ الْحُسَيْنِ الَّذينَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَيْنِ عَلَيْه ِالسَّلامُ

با حسين عليه السلام و ياران حسين آنانكه بى دريغ دادند جان خود را در راه حسين عليه السلام



             التماس دعا

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت 15:15  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 

 

                                              پيامكهاي شب قدر

 

شب قدر، فصل نزول انوار رحماني بر بوستان جانهاي روحاني است.
***
شب قدر، آبستن سپيده فلاح و رستگاري انسانهاي دل سپرده به مهر مهربانترين مهربانان است.
***
شب قدر، شب حضور روح و ملايك در محضر امام زمان (عج) است.
***
شب قدر، شبي است كه در عرصه آن انسان، ره صد ساله را يك شبه طي مي كند.
***
شب قدر، حاوي نهر نوري است كه در زلال پر بركت آن جان مؤمنان از گناه تطهير مي شود.
***
شب قدر، طلايه دار فلاح و رستگاري عارفان عاشق و عاشقان بيدل در بين شبهاي سال است.
***
شب قدر، آواي ايمان را در گوش جان مؤمنان به غيب نجوا مي كند.
***
شب قدر، شب شناخت قدر خويش است!
***
شب قدر شبي است که بايد شکواييه هجران را درنورديد و به اميد وصل و ديدار، بيدار نشست و از جام طهور «سلام» تا مطلع «فجر» سرمست بود.
***
شبي که بايد در عاشقي ثابت‌قدم بود. در طلب کوشيد و بيدار ماند و ديدار جست و احيا گرفت و به نيايش پرداخت و کار خير کرد و صالحات به جا آورد و به نيازمندان رسيد و دانايي طلبيد و به دانش‌آموزي پرداخت.
***
شب قدر، شبي که بايد به ياد روي محبوب عزيز، آن يار پنهان رخسار، با دردمندي‌هاي عاشقانه ناليد و ديدار او را از خداي طلبيد.
***
شب قدر، شبي که شياطين در بند اسارتند و آدميان ايمن از آنها.
***
شبي که در آن خطاب مي‌آيد: کجايند جوانمردان شب‌خيز که در آرزوي ديدار، بي‌خواب و بي‌آرام بوده‌اند و در راه عشق شربت بلا نوشيده‌اند، تا خستگي ايشان را مرهم گذاريم و اندر اين شب قدر ايشان را با قدر و منزلت گردانيم؛ که امشب، شب نوازش بندگان است و وقت توبه گنهکاران.
***
شبي است که «ليلة البراتش» خوانند:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
و اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
چه مبارک سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر که اين تازه براتم دادند
***
شب قدر، فصل نزول آيات رحماني بر بوستان جان‌هاي روحاني است.
***
شب قدر، گاه رويش جوانه‌هاي الغوث الغوث بر عرصه لب‌هاي تائب است.
***
شب قدر، بهترين منزلگاه نيايش‌گران سرسپرده به مهر حق است.
***
شب قدر، وقت شناخت قدر خويش است.
***
شب قدر، بهترين گاه آرايش صحيفه دل مؤمنان به زيور ذکر خداست.
***
شب قدر، بزرگ‌ترين ميدان‌گاه سبقت گرفتن اولاد آدم در خيرات است.
***
شب قدر، آواي ايمان را در گوش جان انسان‌ها ترنم مي‌کند.
***
شب قدر، فاصله مُلک و ملکوت را به حداقل ممکن مي‌رساند.
***
شب قدر، گشاينده پنجره کشف و شهود بر منظر روح عارفان است.
***
شب قدر، لاله‌اي شکفته در کوير شب‌هاي عادي سال است.
***
آي فقيران غني، کجاييد که شبهاي قدر آمده است؟!
***
تشنه ام اين رمضان تشنه تر از هر رمضاني
شب قدر آمده تا قدر دل خويش بداني
ليله القدر عزيزي است بيا دل بتکانيم
سهم ما چيست از اين روز همين خانه تکاني
***
تقديري سراسر خير، برکت، خرسندي، سلامت، خوشبختي، سعادت دنيا و آخرت، توشه شب قدرتان باد.
***
خبر آوردند که امشب از هزار شب بهتر است و يک اتفاق ويژه مي افتد و آن اينکه امشب دست ملکوت به طرف زمين کشيده مي شود.
***
کجاييد خاکيان سدره نشين و زمينيان آسماني که ملکوتيان امشب شيفته شمايند؟!
***
شب قدر، سرنوشت يکسال ما تعيين مي شود. اين شبها را از دست ندهيم. براي تعجيل در فرج مولايمان دعا کنيم.
***
فرشته ها براي آزادي انسان ها از دستان شيطان و بخشش معاصي و بردن آنها به ملکوت مسابقه داده و منتظر نداي بنده خدا هستند. (اللهم لبيک) مرا دعا کنيد.
***
شب قدر است و من قدري ندارم
چه سازم توشه قبري ندارم
***
مبادا ليله القدرت سرآيد
گنه بر ناله ام افزون تر آيد
مبادا ماه تو پايان پذيرد
ولي اين بنده ات سامان نگيرد
***
خدايا قدر ما را به قدر مولاعلي(ع) نزديک فرما.
***
الهي آن شب که همه قرآن به سر مي کنند ما را توفيق بده قرآن را به دل کنيم.
***
امشب تمام آینه ها را صدا کنید
گاه اجابت است رو به سوی خداکنید
ای دوستان آبرودار در نزد حق
درنیمه شب قدرمرا هم دعا کنید
***
چون نامه جرم ما به هم پیچیدند
بردند به دیوان عمل سنجیدند
بیش ازهمگان گناه مابود ولی
ما را به محبت علی(ع)بخشیدند.
با عرض تسلیت در لیالی قدر این حقیر را ازدعای خیرخویش فراموش نکنید.التماس دعا
***
مارا به دعا کاش فراموش نسازند
رندان سحر خیز که صاحب نفسانند
***
از عرش صدای ربنا می آید
آوای خوش خدا خدا می آید
فریاد که درهای بهشت باز کنید
مهمان خدا سوی خدا می آید
***
گویند کریم است و گنه می بخشد
گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم
***
یا رب ز تو امروز عطا می طلبم
هشیاری و بخشش خطا می طلبم
مقبولی روزه و نماز و طاعات
از درگه لطفت به دعا می طلبم
***
ز مردم دل بکن یاد خدا کن
خدا را وقت تنهایی صدا کن
در آن حالت که اشکت می چکد گرم
غنیمت دان و ما را هم دعا کن
***
شب قدر است و من قدری ندارم
چه سازم توشه ی قبری ندارم . . .
***
خير، برکت، خرسندی، سلامت، خوشبختی و سعادت دنيا و آخرت، توشه شب قدرتان باد.
***
امشب ...
از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمين مي بارد ...
امشب چشمانم را با آب توبه مي شويم
و کلام قرآن در دهانم مي ريزم
تا خواب چشمانم را نيازآرد ...
***
مبادا ليلة القدرت سر آيد
گنه بر ناله ام افزونتر آيد
مبادا ماه تو پايان پذيرد
ولي اين بنده ات سامان نگيرد

منابع:

www.parsclubs.com
www.e-resaneh.com
www.hawzah.net
www.bazyab.ir
www.pa2gh.net

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 2:23  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 


 


 

            عجله زن جوان


 




يک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.

او برروي يک صندلي دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

در کنار او يک بسته بيسکوئيت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.

وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.

پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.»

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت ، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.

وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»

مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش را خورد.

اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست!

او حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه  اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه  بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد ... يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد...

در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

- چهار چيز است که نمي‌توان آن‌ها را بازگرداند...

  1. سنگ ... پس از رها کردن!
  2. حرف ... پس از گفتن!
  3. موقعيت... پس از پايان يافتن!
  4. و زمان ... پس از گذشتن!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:59  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 

 

 
                                            
                                  پیرمرد و الاغ
 

 


کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون

یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد

 نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.

 


پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و

 مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ

 زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.

 

.................................

 


مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر

 بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می

 ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می

کرد روی خاک ها بایستد.

 


روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره

ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا

اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از

 

 چاه بیرون آمد …

نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما

 می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه

 بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از

مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

 


 


 

         در برخورد با مشکلات می توانید یک جور دیگر فکر کنید.
 
 
 

هنگامی که ناسا برنامه ی فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز کرد با

 مشکل کوچکی روبرو شد ، آنها دریافتند که خودکارهای موجود در

 فضای بدون جاذبه کار نمی کنند ، جوهر خودکار به سمت پایین جریان

 نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد برای حل این مشکل ….آنها

 شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردندتحقیقات بیش از یک دهه

 طول کشید ، دوازده میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری

 طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت زیر آب کار می

 کرد ، روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و در دمای زیر صفر

 تا سیصد درجه ی سانتیگراد کار می کرد.

 


   روس ها راه حل ساده تری داشتند آنها از مداد استفاده کردند!

 

 





+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 22:41  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 

 

 

          ..:: تدبیر::..

 

داستان درباره کوهنوردی ست که می خواست بلندترین قله را فتح کند. بالاخره بعد از سالها آماده سازی خود، ماجراجو یی اش را آغاز کرد. اما از آنجایی که آوازه فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود.

او شروع به بالا رفتن از قله کرد، اما دیر وقت بود و به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اینکه هوا تاریک تاریک شد.

سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود. همه جا تاریک بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید.

در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه زمین او را در خود فرو می برد.

همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی به ذهن او هجوم می آورند.

ناگهان درست در لحظه ای که مرگ خود را نزدیک می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده، او را به شدت می کشد. میان آسمان و زمین معلق بود ... فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند : خدایا کمکم کن ...

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی؟

 ـ خدایا نجاتم بده.

 آیا یقین داری که می توانم تو را نجات دهم ؟

 ـ بله باور دارم که می توانی.

پس طنابی را به کمرت بسته شده قطع کن ...

لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد.

فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده ... در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین ...

و شما چطور ؟ چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید ؟ آیا میتوانید رهایش کنید ؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:52  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  | 

  

 

                  شربتها و عرقيات گیاهی 

 

 شربتها و عرقيات گیاهی

 

عرق اترج ـ  ( طبيعت گرم) نوع كوچك آن ترنج و بزرگ آن بالنك است

معالج اسهال ـ استفراغ ـ ضد نفخ و درد ـ تقويت قلب و كبد و معده و روده‌ها و پوست

عرق بيد ـ ( طبيعت سرد و خنك) خواب آور ـ آرام بخش ـ  تب بر ـ مدر ـ شوره سر ـ مفاصل

عرق برگ گردو ـ پائين آوردنده قند خون ـ ضد عفوني قوي ـ بيماري‌هاي جلدي

عرق بهار نارنج ـ ( طبيعت گرم و معتدل) آرام بخش ـ تقويت اعصاب و قلب ـ ضد تشنج ـ صد سكسكه ـ خواب آور

عرق آويش ـ ( طبيعت گرم) اشتها آور ـ ضد نفخ و تشنج ـ ضد قارچ ـ تقويت بينائي ـ مجاري تنفسي خونريزي و ترشحات زنانه ـ بالا برنده فشار خون ـ رقيق كننده خون بعد از غذا ميل شود.

عرق برگ چنارـ ( طبيعت سرد) بسيار سردـ تب بر ـ معالج تنگي نفس ـ مفيد براي رعشه و اعصاب چاق كننده

عرق بومادران ـ ( طبيعت گرم) تقويت اعضا‌ء قلب ـ درد ناحيه قلب ـ ورم معده ـ صرع تصفيه كننده خون ـ جلوگيري از خونريزي و اختلالات قاعدگي ـ تب كهنه ـ نفخ روده ـ سنگ كليه ـ قولنجهاي كبدي ـ رفع خستگي اعصاب ـ اختلالات بينائي

عرق بولاغ اوتي ـ ( طبيعت گرم) مقوي معده و هضم كننده غذا ـ رفع سوء هاضمه رفع اسهال و استفراغ

عرق خارخاسك ـ مدر قوي ـ شستشوي كليه و مثانه ـ سنگ شكن ـ مفيد براي سياه سرفه

عرق خواجه باشي ـ مفيد براي بواسير ـ مدر ـ كليه و مثانه ـ درد مفاصل

عرق رازيانه ـ (طبيعت گرم ) چون هورمون زنانه دارد مصرف زياد براي آقايان خوب نيست ـ ازديد شير مادران ـ اشتهار آور ـ مدر و قاعده آور ـ رفع سنگ كليه و مثانه

عرق خار شتر ـ (طبيعت سرد) شستشوي كليه ـ مفيد براي سنگ كليه و مثانه ـ ثب و لرز ـ سياه سرفه ـ مدر قوي تصفيه خون و كبد

عرق زنيان ـ (طبيعت گرم) ضد نفخ ـ بالابرنده فشار خون و نيروبخش ( يك فنجان در يك ليوان آب سرد بعد از غذا) ضد انگل ـ هضم كننده غذا ـ بادشكن ـ ضد سكسكه ـ رفع سموم بدن  ـ رفع اعتياد ـ ضد پيسي ـ مقوي قواي جنسي ـ ضد عفوني قوي

عرق زيره ( طبيعت گرم) نيرو دهنده ـ هضم كننده ـ ازدياد شير مادرـ رفع ناراحتيهاي روده ـ تصفيه خون بادشكن ـ ضد چاقي ـ ضد تنگي نفس ـ ( يك فنجان با يك ليوان آب بعداز غذا)

عرق سيرـ زيبائي پوست ـ كم كننده رطوبتهاي معده و مفاصل ـ جلوگيري از نيكوتين سيكار و آلودگي هوا ضد باكتري‌ها ـ ضد سرطان ـ پائين آورنده فشار خون ـ قند خون ـ چربي خون تقويت كلبولهاي قرمز خون ـ ورم روده ـ تنظيم كننده كلسترول ـ موهاي سفيد را سياه ميكند مفيد براي آب و هواي وبائي ـ عرق سير همان خواص سير را دارد بغير از بوي بد آن

عرق شاه تره ـ ( طبيعت سرد) مدر ـ كم كننده غلظت و چسبندگي خون ـ صفرا بر ـ ضد يرقان مفيد براي خارش بدن ـ دفع صفرا و سوداي گرم ـ نارسائي‌هاي كبدي ـ مسهل خلطهاي سه‌گانه

عرق شنبليله ـ مفيد براي اشخاص ضعيف ـ مسلولين ـ بيماري قند ـ استعمال خارجي براي قارچهاي پوستي ضد ورم گلوـ بواسير ـ كاهش تدهنده كلسترول ( يك فنجان دريك ليوان بعد از غذا)

عرق كيالك ـ ( طبيعت خنك) ضد چاقي ـ تنظيم و تصفيه خون ـ بدخوابي ـ طپش و قلب و اضطراب جلوگيري از سخت شدن رگها ـ سركيجه

عرق كاسني ـ ( طبيعت سرد) تسكين حرارت خون ـ ملين ـ يرقان ـ تقويت پوست ـ ورم مفاصل ـ ورم طحال ضد كلسترل ـ خون در ادرار ـ مقوي معده ـ تب بر

عرق كرفس ـ رماتيسم ـ سنگ شكن ـ شستشوي كليه و مثانه ـ بواسيرـ درد مفاصل

عرق گزنه ـ تنظيم كننده پرستات ـ عفونتهاي جلدي ـ استحكام لثه ـ زيادي شير مادران پائين آورنده قند خون ـ مدر

عرق مرزه ـ ( طبيعت گرم ) درمان كننده قواي جنسي ـ نقرس ـ فلج ـ اسهال ـ صد انگل تقويت كودكان ضعيف ـ مفيد در نرمي استخوان ـ آسم ـ هضم كننده غذا ـ عرق بدن را كم ميكند ( يك فنجان در يك ليوان آب بعد از غذا)

عرق گلاب ـ (طبيعت گرم و معتدل) مقوي اعصاب و قلب ـ درد چشم ـ رفع خلط خون ـ سخت كننده لثه‌ها

عرق نعناع ( طبيعت گرم) ضد نفخ ـ باد شكن ـ ملين ـ اسهال ـ هضم كننده غذا ـ ضد انگل ـ بواسير ـ دل پيچه ـ اشتها آور

اخلاط چهارگانه = يعني شبكه كلي خون و رگها و اعصاب لنفاوي يك مكان منظم شبكه خورشيدي چهار نوع خلط در سيستمهاي دروني بدن وجود دارد و زيادي هريك يا بيشتر آنها يا فقدان آنها مي‌تواند موجب بيماري گردد.

 

 drfahmideh.blogfa.com/post-58.aspx

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 1:7  توسط مهدی خوش منظر قراملکی  |