|
|
|
|
|
شايد اين جمعه بيايد...شايد
با همه لحظه خوش آواييم در به در کوچه ي تنهاييم اي دو سه تا کوچه ز ما دورتر
محنت اين قافله را کم کني کاش که همسايه ي ما مي شدي مايه ي آسايه ي ما مي شدي هر که به ديدار تو نايل شود يک شبه حلال مسائل شود دوش مرا حال خوشي دست داد سينه ي ما را عطشي دست داد نام تو بردم لبم آتش گرفت شعله به دامان سياوش گرفت نام تو آرامه ي جان من است نامه ي تو خط اوان من است اي نگهت خاست گه آفتاب در من ظلمت زده يک شب بتاب پرده برانداز ز چشم ترم تا بتوانم به رخت بنگرم اي نفست يارومدد کار ما کي و کجا وعده ي ديدار ما دل مستمندم اي جان به لبت نياز دارد به هواي ديدن تو هوس حجاز دارد به مکه آمدم اي عشق تا تو را بينم تويي که نقطه ي عطفي به اوج آيينم کدام گوشه ي مشعر کدام گوشه ي منا به شوق وصل تو در انتظار بنشينم اي زليخا دست از دامان يوسف بازکش تاصبا پيراهنش را سوي کنعان آورد ببوسم خاک پاک جمکران را تجلي خانه ي پيغمبران را
شعر از : مرحوم آقاسی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۸۹ساعت 1:37 توسط مهدی خوش منظر قراملکی
|
|
||